چیزکی آغازین در فرق الشیعه‌ی نوبختی!

آن‌چه پیش‌روست، یادداشتی آغازین در شرح فرق الشیعه‌ی نوبختی بقلم جناب آقای سجاد هجری است. جا دارد میراث جهان اسلام چندباره موشکافانه خوانده شود.

چیزکی آغازین در فرق الشیعه‌ی نوبختی!

سجاد هجری

فرق الشیعه‌ی نوبختی چنان‌که رایج بوده، با «براعت استهلال» در خطبه‌ی کتاب آغاز می‌شود. بسیاری از عبارت‌های او در آن با موضوع کتاب سازگارست؛ بویژه دو بار واژه‌ی «صنوف» را بکار می‌برد و نیز از عبارت «تعالی عن مشارکه الأنداد» و «والمنشیء لابأعوان» استفاده می‌کند که در موضوع «فرق»، یاران (اعوان) و دشمنان (انداد/اضداد) جایگاهی روشن دارد.

نخستین مدعای نوبختی در همان عبارت پس از اصطلاح نام‌آشنای «أما بعد» آمده که در آن همه‌ی «امت» پیامبر صلوات الله علیه وآله را دو دسته‌ی «المتشیعه» و «غیرها» می‌داند و همه‌شان را در موضوع «امامت» در عصر هر امام و پس از آن، با رحلت پیامبر (ص) دچار اختلاف می‌شمارد:

أما بعد فإن فرق الأمه کلها المتشیعه وغیرها اختلفت فی الإمامه فی کل عصر ووقت کل إمام بعد وفاته وفی عصر حیاته منذ قبض الله محمدا صلی الله علیه وآله

او در این عبارت گویی مدعی‌ست که بزرگ‌ترین و فراگیرترین اختلاف در امت پیامبر (ص) پس از وفات ایشان، امامت است. او تنها یک بار از واژه‌ی «متشیعه» در کتاب بهره برده و بارها «شیعه» و چندباری «تشیع» را استعمال کرده است. نوبختی سپس محتوای کتابش را شرح می‌کند:

وقد ذکرنا فی کتابنا هذا ما یتناهی إلینا من فرقها وآرائها واختلافها وما حفظنا مما روی لنا من العلل التی من أجلها تفرقوا وما عرفنا فی ذلک من تأریخ الأوقات وبالله التوفیق ومنه العون

که در آن به علت‌های این «تفرقه» و فرقه‌فرقه شدن نیز می‌پردازد؛ اما مرجع ضمیر «ها» در «فرقها» آشکارا، متشیعه است؛ چنان‌که در «غیرها» چنین است.

نوبختی دو بار درگذشت پیامبر (ص) را با تعبیر «قبض» که درباره‌ی پیامبر فراوان بکار می‌رفته، بیان کرده: ۱٫ «منذ قبض الله محمدا» و ۲٫ قبض رسول الله؛ ولی از عبارت‌هایی مانند «موت» (أفإن مات أو قتل) و «توفی» (الله یتوفی الأنفس حین موتها) که قرآنی‌اند و … بهره نبرده و دور نیست این کاربرد ویژه‌ی پیامبر (ص) و برای «بزرگداشت» ایشان[۱] و الگوگرفته از معصومان علیهم‌السلام بویژه امام علی علیه‌السلام باشد[۲]: ۱٫ ولقد قبض رسول الله وإن رأسه لعلی صدری …، ۲٫ ما زلت مذ قبض رسول الله مظلوما، ۳٫ واختار سبحانه لمحمد فقبضه إلیه کریما و …، ۴٫ إن الله لم یقبض روح نبیه إلا فی أطهر البقاع وینبغی أن یدفن حیث قبض … و البته، گویا در آن «فاعلیت» خدا آشکارتر است.

او تاریخ وفات پیامبر (ص) را مانند اهل سنت، ماه ربیع الاول می‌داند و خلاف مشهور (بلکه باشتباه)، آن را سال دهم هجری (من الهجره) می‌شمارد و سن ایشان را بدان هنگام، شصت‌وسه سال و بازه‌ی «نبوت» ایشان را بیست‌وسه سال می‌داند و سپس از مادرشان بتفصیل، نام می‌برد:

وأمه آمنه بنت وهب بن عبد مناف بن زهره بن کلاب بن مره بن کعب بن لؤی بن غالب

که پرسش‌زاست؛ زیرا از پدرشان هیچ نمی‌گوید که شاید بخاطر شهرت و شناختگی خانواده‌ی پدری پیامبر (ص) نامی از آن‌ها برده نشده و شاید حتا درباره‌ی کیستی یا نام مادر ایشان اختلافی بوده است.

نوبختی چنین تعبیر می‌کند: «قبض رسول الله … فافترقت الأمه ثلاث فرق» که بنظر می‌رسد: ۱٫ افتراق در امت «بی‌درنگ» پس از وفات پیامبر (ص) رخ داده و ۲٫ گویا، پیامد «طبیعی» آن بوده و چندان «نامنتظره» نبوده؛ چراکه موضوع آن، «جانشینی» (خلافت) پیامبر (ص) است که وفات پیامبر (ص) «ظرف ظهور»ش شده.

نوبختی سپس از گروه‌های دارای موضع گوناگون در موضوع جانشینی/خلافت پیامبر (ص) بی‌درنگ پس از وفات ایشان نام می‌برد و چهاریک را «فرقه» می‌نامد: «فرقه منها … وفرقه منهم … وفرقه … وقد کانت فرقه …» که البته، با معنای لغوی آن سازگارتر است و پنجمین را که از اسلام بیرون شدند و «أهل الرده» نام گرفتند، با عبارت «قوم» یاد می‌کند: «وارتد قوم فرجعوا عن الإسلام …».

نخستین فرقه «الشیعه» نام دارد (نامیده شده): «فرقه منها سمیت الشیعه» که آنان پیروان امام علی (ع) هستند: «هم شیعه علی بن أبی طالب»؛ پس شیعه دو کاربرد دارد: ۱٫ افزوده/مضاف («ال» می‌تواند بدل از مضاف الیه باشد!) و ۲٫ مطلق که نخستین عام است و برای هر گروهی بکار می‌رود و گویا با فرقه هم‌معناست (شیعه/فرقه علی) و دومین خاص/ویژه‌ی پیروان امام علی (ع)ست؛ چنان‌که پس از چند صفحه می‌نگارد:

فأول الفرق الشیعه وهی فرقه علی بن أبی طالب علیه‌السلام المسمون «شیعه علی» فی زمان النبی صلی الله علیه وآله وبعده معروفون بانقطاعهم إلیه والقول بإمامته منهم …

و مدعی‌ست که «الشیعه» در زمان حیات پیامبر (ص) و پس از آن «شیعه علی» نام داشتند که معروف به «جدا شدن به سوی» امام علی (ع) و «باور به» امامت ایشان بودند؛ یعنی این گروه در زمان حیات پیامبر نیز بدین نام شناخته می‌شدند؛ اما آیا «معروفون بانقطاعهم إلیه والقول بإمامته» نیز متعلق به زمان پیامبرست!؟ ظاهر عبارت نوبختی چنین است؛ ولی اگر چنین نباشد، باید بررسید که چه چیزی آنان را پیش از وفات پیامبر (ص) شیعه‌ی علی می‌کرده است. در هر صورت، اگر «القول بإمامته» نیز نباشد، حتمانه، امری دیگر مرتبط با امام علی (ع)ست.

اگر گروهی در حیات پیامبر (ص) «شیعه علی» نام داشتند؛ پس باید گروه یا گروه‌هایی معارض/دربرابر آن‌ها می‌بودند که باوری جز آنان درباره‌ی امام علی (ع) می‌داشتند و اگر موضوع همان جانشینی‌ست، آیا مسلمانان کس/کسانی دیگر را در زمان پیامبر (ص) گزینه‌ی خلافت/امامت پس از ایشان می‌پنداشتند یا بطور کلی منکر «نص» بر خلافت و این‌که پیامبر (ص) کسی را بعنوان امام پس از خود تعیین کنند، بودند!؟

تعبیر «شیعه علی» نشان «اقلیت» بودن است؛ بویژه اگر در کنارش «شیعه …»ها نباشد و ویژه و خاص شدن نام «الشیعه» بطور مطلق نیز همین‌گونه نشان آن است و عبارت «بانقطاعهم إلیه» نیز این اقلیت‌بودگی را بیان می‌کند و حتا این‌که شیعه را بعنوان نخستین فرقه آورده، آن را تأکید می‌نماید؛ البته، اهمیت و تعلقش را نیز بدان نشان می‌دهد.

پس از شیعه به «فرقه منهم ادعت الإمره والسلطان» که «انصار»ند، می‌اشارد (وهم الأنصار)؛ ولی از تعبیر ادعای «خلافت» برای‌شان بهره نمی‌برد (ادعت الخلافه) و موضوع «خلافت/جانشینی» را نزد آنان که «الإمره» و «السلطان» است، روشن می‌سازد؛ یعنی آنان خلافت را در موضوع «فرمان‌رانی/فرمان‌روایی» می‌دانند که بکارروی واژه‌ی «سلطان» اندیشیدنی‌ست و شاید نشان‌گر نگاه ویژه‌ی آنان بـ«زمام‌داری» است (واژه‌ی «الإماره» را امام علی علیه‌السلام در این‌باره بکار برده‌اند: «لو کانت الإماره فیهم لم تکن الوصیه بهم»)؛ زیرا آن را برای دیگر فرقه‌ها بکار نمی‌برد؛ چنان‌که در بحث از فرقه‌ی سوم نیز دوباره درباره‌ی انصار می‌گوید:

وقد دعت الأنصار إلی عقد لسعد بن عباده الخزرجی والاستحقاق للأمر والسلطان

با آن‌که انصار مردم را به پذیرش/برگزاری فرمان‌روایی «سعد بن عباده خزرجی» می‌خواندند؛ اما از آنان با عنوان «شیعه سعد …» یاد نمی‌کند که شاید نشان گوناگونی/نایکسانی نسبت میان آنان با سعد و نسبت شیعیان با امام علی علیه‌السلام است؛ یعنی گویا دعوت/خواندن برای شیعه بودن (تشیع) بسنده نیست و گوناگون از آن است؛ اما بیش‌تر گویا بکار نبردن واژه‌ی شیعه برای دیگران بخاطر ویژه بودن یا ویژه کردن آن برای پیروان امام علی علیه‌السلام است. شاید با توجه به سبک بیان نوبختی برای این فرقه بتوان گفت که سعد برای انصار موضوعیت نداشت بلکه بودن خلافت برای انصار اصالت داشت.

درباره‌ی فرقه‌ی سوم آن‌چه در سخن نوبختی نمایان است، «خلافت» است؛ زیرا می‌گوید: «وتأولت فیه أن النبی لم ینص علی خلیفه بعینه … وأجبوا له الخلافه بذلک» و نیز در پاسخ (احتجاج با) انصار در کشکمش میان‌شان، از آنان نقل می‌کند: «الأئمه من قریش … الإمامه لاتصلح إلا فی قریش» که البته، گویا نخست ابوبکر اصالت داشته: «وفرقه مالت إلی أبی بکر بن أبی قحافه»؛ اما در واکنش به انصار، «قریش» در امر خلافت موضوعیت می‌یابد و تعبیر «امامت» نیز پررنگ می‌شود. «میل» که برای این فرقه بکار رفته، گویا جز تشیع و دعوت است؛ یعنی گویا سه پدیدار است: ۱٫ شیعه‌ی کسی بودن، ۲٫ بسوی کسی دعوت کردن و ۳٫ به کسی میل داشتن؛ البته، شاید کسی بگوید که این‌ها عبارت اخرای هم‌اند؛ اما شاید بتوان گفت که نزدیکی/قرابت، سنخیت/هم‌گونی و شاید دوستی و سرسپردگی (ارادت) در تعبیر شیعه بیش از آن دو دیگرست.

مدعای فرقه‌ی سوم در این‌باره که پیامبر «لم ینص علی خلیفه بعینه» (بر «شخص» جانشین‌شان «نص»ی بجا نگذاشته (نداده)/کسی را بجانشینی خود برنگزیده/کسی را برای جانشینی نامزد نکرده!) و گزینش جانشین را به مردم واگذارده (وأنه جعل الأمر إلی الأمه تختار لأنفسها من رضیته/او جانشینی را به مردم واگذارد تا هر که را از او خشنودند، برای خود برگزینند!)، بیش از هر چیز نیازمند بررسی موشکافانه است. نوبختی این مدعا را برای انصار نیاورده؛ اما آشکارا، این‌که آنان جانشینی (امارت و سلطان) را از آن خود دانستند و مردم را به سعد خواندند و در ستیزه با فرقه‌ی سوم گفتند: «منا أمیر ومنکم أمیر»، گویی نشان آن است که انصار نیز چنین می‌اندیشیدند؛ اما هرچند فرقه‌ی سوم به «لم ینص علی خلیفه بعینه و …» باور داشت؛ اما برخی‌شان (قوم منهم) برای گرایش به ابوبکر به «عمل» پیامبر استناد و استدلال می‌کردند:

واعتل قوم منهم بروایه ذکروها أن رسول الله (ص) أمره فی لیلته التی توفی فیها بالصلوه بأصحابه فجعلوا ذلک الدلیل علی استحقاقه إیاه وقالوا رضیه النبی لأمر دیننا ورضیناه لأمر دنیانا وأجبوا له الخلافه بذلک

که عبارت «رضیه النبی لأمر دیننا ورضیناه لأمر دنیانا» (پیامبر او را برای امر دین‌مان پسندید (از او برای امر دین‌مان خشنود بود) و ما نیز او را برای امر دنیامان پسندیدیم (از او برای امر دنیامان خشنودیم)!) اندیشیدنی‌ست (وقال عمر بن الخطاب: نرضی لدنیانا من رضیه رسول الله لدیننا)؛ زیرا درش جانشینی، امامت/امارت، دربرابر امامت نماز جماعت که «امر دین» است، «امر دنیا» دانسته شده که پرسش‌زاست و از سوی دیگر، باید پرسید: آیا آن‌که برای امر دین پسندیده/سزاوار (خشنودکننده) است، برای امر دنیا نیز چنین است یا هر یک معیار/ملاک خود را دارد!؟ شاید کسی در توجیه فرقه‌ی سوم بگوید: از آن‌جا که امامت/امارت از امر دنیاست، پیامبر برگزیدن خلیفه/جانشین را به مردم واگذار کرده است. …


[۱] البته، از تعبیر «توفی» نیز در این‌باره بهره رفته: «فلما توفی رسول الله …» (مسلم، ۱۳۴۷: ۳/۱۳۷۷)

[۲] امام (ع) تعبیر «موت» را نیز در این‌باره بکار بردند: «لقد انقطع بموتک ما لم ینقطع بموت غیرک …»


پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *