امامت: ملاک اسلام یا معیار تشیع!؟

آن‌چه پیش روست، یادداشتی کوتاه بقلم جناب آقای سجاد هجری، پژوهشگر پژوهشکده‌ی سیاست‌پژوهی و مطالعات راهبردی حکمت، در نقد عبارتی از حسین‌علیشاه اصفهانی، قطب سلسله‌ی نعمت‌اللهی، در ردیه‌اش بر پادری نصرانی‌ست!

امامت: ملاک اسلام یا معیار تشیع!؟

سجاد هجری

از گذشته، بخواندن مناسبات تاریخی مسلمانان و مسیحیان علاقه داشتم و در همین «پیشینه» (عبرت‌پژوهی تاریخی)، درباره‌ی «صفاخانه‌ی اصفهان (نخستین انجمن گفتگوی ادیان در ایران)» یادداشتی نگاشتم. چندی‌ست که ردیه‌ها و جوابیه‌های رساله‌ی «هنری مارتین» نصرانی (پادری) در نقد «عقاید اسلامی» یا بتعبیر بسیاری، «در تعرض بر اسلام» را می‌خوانم. یکی از این ردیه/جوابیه‌ها را «محمدحسین اصفهانی»، حسین‌علیشاه، از مشایخ سلسله‌ی نعمت‌اللهی و قطب آن، نوشته و گویا، دیداری با پادری نیز داشته است. آن‌چه در چندصفحه‌ی نخست کتاب مرا کمی شگفت‌زده کرد، طرح اصول دین اسلام و ملاک خروج از آن‌ست؛ زیرا او می‌نگارد: «پس گوییم بنای اسلام به پنج اصل استوار است: توحید و عدل و نبوت و امامت و معاد؛ و هرکه یکی از این پنج را انکار نماید، از اسلام بیرون است» که مستلزم انحصار اسلام در تشیع، نفی مذاهب دیگر اسلامی و خروج همه‌ی اهل تسنن از اسلام است؛ چرا که انکار «امامت» را نیز معیار نامسلمانی دانسته (دقت شود که بسیاری، در اصول دین/مذهب یا عدل یا معاد را می‌آورند و آن دو را علی‌البدل هم می‌دانند و از سوی دیگر، معمولانه، در بحث «ارتداد»، نفی توحید یا بنوت را درش کافی می‌پندارند و بنفی عدل یا معاد اشاره‌ای ندارند که جای پرسش و بررسی‌ست!)! در میان «اخباریان» چنین مدعایی را دیده؛ ولی از یک «صوفی» چنین فتوایی (فتوای کلامی!) را نشنیده بودم. البته، در این‌باره پژوهشی نکردم؛ ولی نزدم دور و کمی باورنکردنی‌ست؛ زیرا یکی از سیاست/راهبردهایی که در «تقریب مذاهب اسلامی» و «وحدت اسلامی» پیش می‌نهادیم، بهره‌گیری از ظرفیت تصوف و صوفیان بود: «۱۰٫ بهره‌گیری از ظرفیت‌های تصوف و حتا مسلمانان روشن‌اندیش (منورالفکر) در مقوله‌ی تقریب و وحدت اسلامی: باید گفت که فرقه‌های تصوف که سلسله برای‌شان نشان اصالت و حقانیت است، خود را بامیر مومنان منتسب می‌کنند و این خود محور وحدتی میان تصوف شیعی و سنی است و از سوی دیگر، بسیاری از فرقه‌های تصوف از روحیه‌ی تساهل و قبول تکثر ظاهری (کثرت‌گرایی: pluralism) بجهت توحد باطنی برخوردارند که این روحیه می‌تواند زمینه‌ی تقریب و وحدت باشد. از سوی دیگر، بسیاری از مسلمانان روشن‌اندیش که در همه‌ی فرقه‌ها و مذاهب اسلامی یافت می‌شوند، از روحیه‌ی تساهل و تسامح (tolerance) برخوردارند (بلکه بنحوی اباحه‌گر (liberalist)ند) و مقوله‌ی تقریب و وحدت را براحتی می‌پذیرند و در جهتش حرکت می‌کنند و می‌توان از ظرفیت این گروه نیز بهره برد» (گزارش سیاست‌پژوهانه و راهبردی تقریب مذاهب اسلامی)؛ ولی کسی که اهل تسنن را این‌چنین از اسلام بیرون می‌داند، نمی‌پندارم با آنان بسادگی، وحدت و تقریبی بیابد؛ زیرا اصلا، بوجود مذاهب باور ندارد! حسین‌علیشاه دلیل یا ادله‌ای بر این مدعا اقامه نکرده جز آن‌که پس از چند بند می‌گوید: «و چون نزد محققین این امت به تواتر ثابت است که آن حضرت، علی بن ابی‌طالب، پسر عم و داماد خود را در حیات خود وصی و خلیفه نبوت و پیشوای امت گردانید که هر چه امت از من بخواهند در حیات من، از پسر عم بخواهند بعد از ممات من؛ و نیز از علی بن ابی‌طالب خارق عادات مقرون به ادعای امامت مشاهده شده به اخبار قطعیه و قراین نقلیه؛ و نیز بر هر پیغمبری و امامی واجب است که اظهار نبوت و امامت خود بر خلق نماید و در عصر آن امام- علیه‌السلام- سه نفر دیگر ادعای خلافت نمودند به واسطه اجماع بعض امت و قایل بودند که پیغمبر (ص) ما را خلیفه نکرد و هیچ‌یک شایسته منصب خلافت نبودند. پس مدعی شایسته منحصر به علی- علیه‌السلام- بود. پس اعتقاد ما در امامت آن است که علی- علیه‌السلام- امام مطلق است و خلیفه بی‌واسطه حضرت رسالت پناه است …» که شاید کسی بگوید: در «محققین این امت»، محققین شیعیان‌اند و «امت» نیز مسلمانان و این با آن‌چه پیش‌تر آورده که منکر امامت از اسلام بیرون است، در تعارض/تنافی‌ست؛ زیرا امت یک پیامبر، داخل در دین/شریعت اویند. شاید «سهو قلم» و اشتباهی در عبارت پیشین مبنی بر خروج منکران امامت از دین اسلام بوقوع پیوسته و حسین‌علیشاه اهل سنت را بیرون از اسلام نمی‌داند! البته، گویا، اگر کسی با علم بدین‌که امامت از اصول یا جزء دین اسلام‌ست، بعَمد آن را نپذیرد و بدان ایمان نیاورد، مانند انکار عالمانه و عامدانه‌ی «ضروری دین» که ملازم انکار نبوت است، از اسلام خارج است؛ ولی چنین چیزی نمی‌تواند مقصود حسین‌علیشاه باشد؛ زیرا آن‌گاه باید انکار در آن عبارت، در موارد ۵گانه، معانی گوناگون دهد و در کل، دو معنا داشته باشد که پذیرفته نیست (قاطبه‌ی آقایان استعمال لفظ در اکثر از معنای واحد را جایز/ممکن/مستحسن نمی‌دانند و اگر چه من می‌دانم؛ ولی نه در هر متنی و بقطع، چنین استعمالی مثلا، در متون فقهی- حقوقی و مانندش جایز نیست؛ زیرا متن حقوقی- فقهی (یا متنی که بار حقوقی دارد!) باید تا می‌شود «نص» و «صریح/مصرَّح» باشد و امکان/احتمال «تأویل» و «تفسیر»/برداشت‌های گوناگون را منتفی سازد. فقه‌اللغه‌ی واژه‌ی «فتوا» را «احکام/محکم بودن» گفته‌اند که آدمی را بیاد «محکمات» می‌اندازد!). از محمدحسین اصفهانی جز این رساله، اثری دیگر نمانده تا برای روشن کردن این مسئله از آن بهره گیریم؛ ولی می‌توان بآثار استادان و شاگردان و در کل، هم‌سلکانش رجوع کرد و آن‌ها را بررسید تا شاید بدیدگاه او دست یافت یا نزدیک شد!


پاسخ دهید