دروغ در دو سنگ‌نبشته‌ی داریوش!

آن‌چه پیش روست، یادداشتی بقلم جناب آقای سجاد هجری، پژوهشگر پژوهشکده‌ی سیاست‌پژوهی و مطالعات راهبردی حکمت، در نقد برخی مستندات مدعای دروغ‌گویی تاریخی ایرانیان است. البته، این متن جدلی‌ست و در آن با فرض خصم که دروغ را در معنای امروز بکار برده، نوشته شده است.

دروغ در دو سنگ‌نبشته‌ی داریوش!

سجاد هجری

فراوان این‌سو و آن‌سو شنیده و خوانده‌ام که ایرانیان دروغ‌گویند و حتا داریوش هخامنشی نیز بدان اشاره کرده و گویا، دروغ‌گویی، «سنت تاریخی» و حتا در ذات ماست! کسانی که چنین می‌گویند و البته، بسیاری‌شان ایرانیند، گویی، دروغ‌گویی را «فصل ممیز» ما از دیگر فرهنگ- تمدن‌ها می‌دانند؛ ولی دروغ همه جا بوده و هست و این‌جا نیز! اگر می‌خواهند بگویند که ما دروغ‌گوتر یا ترینیم، این نیازمند قیاس علمی در ظرف و شرایط معین و حتا مشترک/مشابه است! مبنای این مدعا، بیش‌تر و شاید تنها، گزارش‌های سفرگران بایران‌ست که اعتبارش را باید بررسید! اما درباره‌ی استنادشان بسخنان داریوش هخامنشی بسیار می‌توان داد سخن داد؛ ولی تا آن‌جا که بیاد دارم، در دو جا داریوش از دروغ آشکارا، سخن می‌گوید؛ یکی در بیستون و دیگری در تخت‌جمشید! در تخت جمشید داریوش دست بدعا برداشته و می‌گوید: «اهوره‌مزدا، با تمام ایزدان، مرا بپاید، و اهوره‌مزدا این مردم را بپاید از سپاه دشمن، از گرسنگی و از دروغ؛ بر این مردم سپاه دشمن، قحطی و دروغ چیره نشود؛ …» که باید پرسید: اهورامزدا داریوش را باید از چه چیز/چیزهایی بپاید؛ زیرا گویا، آن سه را درباره‌ی مردم گفته است! باید دانست که این بخش، دعاست و دعا هم رفعی و هم دفعی‌ست؛ بدین معنا که گاه مبتلابه چیزی هستند و رفعش را می‌خواهد و گاه نیستند و دفعش را می‌طلبد و اگر بشود و بخواهیم در دعا تأسیس اصلی بروش فقیهان کنیم، اصل بر دفعی بودن و آن مقدم است! چیزی متناظر با درمان و پیش‌گیری و اگر بگوییم: این دعا رفعی‌ست و مردم بدروغ مبتلا بودند، باید این را نیز درباره‌ی گرسنگی/قحطی نیز گفت که گویا، چنین نیست. از سوی دیگر، شاید چنان‌چه در آموزه‌های اسلامی نیز هست، دروغ کلید بدی‌هاست و از این‌روست که بطور ویژه در دعا بدان پرداخته شده؛ یعنی داریوش ایمنی مردم از کلید و باب پلیدی‌ها را از خدا می‌خواهد؛ زیرا بر دیگر زشتی‌ها اولویت دارد و می‌تواند علت و معدشان باشد و این نشان آن نیست که انقدر دروغ شایع و رایج بوده که بدان اشاره کرده است. در کل، آنان نمی‌توانند بدین عبارت که دعایی‌ست، برای اثبات مدعای‌شان استناد کنند. در سنگ‌نبشته‌ی بیستون نیز داریوش چنین می‌گوید: «… پس از آن مردم پیمان‌شکن شدند و دروغ در دهیو بسیار شد (گسترده شد)، در پارس، هم در ماد و در دیگر دهیوها …» یا «… آنگاه سپاهیان خائن شدند؛ و دروغ در میان مردمان زیاد بود، نزد پارس و نزد ماد، و نیز در میان مردمان دیگر» یا «… آنگاه مردم پیمان‌شکنان شدند و دروغ در دهیوها بسی [گسترده شد] … در پارس، هم‌چنین در ماد و در دیگر دهیوها» یا «… مردم نافرمان شدند و دروغ در سرزمین‌ها بسیار شد، هم در میان پارس‌ها، هم در میان مادها، هم در دیگر سرزمین‌ها» که باید این گزارش را در متن و بافتش و شرایط تاریخی- اجتماعی خارج از متن بررسید و معنا کرد؛ زیرا موضوع این کتیبه چیرگی داریوش بر گئوماته مغ یا بردیای دروغین است. او نخست از کمبوجیه که بردیا را پنهانی کشت، یاد می‌کند و از رهسپاری او بمصر می‌گوید. در نبود کمبوجیه، گئوماته بدروغ؛ خود را بردیا، پسر کوروش، جا می‌زند: «او دروغید: من بردیا، پسر کوروش، برادر کمبوجیه هستم» و مردم باور می‌کنند و بر کمبوجیه می‌شورند و این پیمان‌شکنی و دروغ مردمان که داریوش می‌گوید، گویا، بتبع گئوماته است و شاید حتا بتوان گفت: دروغ گئوماته مخبری و دروغ مردم در بردیا پنداشتن و خواندن گئوماته، خبری‌ست. هر چه باشد، آشکارست که گسترش دروغ میان مردمان در ارتباط با گئوماته و دروغ بزرگ اوست و حتا توجه داریوش بدروغ و تأکید او بر آن و این‌که در کتیبه‌ی تخت‌جمشید از اهورامزدا می‌خواهد که مردم را از دروغ بپاید، بخاطر دروغ بسیار بزرگ گئوماته است که غصب پادشاهی را بهم‌راه داشته! شاید کسی بگوید: نخست دروغ مردم را فرا گرفت که دروغ گئوماته را بسادگی باور کردند و داریوش می‌خواهد بگوید که دروغ گئوماته بتبع دروغ‌گویی مردم بود. اگر چنین نیز باشد، داریوش بگونه‌ای می‌گوید که گویی، دروغ میان مردمان، پس از رفتن کمبوجیه بمصر گسترش یافته و این نیست که مردم از نخست دروغ‌گو بودند و این حادث، سببی می‌خواهد و این عارض، علتی و نمی‌توان این گزارش داریوش را سند مدعای دروغ‌گویی تاریخی ایرانیان دانست. از سوی دیگر، مگر داریوش‌شاه، شاهد عادل ثقه/موثق‌ست که بگزارش او مطلقا/کاملا، اعتماد کنیم!؟ بویژه که او در قدرت مطلق‌ست! یا مگر او محقق و پژوهشگرست که با روش‌های پژوهشی بدین نتیجه رسیده!؟ بهر حال، چنین استنادات و چنان استنباطاتی قبول‌پذیر نیست و خالی از تحقیق‌ست. البته، با نفی دلیل، مدعا نفی نمی‌شود و اگر مدعیان، شواهد و ادله‌ای موجه دارند، بیاورند و اقامه کنند.

پس‌نوشت: «آرتور کریستین‌سن»، ایران‌شناس نام‌ور، در کتاب «شاعران و متفکران اسلامی/مسلمان/محمدی»، در فصل «سعدی: بورژوای حکیم و خردمند» می‌گوید: «تصویری را که مسافران مدرن سالهای اخیر از ایران به‌دست داده‌اند، تصویری چاپلوسانه نیست: مردمانی غیرقابل اعتماد، دروغگو، دائم‌الخمر، ضعیف‌النفس، و موذی، اینها میانگین نظراتی است که در مجموع، و از سفرنامه «حاجی‌بابا» اثر جیمز موریه برمی‌آید. در حقیقت این خصلت‌های کهن اخلاقی است که مردم ایران در روزگار باستان بدان خو گرفته‌اند، و بی‌سبب نیست که کتاب کهن مذهبی آنان اوستا و کتیبه‌های داریوش هخامنشی از راستگویی، و صداقت سخن می‌گویند»؛ ولی سپس از برجستگی‌های اخلاقی ایرانیان می‌گوید و وضع اخلاقی ایرانیان را در طول تاریخ نایکسان می‌شمارد که گویا، زمانی در اوج اخلاق‌اند و گاهی در انحطاط آن!

یک پرسش بنیادین آن است که آیا «دروغ» در این سنگ‌نبشته‌ها همان دروغ نزد ماست!؟ برخی باور دارند که گویا، دروغ در آن‌ها اعم از چیزی‌ست که نزد ماست و گویی، دروغ هر پلیدی‌ست که از «دیوان/ها» سرچشمه می‌گیرد! این پرسش را باید موشکافانه بررسید که اگر دروغ نزدشان دارای این معنای اعم‌ست، استناد بدین سنگ‌نبشته‌ها در آن مدعا، سراسر/کاملا، نادرست و ناپذیرفتنی‌ست. البته، باید دقت داشت که داریوش در کنار و در عرض دروغ، از «خیانت/پیمان‌شکنی» و «خشونت/زورگویی» نیز نام می‌برد که شاید کسی بگوید که مصادیق/افراد همان دروغ‌اند؛ ولی نیازمند شاهدست؛ زیرا «تفصیل قاطع شرکت»ست؛ اما او از «عدالت/راستی» نیز نام می‌برد: «من براستی رفتم (عمل کردم)» یا «من بنا به عدالت رفتار کردم» که دور نیست مقابل/مضاد دروغ است! برخی دروغ را دربرابر «آشا/اشا» بمعنای «داد» می‌دانند که بواقع، اعم‌ست!

داریوش در همان سنگ‌نبشته‌ی بیستون بارها کسانی را که بر او و هخامنشیان شوریدند، «دروغ‌گو» می‌خواند: «او دروغید» و سپس می‌گوید: «اینها [هستند] دهیوهایی که شورشی شدند. «دروغ» آنها را شورشی کرد. زیرا این [مردان] مردم را دروغیدند» یا «اینها اقوامی هستند که شورشی شدند؛ دروغ آنها را شورشی کرد؛ به‌گونه‌ای که آنها به سپاه دروغ گفتند؛ …» که آشکارا، شورش مردمان را پیامد دروغ آن شورشیان می‌داند و گویی، آن‌ها مردم را با دروغ فریفتند و این نیست که مردمان دروغ‌گویند (گویا، همه‌شان مانند گئوماته مغ که خود را بجای بردیا جا زد، چنان‌چه داریوش می‌نگارد، خود را از خاندان‌های پادشاهی ماد یا بابل شناساندند که شاید دروغ بوده باشد؛ ولی باید دانست که اگر آن‌ها تنها، مدعای شاهی آن نواحی را داشتند، بصرف آن‌که مشروعیت‌شان را از هخامنشیان نگرفتند، نمی‌توان آن‌ها را دروغ‌گو دانست! بویژه اگر بواقع، از آن خاندان‌ها بوده باشند که خود ملاکی برای مشروعیت‌شان بوده و هم‌راهی مردم با آن‌ها در شوریدن، برای آن‌ها مشروعیت‌آفرین است و البته، شاید کسی بگوید: در آن دوران، تنها راه هم‌راه کردن مردم با خود و مشروعیت یافتن، بدروغ یا راست، خود را از تخمه‌ی آن خاندان‌ها شناساندن است!). داریوش سپس بشاهان (گویا، کسانی که از سوی او در مناطق گوناگون فرماندهی و زمام‌داری را برعهده می‌گیرند/دارند!) چنین سفارش می‌کند: «تو، ای کسی که، از این پس شاه خواهی بود، خود را از دروغ بسیار بپای. مردی که دروغزن (پیرو دروغ) باشد، او را بشدت بپرس (مجازات کن)؛ اگر چنین بیندیشی، دهیویم درست (به سلامت) بماند» یا «تویی که پس از این شاه خواهی شد، خود را با تمام قدرت از دروغ بپای، مردی که خود را دروغگو نشان می‌دهد مجازات کن، اگر تو چنین بیندیشی: مردم من از خطر در امان باشند!» که همه‌ی این‌ها نشان قبح/زشتی فراوان دروغ و پیامدهای بسیار بد آن نزد/در نظر داریوش و ایرانیان است. داریوش هم‌چنان در ادامه، از دروغ یاد می‌کند و نام می‌برد.

داریوش در سنگ‌نبشته‌ی بیستون بر دروغ‌گو نبودنش پا می‌فشارد: «من پیرو دروغ (دروغزن) نبودم» یا «من دروغگو نبودم» و باهورمزدا سوگند می‌خورد و می‌گوید: «… که من این [کار را] نه به دروغ [بلکه] بدرستی (صادقانه)؛ در یک و همان سال کردم» یا «… که این درست است، دروغ نیست؛ تنها در یک سال این کارها را کردم» و گویی، نگران است که کسی مدعاهایش در این سنگ‌نبشته را دروغ شمارد: «آنچه را بوسیله‌ی من کرده (شد) تو را آید مبادا تو دروغ را ارج بنهی» یا «باشد که آنچه من کردم تو را باور شود؛ نیندیش که این یک دروغ است» و «مبادا، کسی که از این پس خواهد خواند این نوشته (سنگ نبشته) را … او را باور ناید (نیاید) (حتی) او آن را دروغ بپندارد» یا «… در نظر کسی که بعدها این کتیبه را خواهد خواند، مبادا که او نتواند آن را باور کند، مبادا بیندیشد که دروغ است …» (داریوش مدعی‌ست که چیزهایی را ننگاشته تا کسی او را دروغ‌گو مپندارد!) که باید دید که این نگرانی از چه روست!؟ معمولانه، در علوم بلاغت گفته‌اند: مخاطب بر سه گونه/بخشِ ابتدائی، شاک و منکرست و برای شاک یک تأکید و برای منکر دو تأکید آورده می‌شود و داریوش برای مخاطبان شاک و منکر این تأکیدها را می‌آورد (دقت شود که او حتا سوگند می‌خورد که گونه‌ای تأکیدست!)؛ ولی خود داریوش از بس دیگران را در این سنگ‌نبشته دروغ‌گو خوانده، دور نیست کسی چنین گمانی را درباره‌ی خود او برد و از این‌روست که پشت هم براستی آن‌چه نگاشته پا می‌فشارد و حتا چیرگی یافتنش با یاری اهورامزدا و دیگر ایزدان را پیامد راستگویی (دروغ‌گو، پیمان‌شکن و زورگو نبودن)ش می‌داند: «بدان بهانه اورمزد مرا یاری رساند و نیز دیگر بغان که هستند، زیرا من پیمان شکن نبودم؛ من پیرو دروغ (دروغزن) نبودم؛ من زورگو (ستمکار) نبودم؛ …» یا «اهوره‌مزدا مرا یاری کرد، و دیگر ایزدانی که هستند، چون من خائن نبودم، من دروغگو نبودم، من خشن نبودم، …» و در حقیقت، بر راستگویش (بزعم خود!) دلیل اقامه می‌کند! بواقع، جا دارد دانش‌جویان تاریخ ایران باستان/پیش از اسلام یا ایران‌شناسی یا فرهنگ و زبان‌های باستانی ایران، این موضوع (دروغ در ایران باستان و در این سنگ‌نبشته‌ها) را بدقت بررسند و واکاوند.


پاسخ دهید