سنگی از فلاخن بی‌فرهنگی!

آن‌چه پیش روست، یادداشتی کوتاه بقلم جناب آقای سجاد هجری، پژوهشگر پژوهشکده‌ی سیاست‌پژوهی و مطالعات راهبردی حکمت، درباره‌ی عبارتی هنری و خردمندانه در «آوای درد» رضاقلی‌خان است که ریشه‌ی این فاجعه را رسا و گویا، نشان می‌دهد!

سنگی از فلاخن بی‌فرهنگی!

سجاد هجری

چنان‌چه پیش‌تر نگاشتم، «لجه الألم فی حجه الأمم» که با فرنام «آوای درد» در قم بچاپ رسیده، قدیم‌ترین ترجمه‌ی فارسی بدست‌آمده از لهوف سید بن طاووس‌ست که تاریخ‌نگار و کاتبی با نام «رضاقلی‌خان شقاقی سرابی گرم‌رودی»، آن را در عهد قاجار برشته‌ی تحریر در آورده است. سرگرم خواندن آن و گه‌گاه، مقابله‌اش با متن لهوف هستم! امروز، در بخش «شهادت امام حسین علیه‌السلام» این گزارش، آمیزه‌ای گیرا و اندیشه‌انگیز دیدم که بسیار مرا خوش آمد: «دراین بین سنگی ازفلاخن بی‌فرهنگی، …»! «فلاخن بی‌فرهنگی»، ترکیبی رسا و زیبا که سر/تهِ!!! ریشه‌ی درهم‌پیچیده‌ی واقعه‌ی باورنکردنی طف را بیش از هر تعبیر دیگر، تبیین می‌کند! او با «سنگ» و «فرهنگ» مانند بسیاری از شاعران سجعی خوش پرداخته (کم نیست اشعاری در ادب فارسی که سنگ و فرهنگ در آن هم‌قافیه‌اند)! در متن لهوف لغت یا ترکیبی نیامده که این آمیزه ترجمه‌اش باشد و آن، از ذوق و عقلِ ترجمان خوش‌قریحه تراوش کرده است! من اگر وقتی کنم و حالی یابم، می‌نشینم و تاریخ و فلسفه‌ی کاربردهای واژه‌ی «فرهنگ» را در تاریخیات و ادبیات‌مان می‌بررسم! برخی، فرهنگ فارسی، ادب تازی و پایدیای یونانی را یکی شمردند! رضاقلی‌خان با این آمیزه می‌گوید: آن‌چه امام را نشانه رفته و آماج خود ساخته، بی‌فرهنگی‌ست! گویی اگر کسی پرسد: چه کسی امام را شهید کرد!؟ باید در پاسخش بدرستی گفت: «بی‌فرهنگی»! دست‌کمِ فرهنگ چیست!؟ گویا، کمینه‌اش همان‌ست که حضرت بتازندگان و یورش‌بران بخیام فرمودند: «ولکن کونوا أحرارا فی دنیاکم» (دست‌کم، در زندگی‌تان آزاده باشید!) که دیگر فرهنگ از این کم‌تر مگر می‌شود!!؟ فرهنگ، این کلیدواژه‌ی شیرین و پربسامد، فرادستی (دربرابر تودستی!)ست! بچنگ نمی‌آید و چالاکانه، از پندارها و اندیشه‌ها تیزوتند، می‌گریزد! اگر چه دربرابر «توحش» است؛ ولی خود چنان «وحشی»ست که هیچ بافرهنگ و فرهیخته‌ای رامش نکرده و دام‌های شکارچیان و صیادان را بادبدست وا نهاده: «این‌جا همیشه، بادبدست است دام را»! دوست دارم بدانم که رضاقلی‌خان در چه حالی این عبارت خوش‌ساختِ پرمعنا را نگاشته و چه چیزی در ذهن داشته؛ این تعبیر را در دیگر بخش‌های گزارشش اگر باشد هم ندیدم! برخی چنان‌چه در مقدمه آمده، گزارنده را آراسته بویژگی‌های «بیان شیرین» و «لسان نمکین» دانستند. بتلاش کوشنده‌ی کتاب، رضا مصطفوی، خرده‌ها می‌توان گرفت؛ ولی خدا خیرش دهد که این کار را کرده!


پاسخ دهید