انسان: حیوان تجربه‌اندوز!

آن‌چه در پی می‌آید، یادداشتی کوتاه از جناب اقای سجاد هجری، پژوهشگر پژوهشکده‌ی سیاست‌پژوهی و مطالعات راهبردی حکمت، درباره‌ی زبان‌زدی نام‌ور از فیلسوف اسپانیایی- آمریکایی، «جرج سانتایانا»، در ضرورت عبرت‌آموزی است.

انسان: حیوان تجربه‌اندوز!

سجاد هجری

بارها از خود پرسیدم که یک عبارت، چگونه «کلمه‌ی قصار» یا «ضرب‌المثل» می‌شود!؟ بسیاری از این کلمات قصار که مستقل و خودبسنده‌اند و گویا، حتا صدروذیلی ندارند، در لابلای کتاب‌ها یافت شده‌اند. بواقع، چه کسی این‌ها را یافته و بر سر زبان‌ها انداخته؟! حتا برخی از این کتاب‌ها پرخواننده نیز نبودند و نیستند! درباره‌ی «الیوت» می‌خواندم! همان که چندی پیش از چارانه‌اش نگاشتم. گویند: او متأثر از «جورج سانتایانا»ی فیلسوف بوده! اندیشمند اسپانیایی که در آمریکا می‌زیسته. بیاد نیاوردم که آیا پیش از این با او برخورد داشتم یا نه؛ ولی بدنبالش گشتم و درباره‌اش خواندم! شهرتش را بیش‌تر برای «کلمات قصار»ش دانستند و هر جا درباره‌اش نوشتند، نخست این افریسم/گزین‌گویه را از او وا گفتند: «آنان که تاریخ را بیاد نسپارند، محکوم بتکرارش هستند» که گزارش‌هایی دیگر نیز دارد: «آن‌ها که گذشته را بیاد نمی‌آورند، ناچارند که آن را تکرار کنند»، «ملت‌هایی که از تاریخ درس نمی‌گیرند، محکوم بتکرارش هستند» و …! عبارت انگلیسی سانتایانا Those who cannot remember the past are condemned to repeat it است. بارها این گزاره را شنیدم و خواندم؛ ولی بیاد ندارم که هیچ‌گاه در جستجوی گوینده‌اش باشم که البته، طبیعی‌ست؛ زیرا گویا، ویژگی (این دست) کلمات قصار و زبان‌زدها جداافتادگی از گوینده‌اش است و گویا، تا این فراق/جدایی و گسست صورت نگیرد، بدان نمی‌توان زبان‌زد گفت! شاید کسی بگوید: زبان‌زد آن‌ست که همه گوینده‌اش هستند! پذیرفتگی و جاافتادگی ویژگی ناگزیر ضرب‌المثل‌هاست! در فرهنگ و پندنامه‌ی غرغریونِ «جاناتان گرین» که پیش‌تر درش چیزهایی نوشتم، گشتم تا «جرج سانتایانا» را بیابم. او را یافتم؛ ولی بعنوان «فیلسوف و نویسنده‌ی انگلیسی» که گویا، اشتباهی از ترجمان است. مایه‌ی شگفتی‌ست که این زبان‌زد درش نیست که شاید بدان خاطرست که بسیار جدی‌ست و هیچ فکاهی و طنزآمیز نیست! این کلام نام‌ور و برسروزبان‌های سانتایانا در میان کتابی از او با نام جذاب و گیرای The Life of Reason: The Phases of Human Progress (زندگی/هستی خرد: چهره/گام‌های پیش‌رفت بشری) و در بخشی که از بایدی/بایستگی «پیوستگی/تداوم» (continuity) برای پیش‌رفت سخن می‌راند، است. این کتاب از عقل/خرد در «حس مشترک»، جامعه، دین، هنر و دانش/علم بحث می‌کند که هر یک، عنوان و موضوع جلدی از اجلادش است. کتابی خواندنی و ترجمه‌کردنی (یعنی ارزش ترجمه دارد)! پیش‌ترها گفتم و نوشتم که قرآن از «خرد/عقل تاریخی» سخن می‌راند: «أفلم یسیروا فی الأرض فتکون لهم قلوب یعقلون بها …» که نام جامعش «عقل عبرت‌آموز/گیر»ست و «فانظروا»های قرآن نیز خطاب بدین عقل است (البته، موضوع این سیر و آن نظر اعم از کنش‌های انسانی‌ست و چنان‌چه پیش‌ترها گفته شد، عبرت/اعتبار بدو گونه‌ی تاریخی و آیی‌ست و البته، چنان‌چه پیش‌ترها نوشتیم، در کاربرد گذشته‌ی واژه‌ی یونانی و لاتین تاریخ، تاریخ بطبیعت افزوده می‌شده و «علوم طبیعی» را دربر می‌گرفته است!). درباره‌ی این عبارت پربسامد سانتایانا فراوان می‌توان داد سخن داد؛ ولی کوتاه باید گفت: آن، سنت‌های تاریخی و تکرار نوع کنش/چالش‌های جهانی را پیش‌فرض گرفته و پذیرفته است (برخی این عبارت سانتایانا را «قانون پیامدهای تکرارشونده» نامیده‌اند!). هر بار که این زبان‌زد را شنیدم یا خواندم، بیاد خبر «لایلسع المؤمن من حجر مرتین» (مؤمن از یک سوراخ دوبار گزیده نمی‌شود!) در کتاب خلاف شیخ طوسی که خود مایه‌ی برخی نظم و نثرهای فارسی شده، افتادم! خبری که ضرورت عبرت‌پذیری/آموزی را تبیین می‌کند و بعبرت‌پژوهان این درس را می‌دهد که برای بهره‌گیری از منابع دینی در تدوین ادبیات «عبرت‌پژوهی تاریخی»، فقط بدنبال کلیدواژه‌های عبرت و مانندش نباشند؛ زیرا بسیاری عبارات اگر چه آن واژگان را دربر ندارد؛ ولی محتوا/مضمون عبرت دارد. این جمله از میان آن‌همه عبارت چگونه امروزه، این‌چنین پربسامد و نام‌ور شده!؟ کلام سانتایانا را برخی فرهنگ‌های لغت آوردند و شرحی موجز دادند و فقط بمنشأش که زیست عقل‌ست، اشاره کردند و از این چگونگی چیزی نگفتند! برخی، مانند/همانند این گزین‌گویه را بچرچیل انگلیسی، برک ایرلندی و … نسبت دادند که همه بنحوی، دستی در سیاست دارند و چنین زبان‌زدی از چنان سیاسی‌مردانی اصلا، شگرف نیست و حتا نشانه‌ای‌ست از پیوند سیاست‌ورزی/پردازی و تاریخ‌اندیشی! این جمله را سانتایانا پس از عبارتی ژرف و مرتبط می‌آورد: «اگر تجربه اندوخته نشود، چنان‌چه در میان وحشی/بدوی‌ها چنین است، کودکی همیشگی‌ست» (… when experience is not retained, as among savages, infancy is perpetual) که بنظرم کم از آن زبان‌زد ندارد؛ ولی باید دید و بررسید که چه شده که این در کتاب مستورست و آن شهره‌ی آفاق! از حافظ شیرازی که بپرسیم، گوید: «در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود//کان شاهد بازاری وین پرده‌نشین باشد»! سانتایانا با این سخن، مقوم «تمدن» را «تجربه‌اندوزی» می‌شناساند! تو گویی که می‌توان انسان را «حیوان تجربه‌اندوز» که دارای «عقل تاریخی»ست، تعریف کرد و بلوغ بشری و گذر از «بدویت» را در حفظ و نقل‌وانتقال تجربیات و دست‌آخر، بهره‌گیری از آن دانست! شاید کسی بگوید: این‌که برخی «انسان» را از ماده‌ی «نسیان» آوردند، با حافظه‌ی تاریخی داشتن و تجربه‌اندوزی سازگار نیست که یا نشان آن‌ست که ماده‌ی انسان انس است یا آن‌که این حفظ و آن اندوختن فصل ممیز انسان نیست! سخن در این‌باره درازست؛ ولی کوتاه و ساده در پاسخش باید گفت: اگر قرآن خوانید، در می‌یابید که واژه‌ی انسان در آن، (اگر نگوییم همیشه!) بیش‌تر در مقام «مذمت» یا در موارد بیان عیب یا نقص آدمی بکار می‌رود: «یا أیها الإنسان ما غرک بربک الکریم»، «خلق الإنسان من عجل»، «إن الإنسان لفی خسر»، «لقد خلقنا الإنسان فی أحسن تقویم ثم رددناه أسفل سافلین» و …! آن‌گاه که از عقل تاریخی و حافظه‌ی تجربیش بهره نمی‌برد! اگر بیاد آرید، پیش‌تر در یادداشت «تاریخ و خوش‌بختی»، انسان را «حیوان تاریخ‌نگر» شناساندیم!


پاسخ دهید