غیاب دیگری در ذهن استبدادی!

آن‌چه در پی می‌آید، یادداشتی کوتاه بقلم جناب آقای سجاد هجری، پژوهشگر پژوهشکده‌ی سیاست‌پژوهی و مطالعات راهبردی حکمت، درباره‌ی برخی نکات دیباچه‌ی کتاب «انسان در شعر معاصر» محمد مختاری‌ست!

غیاب دیگری در ذهن استبدادی!

 درامدی بر دیباچه‌ی «انسان در شعر معاصر» مختاری!

آشنایان می‌دانند که با روشن‌فکران و روشن‌فکرمآبان وطنی، چندان میانه‌ای ندارم. کتاب «انسان در شعر معاصر» را بخواهرم که دانشجوی ادبیات است، هدیه دادم و بدو گفتم: اگر دوست داری، رساله‌ات را در موضوع مردم در شعر معاصر بنگار! آن را از نشر توس در خیابان دانشگاه خریدم و بهنگام خرید، از فروشنده که سال‌ها می‌شناسمش پرسیدم: فروش این کتاب چطور بوده!؟ گفت: نسبت بقبل کم‌تر شده! دو هزار نسخه‌ی این چاپش که در سال ۱۳۹۲ انجام شده، هنوز بفروش نرفته! گفتم: علت این کاهش اقبال بدان چیست؟! با تعجب از این پرسش گفت: نمی‌دانم! چاپ اولش را نیافتم که کی بود؛ ولی جایی آن را مانند چاپ دومش و چاپ نخست کتابی دیگر از نویسنده‌اش، چشم مرکب، بسال ۷۸ دانسته بود. کمی دورست؛ زیرا تاریخ درآمد آن ۱۳۶۸ است. چاپ سومش ۱۳۸۳ بوده و آخرین چاپش که خریدم، ۹۲! فاصله‌ی چاپ سوم و چهارم ۹ سال‌ست و اگر چه نمی‌دانم شمارگانش چند بوده؛ ولی می‌پندارم این‌که فروشنده از کم‌اقبالی سخن گفته، نسبت بچاپ سوم، چنین مدعایی قابل قبول نیست؛ ولی درباره‌ی چاپ دوم و اگر بواقع، چاپ نخست نیز بسال ۱۳۷۸ بوده باشد، قبول‌کردنی‌ست. این‌که دو چاپ نخست کتابی پرخریدارتر باشد، امری دور از ذهن نیست؛ ولی شاید بتوان درباره‌ی این کتاب بدین مقوله نیز اشاره داشت که نویسنده‌ی مرحومش، «سید محمد مختاری»، در سال ۱۳۷۷ در قتل‌های موسوم بزنجیره‌ای، مظلومانه، کشته شده و چندان بعید نیست که این ماجرا، توجهات را بخواندن کتاب‌های او جلب کرده باشد و اگر بواقع، دو چاپ اول و دوم در یک سال، سالی پس از قتل ایشان، بوده، چنین تعلیلی پذیرفتنی‌ست. اگر چه فضا و شعارهای آن سال‌ها (پس از دوم خرداد) با محتوای این کتاب نیز نسبت و ارتباط دارد. مختاری درامد کتابش را با ماجرایی تاریخی می‌آغازد که بسیاری از آن آگه‌اند! اخراج توده‌ای‌های کانون نویسندگان ایران در سال ۵۸: «آن سال پنج تن از اعضای برجسته کانون نویسندگان، به سبب «نقض عملی اصول دموکراتیک و منشور کانون» به رأی مجمع عمومی از کانون اخراج شدند» که همین رخ‌داد بگفته‌ی مختاری، رانه و انگیزاننده‌ی او در تألیف این کتاب بود و این بسیار جای بررسی دارد که رخ‌دادهای تاریخی چگونه مسائلی اندیشه‌ای را بر می‌انگیزانند و دانش فلسفی- اجتماعی را پیش می‌برند! همان‌گونه که نیازهای طبیعی، دانش طبیعی را بحرکت در می‌آورد. مختاری می‌گوید: «آنچه در پاییز سال ۱۳۵۸ در «کانون نویسندگان ایران» رخ داد، تأمل مستمری درباره ارزشها و اصول انسانی در ذهن من پدید آورد که سرانجام، چنانکه توضیح خواهم داد، به نوشتن چنین کتابی منجر شد (رسم‌خط نگه‌داشته شده)» و از این‌روست که نام فرعی کتاب، «درک حضور دیگری»ست که معنایش برای آنان که ماجرای یادشده را می‌دانند، روشن است! دیگرانی چون «حسن قاضی‌مرادی» نیز از این دست کتاب‌ها نگاشته‌اند: «در پیرامون خودمداری ایرانیان»، «… گستردگی فرهنگ تک‌گویی در میان ایرانیان» و … و تلاش کردند که ویژگی بتعبیر مختاری، «ساخت استبدادی ذهن» ایرانیان را در تاریخ بجویند و پی گیرند! می‌دانید که بسیاری همین ویژگی ایرانیان را عامل عقب‌ماندگی‌شان دانستند (پیش‌تر در پیشینه در این‌باره چیزهایی نوشته‌ام)! نه می‌خواهم وارد آن ماجرای تاریخی شوم و داوری کنم و نه می‌خواهم نقدی منطقی یا تاریخی بدین مدعیات نمایم و تنها می‌خواهم از احساسم سخن گویم! از همان آغاز که دیباچه‌ی این کتاب را خواندم، با آن هم‌احساس شدم. آن‌چه می‌گفت را من خود بارها تجربه کردم! مختاری می‌گوید: «ب – مسئله عدم پذیرش و تحمل دیگری یک عارضه فرهنگی دیرینه در جامعه ماست، که فاقد تجربه نظام یافته دموکراتیک است» یا می‌نویسد: «فقدان تجربه تاریخی دموکراسی، … «ساخت استبدادی ذهن» یک مشخصه فرهنگی دیرینه است» یا می‌نگارد: «… و این امر خود از همان تصور قدیمی «حامل حقیقت مطلق» بودن خبر می‌داده است …» که نشان دید تاریخی اوست و تاریخی‌شماری/پنداری معضلی‌ست که از آن سخن می‌گوید! البته، او در این کتاب از شواهد تاریخی برای مدعایش بهره‌ای نبرده (کتاب یکسره، درباره‌ی شعر معاصرست!) و گویا، شمی- حدسی و هم‌چنین مبتنی بر گفته‌های دیگران این را ادعا می‌کند یا آن‌که قیاسی (قیاس گذشته بامروز!) و با بهره‌گیری از برخی مبادی چنین نتیجه‌گیری می‌نماید؛ زیرا گویا، از نظرش، نمی‌شود چنین ویژگی ژرف در ما ایرانیان، تازه حادث شده باشد و آن باید شاکله و طرح‌واره‌ی ما باشد (شاید «استصحاب قهقری» نیز در ناخودآگاهش بوده باشد)! چندی پیش کتابی را با نام «شرق در برابر غرب» می‌خواندم! «دیمیتری شلاپنتوف» آن را نگاشته! این کتاب نقدی‌ست بر مدعای مشهور غلبه‌ی دموکراسی بر استبداد در جنگ‌های ایران و یونان با پیروزی یونان! نمی‌خواهم بنقد این دست مدعاها بپردازم؛ ولی در کل، بیش‌تر پژوهندگان دچار این مغالطه‌اند که با ذهنیت فرهنگی- تمدنی خود، بسراغ فهم نهادهای دیگر فرهنگ- تمدن‌ها می‌روند که نتیجه‌ای جز این دست مدعیات ندارد! بسیار نیز دچار خلط مفهوم و مصداق می‌شوند و در حقیقت، مفهومی را در مصداق یا مصادیقی منحصر می‌بینند! از سوی دیگر، مقولات را ارزشی/ارزش‌مدارانه، ملاحظه می‌کنند! بگذریم که سخن فراوان‌ست. من همیشه، تلاش دارم که میان دین و ایدئولوژی و حکومت دینی و ایدئولوژیک تمایز بگذارم! آن اخراجی‌ها (که برخی‌شان را بسیار دوست می‌دارم!) گویا، ایدئولوژی‌مدار بودند (توده‌ای) و رفتارشان نیز مبتنی بر آن بود! من می‌پندارم دین بسادگی غیر را می‌پذیرد و حضور دیگری را بر می‌تابد و اگر مسما بدینی این‌چنین نبود، دین نیست و ایدئولوژی‌ست (دقت شود که هم دین معانی و کابردهای فراوان دارد و هم ایدئولوژی)! البته، حفظ نظام و جلوگیری از اختلالش امری عقلائی و ضروری‌ست. کسی اکنون، پرسید: کشته شدن مختاری با این کتابش چه نسبتی دارد!!!؟؟؟


1 پاسخ به “غیاب دیگری در ذهن استبدادی!”

  1. چیزی که به ذهنم رسید این بود که ادعایش را با خون خودش اثبات کرد!؟

پاسخ دادن به حسین بوذرجمهری