عبرت‌آموزی از تاریخ سری!

آن‌چه پیش روست، یادداشتی کوتاه درباره‌ی کتاب «تاریخ سری» از «پروکوپیوس»، مورخ رومی، بقلم جناب آقای سجاد هجری، پژوهشگر پژوهشکده‌ی سیاست‌پژوهی و مطالعات راهبردی حکمت، است که در آن مقدمه‌ی این کتاب اجمالی، تحلیل شده!

تبیین تاریخ بمثابه‌ی وظیفه‌ی مورخ!

سجاد هجری

 

بی‌گمان، «تاریخ سری» را در ایران، کم خواندند؛ زیرا چاپ نخستش بسال ۱۳۸۰ در توس، هنوز در بازار، فراوان یافت می‌شود! «پروکوپیوس»، مورخ رومی، آن را نگاشته! گفته‌اند: آن، پس از گذشت یک سده از درگذشتش بزیور طبع آراسته شده؛ از آن‌رو که تاریخی‌ست بی‌کارفرما و یا بهترست بگویم: کارفرمایش «وجدان» حق‌خواه و حقیقت‌جوی آدمی‌ست! او را می‌توان مورخی «متعهد» دانست! از نامش پیداست که درش برخی پنهان‌ها که از ترس ستم بدکاران (تقیه‌ی خوفی از آن‌ها!) نمی‌شد گفت، آشکار/پیدا شده! پروکوپیوس در این‌باره در مقدمه‌ی کتاب می‌گوید: «… تا وقتی که کسانی که مسئول وقایع گذشته‌اند زنده هستند، امکان ندارد داستان را آنچنان که سزاوار است بیان کرد. زیرا این کار به خاطر اجتناب از لو رفتن به‌وسیله‌ی انبوه جاسوسان غیرممکن است، و اگر انسان گرفتار شود نخواهد توانست از مرگ با عذاب‌آورترین شیوه‌ها بگذرد. در واقع من حتی در کنار نزدیک‌ترین خویشاوندانم خود را ایمن نمی‌بینم (رسم‌خط نگه‌داشته شده)» که از آن بخوبی، خطر این‌چنین تاریخ‌نگاری برای مورخ آشکارست! بودن چنین آزادگانی در جهان، آدم را خرسند و امیدوار می‌کند! او در این مقدمه‌ی کوتاه پربار، وظیفه‌ی مورخ را تنها بازگویی رخ‌دادها نمی‌داند و گفتن «علل/دلایل» (ترجمان، از واژه‌ی دلائل که یکی از جمع‌های دلیل و بمعنای نشانه‌هاست که گاه در معنای «حجت/برهان» نیز بکار می‌رود (باید دانست که دلیلی که جمعش ادله است، بیش‌تر در معنای حجت/برهان (واسطه در اثبات!) بکار می‌رود!) و گاه نچندان دقیق، در معنای «علت» (واسطه در ثبوت!) نیز آمده، بهره برده؛ ولی آشکارست که مقصود پروکوپیوس در این‌جا، علت‌هاست! حال رجوع بمتن اصلی ترجمه‌شده را نداشتم!) آن‌ها را نیز تکلیف تاریخ‌نگار می‌شمرد: «علاوه بر آن، درباره‌ی بسیاری وقایع دیگر که جسارت کرده و در مجلدات قبلی خود آورده‌ام، جرأت نکرده بودم دلائل اتفاقات را آشکار کنم. پس در این بخش از کارم احساس می‌کنم وظیفه دارم که هم وقایعی را که پیش از این به سکوت برگزار کرده‌ام افشا کنم و هم دلائل وقایعی را که قبلاً وصف کرده‌ام بازگو نمایم»! باور بدین‌که آوردن علل/دلایل رخ‌دادها نیز از وظایف مورخ‌ست، تاریخ را از صرف مقام «توصیف» (وصف) فرامی‌برد و بمرتبه‌ی «تبیین» می‌رساند! مدعایی بسیار پیش‌رفته درباره‌ی تاریخ! او «باورنکردنی» یا «باورناپذیر» بودن این تاریخ نزد آیندگان را «انگیزه‌سوز» خود در نگاشتنش می‌شناساند: «… دندان‌هایم [از ترس] برهم می‌خورند و خود را حتی‌المقدور از این کار کنار می‌کشم؛ زیرا احتمال می‌دهم آنچه اکنون می‌خواهم بنویسم به نظر نسل‌های آینده باورنکردنی باشد و مجاب نشوند. و نیز، با گذشت زمانی دراز وقتی داستان مربوط به گذشته‌ای دور به نظر برسد، متأسفانه مرا به عنوان راوی قصه‌های پریان تلقی خواهند کرد و در شمار شاعران تراژدی مرا منظور خواهند داشت» که این پرسش بذهن می‌رسد: آیا چنین نگرانی، برای مورخ طبیعی و ضروری‌ست!؟ گویا، او باورپذیری را «انگیزه‌بخش» تاریخ‌نگار می‌داند و آن را «مقوم» تاریخ! شاید بتوان گفت: تاریخ‌دان باید تلاش کند که تاریخش باورکردنی باشد و خوانندگان را «مجاب/متقاعد» کند و این مهم، در کنار «صداقت» مورخ، دست‌کم، نیازمند «شاهد/اماره/دلیل‌آوری»، «تحلیل منطقی/عقلائی» و «انسجام درونی» (دربرابر خودناسازگاری و تناقض‌گویی) آن تاریخ‌ست! پروکوپیوس بازگفت/نقل «واقعیات» را وظیفه‌ی مورخ می‌داند و اگر چیزی واقعی جلوه نکند، بنحوی، «نقض غرض» مورخ‌ست! این سخن پروکوپیوس، «تعهد» فراوان او را نشان می‌دهد و هم‌چنین «حب بنام نیک» در او را بنمایش می‌گذارد! او نمی‌خواهد کارش «لغو» و بی‌تأثیر باشد یا در حد «تراژدی» فروکاهد/کاسته شود! این‌جاست که شاید بتوان برتری تاریخ را بر هنر در سخن این مورخ رومی دید و آن را با «فن شعر» ارسطو سنجید! او نمی‌خواهد نامش بعنوان «شاعر» در تاریخ بماند! اگر چه ما پیش‌تر، از «عبرت» هیجانی- روان‌پالایانه که هم‌چون «کاثارسیس» در تراژدی‌ست، سخن گفتیم! او سپس »شهادت/گواهی» معاصران خود را بر درستی تاریخش برای آیندگان، اعتمادده و انگیزه‌بخش نگاشتن این تاریخ می‌داند: «اما یک چیز به من اعتماد می‌دهد که وظیفه‌ی سنگین خود را عهده‌دار شوم و از آن شانه خالی نکنم: و آن اینکه گزارش من فاقد گواهانی که بر صحت آن شهادت دهند نمی‌باشد. زیرا معاصران خودم شاهدانی هستند که با وقایعی که شرح می‌دهم کاملاً آشنایی دارند، و با اعتقادی راسخ و غیرقابل بحث به آیندگان آگاهی خواهند داد که این مطالب با امانت‌داری گزارش شده است» که باید از او پرسید: چگونه معاصرانش که بیش از او عمر نخواهند کرد، بآیندگان، چنین گواهی خواهند داد!؟ گویا، مقصود او نقل‌های شفاهی و سینه بسینه است! ولی باید پرسید: با وجود این نقل‌های شفاهی، دیگر چه نیازی بنوشتن تاریخ‌ست!؟ «توجیه»ی که برای این سخن پروکوپیوس می‌توان آورد آن‌ست که این نقل‌های سینه بسینه اگر چه هر چه می‌گذرد کم‌رنگ‌تر و کم‌واقع‌نماتر می‌شود؛ ولی «شبح»ی را بنمایش می‌گذارد که از «استبعاد» تاریخ او نزد آیندگان می‌کاهد و حتا شاید کسانی این نقل‌های شفاهی را که با یک یا چند واسطه بدان‌ها می‌رسد، پیش از آن‌که از اصلش فاصله‌ای بسیار گیرند و تار شوند، «مکتوب» کنند و برای آیندگان بگذارند! این مورخ چقدر آگاه و اندیشمندست! او یکی دیگر از موانع/بازدارنده‌هایش را در نگاشتن این تاریخ که گاهی روزها در نگاشتنش فاصله می‌انداخت، احتمال «تقلید» دیگران از این بدکاری‌ها می‌داند و می‌نویسد: «… زیرا به این اندیشه می‌گراییدم که خوشبختی نوادگان ما در اثر افشاگری‌های من به مخاطره خواهد افتاد، زیرا که این اثر سند سیاه‌ترین کردارهایی است که جدا لازم است از نسل‌های آینده پنهان بماند، تا مبادا به گوش پادشاهان برسد و به‌عنوان سرمشق‌هایی مورد تقلید آنان قرار گیرد. زیرا بیشتر مردان در موضع قدرت همواره به دلیل نادانی محض، به آسانی به تقلید از انحرافات پیشینیان خود سوق داده می‌شوند؛ و همواره در می‌یابند که رو کردن به بدکاری‌های فرمانروایان پیشین کاری آسان‌تر و بی‌دردسرتر است» که مرا بیاد حرمت «اشاعه‌ی فحشا[ء]» (حتا با نقل فحشا!) در اسلام انداخت و این بواقع، پرسشی مهم و بنیادی‌ست که آیا «فحشا[ء]» را می‌توان متشرعانه (شرعاً) و متخلقانه (اخلاقاً)، در تاریخ نوشت یا نه! در این مقدمه، پروکپیوس گویا، بلند بلند، با خود فکر می‌کند و حرف می‌زند! یا گویا، پشت هم «إن قلت (لایقال) و قلت» می‌گوید! او دربرابر این بازدارنده‌ی سخت، مقوله‌ی بسیار مهم «عبرت»/عبرت‌آموزی از تاریخ را «مشوق» (انگیزاننده‌ی) خود برای نوشتن تاریخ می‌داند و می‌گوید: «اما بعدا تشویق می‌شدم ماجرای این وقایع را بنویسم و چنین می‌اندیشیدم که قطعا مکافات بد کارهایشان دامنگیر آنان خواهد شد، همچنان که دامنگیر اشخاصی که در این کتاب وصف شده‌اند می‌شود. پس باز رفتارها خصائل آنان نیز به نوبه‌ی خود برای همیشه ضبط و نگاشته خواهد شد؛ و شاید این امر آنان را از اینکه به آسانی به خطاکاری روی آورند باز دارد» و البته، بدین نکته نیز اشاره دارد که «حب بنام نیک» (این «حب/گرایش»، یکی از فطریاتی‌ست که برای اثبات یا دست‌کم، زدودن استبعاد «معاد» کاربرد دارد!) نیز شاید آن‌ها را از بدکاری و ستم باز دارد؛ زیرا می‌بینند کارهای‌شان در تاریخ می‌ماند؛ ولی در تزاحم «غرایز» و «فطریات»، نمی‌پندارم این نامِ‌نیک‌دوستی و گرایش بنام نیک، برنده شود و پیش افتد؛ ولی نسبت «اعمال» و «مکافات»ش عبرت‌آموزست! او در پایان، «توجیه»ی دیگر برای تاریخ‌نگاریش می‌آورد و می‌نویسد: «… اگر از قضای روزگار، کسانی در آینده به همین‌گونه مورد سوءاستفاده‌ی قدرت‌های حاکم قرار گیرند، این گزارش روی هم‌رفته برایشان بی‌فایده نخواهد بود؛ زیرا همیشه برای اشخاص پریشان و گرفتار، آگاهی از اینکه آنان تنها کسانی نیستند که چنان بلایی بر سرشان آمده است آرام‌بخش خواهد بود» که وجهی روان‌شناسانه برای بازگویی وقایع و نگاشتن تاریخ‌ست! بیاد آیه‌ی مبارک و شریف «نحن نقص علیک من أنباء الرسل ما نثبت به فؤادک» و «واذکر فی الکتاب …»های قراآن افتادم که بسیار پرمعنا و ژرف‌ست! بگذریم! سخن بس درازست …

پس‌نوشت: بارها با خود اندیشیدم که حس «تاریخ‌نگاری» و «تاریخ‌خوانی» کدام‌ست و از کجاست! چه چیز آدمی را بسوی/بتاریخ‌نگاری/خوانی می‌کشد!؟ گرایش انسان بتاریخ‌نگاری/خوانی از چه رو/سوست!؟ باید بگویم که در تاریخ‌خوانی، «حس محاکات» را که همان «تقلید» و «تأسی»ست، پررنگ می‌بینم! گویی، آدمی با خواندن تاریخ، بدنبال «الگوگیری» که عبارت دیگر/اخرای «عبرت‌آموزی/گیری»ست، است! از سوی دیگر، بنظرم تاریخ‌نگاری، «توسع» (گشاد/گسترده شدن) «خاطره‌نگاری»ست که در «خاطرات»، آدمی «حضور» دارد و از خود «اسم‌ورسم» (نام‌ونشان)ی بیادگار می‌گذارد و البته، چون نیک بنگریم، در تاریخ‌نگاری نیز نگارنده، حضوری پررنگ دارد؛ زیرا او اگر «شاهد مستقیم» ماجرا نیز نبوده، «شاهد نامستقیم» آن‌ست و وقایع، از دید و دریچه‌ی او «روایت» می‌شود و در هر روایتی، ردپای راوی دیدنی‌ست! از این‌روست که «کنراد هیرشلر»، برنام فرعی کتابش، «تاریخ‌نگاری عربی در دوره میانه»، را «مؤلف در مقام کنشگر» (رسم‌خط عنوان‌ها نگه‌داشته شده) نهاده! سخن درازست …

بذهنم رسید که یادداشتی درباره‌ی «تقیه در تاریخ‌نگاری» بنویسم؛ زیرا کم نیست که مورخی مواردی را از روی تقیه بنگارد یا ننگارد! بویژه اگر درنظر بگیریم که بسیاری از تاریخ‌نگاران، در دربار شاهان و فرمان‌روایان بودند و بیش‌تر، سِمَت کاتبی، دبیری و منشی‌گری داشتند و بسیاری‌شان بدستور و فرمان آن‌ها تاریخ‌شان را نوشتند! همه می‌دانیم که تاریخ، ابزاری «مشروعیت‌زا» و «مشروعیت‌زدا»ست و آن‌ها که بدنبال اقتدار/مشروعیت‌اند و می‌خواهند از مشروعیت/اقتدار «هم‌آورد» (رقیب)شان بکاهند، دست بدامن تاریخ می‌شوند! سخن درازست؛ ولی جا دارد در این نهاده، «تقیه در تاریخ‌نگاری»، پایان‌نامه و رساله‌ها نویسند!


پاسخ دهید