اشپنگلر، جمعیت و رهبری!

آن‌چه پیش روست، یادداشتی کوتاه درباره‌ی بخشی از کتاب «سالهای تصمیم» اشپنگلر بقلم جناب آقای سجاد هجری، پژوهشگر پژوهشکده‌ی سیاست‌پژوهی و مطالعات راهبردی حکمت، است که در آن از مقوله‌ی جمعیت و قدرت سخن رفته!

اشپنگلر، جمعیت و رهبری!

سجاد هجری

 

بیاد دارم از چند سال پیش، رهبری، درباره‌ی «کاهش جمعیت» جوان کشور و هم‌چنین «نرخ باروری» هوشیارانه، هشدار دادند و «تنظیم خانواده» و «کنترل جمعیت» را در معنای رایجش نقد و شعار دهه‌ی هفتاد- هشتاد «دو بچه/فرزند کافی‌ست!» را تخطئه کردند و نادرست خواندند! حتا ایشان خود را در «تداوم» این سیاست/سیاست‌گذاری مقصر دانستند! برخی دوستان ما که بسیار ولایت‌مدارند، بسفارش ایشان «لبیک» گفتند! علامه‌ی طهرانی، در دهه‌ی شصت، کتابی نوشتند که کاهش جمعیت در کشورهای مسلمان، «توطئه»ی استکبارست! چه توطئه باشد و چه نباشد، «خطرات»ی بسیار برای کشور دارد؛ زیرا یکی از مبادی «قدرت/اقتدار» (داخلی و خارجی) یک «امت»، «جمعیت» آن‌ست! کتاب «سالهای تصمیم» را از فیلسوف- مورخ (فلسفه- تاریخ‌دان) بزرگ آلمانی، «اسوالد اشپنگلر» که «انحطاط غرب» را نوشته، بسیار پرایده و الهام‌بخش یافتم! در آن، «کلمات قصار» نیز فراوان یافت می‌شود! پیش‌تر نیز در یادداشتی، بندی از همین کتاب را در «پیشینه» (عبرت‌پژوهی تاریخی) عرضه کردم! او درباره‌ی «جمعیت» می‌نویسد: «… آنچه مهم است، نیرومندی نژادی است که یک قوم دارد یا ندارد. بدوی‌ترین نشانه نیروی نژادی، ازدیاد نسل و پرفرزندی خانواده‌هاست. هر نژادی که خود به خود به وضع طبیعی و فورانی بچه‌های فراوان به یادگار بگذارد به‌وضعی که زندگی تاریخی بتواند به‌حد افراط از این تخم و خون برای جریان و تشکل خود استفاده کند، بی این که تمامی پذیرد و بی این که از شمار افراد کاسته شود و ضعف و رخوتی در تخم و نژاد رخ دهد، آن را نیرومند گوییم. بنابر قول مشهور «فردریش بزرگ»: خدا همیشه با هنگ‌هایی است که نفرات آنها بیشتر است -این قول در این مورد بخصوص یعنی در پرفرزندی نژاد بیشتر صادق است. … نیرومندی نژاد در این نکته به اثبات می‌رسد که با چه سرعتی می‌توان کمبود را ترمیم کرد. … این است غریزه درست نژادی. در برابر چنین نژادهایی نمی‌توان ایستادگی کرد. نظریه مبتذل «مالتوس» … که بنابر آن سترونی و عقیم بودن را نشانه ترقی می‌داند و در کلیه کشورهای نژاد سفید آن را تلقین می‌کند، ثابت می‌کند که این روشنفکران و متعلقانشان خود بی‌نژادند و از اصالت بویی نبرده‌اند. در این مورد گمان احمقانه دیگری را کاملا مسکوت می‌گذاریم که می‌پندارند بحرانهای اقتصادی در نتیجه کاهش تعداد جمعیت، از میان رفتنی است. نتیجه کاملا بر عکس است. هنگهایی که دارای عده نفرات بیشترند و خانواده‌های پرفرزند که بدون آنها هیچ سیاست بزرگی قابل تحقق نیست، به زندگی اقتصادی نیز نیرو و توانایی می‌بخشند و آن را محافظت می‌کنند. … (رسم‌خط نگه‌داشته شده)»! نخستین چیزی که با خواندن این بخش از سخنان اشپنگلر بیادم افتاد، فراوانی و بسیاری (کثرت) «سادات» در جهان بود (؛ حتا اگر «سیادت صفوی» و «خودسادات‌تراشی» را نیز درنظر داشته باشیم و بکاهیم)! «فراخواست» (مدعای) او در این بخش آن‌ست که نژادها در توانایی فرزندآوری که از معیارهای نیرومندی‌ست، (بالذات!) گوناگون‌اند! در آغاز، دو پرسش از اشپنگلر باید کرد: ۱٫ دلیل/ادله‌ی شما بر این مدعا که توانایی فرزندآوری، ملاکی برای نیرومندی نژادی‌ست، چیست!؟ و ۲٫ دلیل/ادله‌ی شما بر این مدعا که نژادها در این ملاک با هم بالذات گوناگون‌اند، چیست!؟ … بحتم، بسیاری با خواندن گزاره‌ی پایانی این بخش با خود می‌گویند: ما که هر چه می‌نگریم، فقیران پرجمعیت‌اند؛ ولی باید بدین‌ها گفت: جمعیت فراوان‌شان آن‌ها را فقیر نکرده! یکی شاید بگوید: جمعیت‌شان نیز از فقر نجات‌شان نداده و حتا بر فقیران افزوده! نمی‌دانم اشپنگلر این مدعیات را «انتزاع»ی می‌گوید یا «انضمام»ی؛ یعنی با استقرای تاریخی! بالأخره، او هم فیلسوف‌ست و هم مورخ و پیش‌تر گفته بودم: چنان می‌نویسد که چندان آشکار نیست می‌فلسفد یا می‌تاریخد (بیاد استادم، دکتر ابراهیمی دینانی، افتادم که برای بزرگداشت شیخ اشراق، سهروردی، شاید ده سال پیش، بکانون اندیشه‌ی جوان کوچه‌ی بهنام، دعوت‌شان کردم و ایشان درباره‌ی «من می‌اندیشم پس هستم (کوگیتو ارگو سوم)» دکارت، می‌پرسیدند: «من می‌اندیشم یا اندیشه می‌مند!؟»)! او البته، «مشهورات» را گواه می‌آورد که قیاس منطقی با ماده‌ی «مشهورات/ذائعات/آراء محموده» را صناعت «خطابه» گویند که کارش «جذب» و «اقناع»ست! باید روش و سبک «استدلال» و «استشهاد» هر اندیشه‌ورزی را شناخت! اتکا (ی استدلالی یا استشهادی) بـ«زبان‌زد» (مَثَل/ضرب‌المثل)ها، روشی روان‌شناسانه و جامعه‌شناختی در پژوهش‌ست؛ زیرا با آن‌هاست که «شاکله/طرح‌واره»ها (schemata) و بتعبیر «یونگ»، «کهن‌الگو»های آدمی پیدا و آشکار (کشف) می‌شود که اگر «جهان»ی (همه‌اعصاری‌امصاری!) باشند، بی‎گمان، بهره‌ای فراوان (حظی وافر) از «واقعیت» (بیش از واقعیت روان‌شناختی یونگی!) دارند! او در این بخش، اندیشه‌های جمعیتی «توماس مالتوس» را نیز بچالش می‌کشد! می‌دانید که مالتوس را رساله‌ای نام‌آشنا و تأثیرگذار در «جمعیت» و نسبتش با «توسعه/ترقی»ست (An Essay on the Principle of  Population) و سدافسوس که بفارسی برگردانده نشده! از گذشته‌های دور، «فرزندآوری» ارزش بوده و «اجاق‌کوری/سترونی» ناپسند و ناخوش! در برخی اخبار، «نثور/ولود» بودن زن ستوده شده و اگر تاریخ ما را بنگرید، حس زیبایی‌شناسانه درباره‌ی زنان برای هم‌سری با آن گره خورده! مگر نه این‌ست که قرآن، پرفرزندی را مایه‌ی «تکاثر» ناپسند/شایست مردم (دست‌کم، در نسبت «تقوا» و «کرامت عنداللهی»!) می‌داند و می‌فرماید: «وتکاثر فی الأموال والأولاد»، «أنا أکثر منک مالا وأعز نفرا» و …!؟ و البته، پیامبر خدا صلی الله علیه وآله، بفزونی و فراوانی امتش «مباهات/افتخار» می‌کند! اشپنگلر، گواه‌هایی دم‌دستی دیگر بر مدعایش آورده! بگذریم …! شاید بتوان گفت: جمعیت بسیار آن‌گاه «بالفعل» قدرت/اقتدارست و حتا چاره‌ی «اقتصاد» (درون‌زا!) و در کل، نیرویی بس بزرگ و کارا، که بدرستی، رهبری و «مدیریت» شود! اشپنگلر نیز جمعیت را «شرط لازم» انجام سیاست‌های بزرگ می‌داند که بنظرم چنان‌که گفته شد، «شرط کافی» (یا دست‌کم، یکی دیگر از شروط لازم)ش، رهبری/مدیریت درخورست! باید دست‌کم، بررسی‌های تاریخی «آرنولد تویین‌بی» را با کلیدواژه و پدیدار «جمعیت» بازخوانم تا جایگاه آن در فرازوفرود «تمدن»ها را بهتر بیابم! سخن درازست …

پس‌نوشت: با کمی توجه/دقت، می‌توان بروشنی دید که دو روی‌کرد و دیدگاه کوتاه (اجمالی)، یادشده درباره‌ی «تمدن»، «جمعیت» و «پیش‌رفت/ترقی»، دو سیاست/راهبرد گوناگون را در پی دارد! اگر «مالتوس»ی بیندیشیم، دست براهبرد «تنظیم خانواده» و سیاست «کنترل جمعیت» که ملازم کاهش آن‌ست، می‌زنیم و اگر «اشپنگلر»ی بنگریم، سیاست افزایش زادوولد و فراوانی نسل را پی می‌گیریم! آشکارست که هر «سیاست» و «راهبردی» را مبادی‌ست که گاه از «تاریخ» (مطالعات تاریخی!) بدست می‌آید!


پاسخ دهید