اشپنگلر، امت پیش‌رو و نوصورت‌پذیری!

آن‌چه پیش روست، یادداشتی کوتاه در گزاره‌ای از مورخ- فیلسوف آلمانی، «اسوالد اشپنگلر»، از کتاب «سال‌های تصمیم»ش، بقلم جناب آقای سجاد هجری، پژوهشگر پژوهشکده‌ی سیاست‌پژوهی و مطالعات راهبردی حکمت، که امیدواریم آغازی باشد بر مطالعه‌ی آثار این مورخ متفاوت‌اندیش!

اشپنگلر و گزاره‌ای در سنجش اقوام!

سجاد هجری

 

آن‌گاه که «اسوالد اشپنگلر» را می‌خوانیم، آشکار نیست که او می‌فلسفد یا می‌تاریخد! کارهایش، آمیزه‌ای تودرتو و درهم از فلسفه و تاریخ‌ست! او را سخنان اندیشه‌بر و شگرف کم نیست! افسوس که «سالهای تصمیم» (رسم‌خط فرنام نگه‌داشته شده!) تنها کتاب اوست که بفارسی برگردانده شده! باید برای این به‌گزینی (حسن انتخاب)، بروح «محمدباقر هوشیار»، ترجمانش، رحمت‌ها فرستاد! او خود در بند پایانی مقدمه‌اش، بچرایی این ترجمه، درپرده، اشاره کرده! «سال‌های تصمیم» را که نشر «پرسش» منتشرش/منتشر کرده، گاه در فارسی، «لحظه‌ی تصمیم» می‌خوانند و در تازی نیز بـ«ساعه الحسم» برگردانده‌اند! یکی از گزاره‌های اشپنگلر در این کتاب که مرا هنوز در اندیشه برده و هم‌چنان، «موضع»ی، برابرش ندارم، این سخن اوست: «هرقدر قومی کمتر در گردباد حوادث و تواریخ گذشته نقش پیشرو بازی کرده باشد به همان‌قدر نیز بیشتر قابلیت انعطاف در خود نگاهداشته است تا این که صور و هیئت‌های تازه پیدا کند (رسم‌خط نگه‌داشته شده)» که آن را در میان بررسی «توانش» سفیدان در فصلی با فرنام «واماندگی اقوام سفید» می‌گوید! گفته بودم که در میان و لابلای تاریخ‌نوشت‌ها، با چراغ و بی‌چراغ، بدنبال تاریخ‌اندیشی‌های مورخانم! ترجمان انگلیسی، این نوشتار اشپنگلر را چنین برگردانده: The less a nation has been called upon to lead in the whirlwind of history in the past, the more has it retained of the chaos which may become form که با گزارش فارسی، چندان هم‌خوانی ندارد! شاید کسی تمثیلانه، بگوید: آن قوم/ملتی که در تاریخ، پیش‌رو و رهبرست، هم‌چو «پیر»ی، قوای خود را بفعلیت رسانده و کهولت یافته: «ومن نعمره ننکسه فی الخلق»؛ ولی آن‌چه چنین نیست، چونان «جوان»ی، ماده‌ی صورت‌های نو و قوه‌ی فعلیت‌های تازه را داراست! یک پرسش ساده: مگر می‌شود باور یا هنجار سالوری را بآسانی دگرگون کرد (در این‌جا، پیری و جوانی زمانی مقصود نیست و چنان‌چه می‌آید، بسامد چالش‌ها مهم‌ست! عامیانه، درباره‌ی آن‌که در زندگی، سختی بسیار دیده، می‌گوییم: فلانی زود پیر شده! یا در ادبیات ما، بکسی که تجربیات فراون اندوخته و عقل بسیار دارد، می‌گویند: پیر)!؟ مدعای اشپنگلر، از چند انگاره‌ی (فرض) ساده و فی‌الجمله، نیازمند و بایسته‌ی بررسی برخوردار است. او انگاشته (فرض کرده) که ۱٫ هر قوم/ملتی، از استعداد، ظرفیت و قابلیت (صورت‌پذیری!) بدرجات گوناگون، برخوردارست! ۲٫ این قوا و مواد را می‌توان حفظ کرد و نگه داشت! و ۳٫ …! باید از اشپنگلر پرسید: ویژگی‌های قوم/ملت رهبر و پیش‌رو در تاریخ چیست!؟ شاید بدرستی، بگوید: «صلابت» و …! همه می‌دانیم صلابت که هم‌ریشه‌ی «تصلب» است، انعطاف/نفوذناپذیری را در خود دارد! ولی از دیگر سو، «انعطاف‌پذیری» که شاید عبارت دیگر (اخرای) «نوصورت‌پذیری»ست، شرط بقا[ء] و ماندگاری تمدن‌هاست (پیش‌تر، یادداشتی با بهره‌گیری از «اکتاویو پاز» در این‌باره نوشتم و در «پیشینه» نشر دادم)! این دو چگونه با هم جمع می‌شوند!؟ باید گفت که راه جمع در گوناگونی «متعلَّق» آن‌هاست! بتعبیری، هر یک را حدود و ثغوری (در مصداق)ست که با دیگری، «هم‌پوشانی» ندارد! پس «جمع‌پذیر» (قابل جمع)ست! می‌توان از «ذاتیات/مقومات» و «عرضیات» تمدنی سخن راند! گویا، اشپنگلر همین صلابت رهبری/پیش‌رُوی را درنظر داشته که چنین گفته و شاید «بساطت/سادگی» دیگر اقوام و ملت‌ها را لحاظ کرده و این‌گونه حکم داده؛ زیرا تمدن‌های «چندلایه»ی پیر که بارها «لبس بعد از لبس» داشتند، چندان نمی‌توانند ماده‌ی (ثانیه‌ی) صورتی دیگر شوند! این دو، یکی مانند پارچه‌ی اطلسی که رنگ‌آمیزی نشده و دیگری قماشی هزاررنگ‌ست که دیگر جای رنگی نو ندارد یا هم‌چون «بوم نقاشی» یا «تخته سیاه»ی‌ست که انقدر برش کشیدند و پاک کردند که دیگر نقشی نمی‌پذیرد و رنگی نمی‌گیرد! هر چه می‌گذرد، باشپنگلر علاقه‌مندتر می‌شوم! شاید بتوان از نگره‌ی مورخ تمدن‌شناس نواشپنگلری، «آرنولد تویین‌بی» (برخی انگلیسی‌ها برای کوچک‌شماری و نکوهش تویین‌بی، او را آلمانی‌زده می‌خواندند که زهی سعادت برای اوست!)، درپیوند این مدعای اشپنگلر یاری گرفت! همان نظریه‌ی «چالش- پاسخ»! آن تمدنی که پیش‌روست، بارها با چالش‌هایی بسیار روبرو شده و توانسته بدان‌ها پاسخ‌هایی درخور دهد؛ ولی این رویارویی با چالش‌های پیاپی، تا کی می‌تواند با پاسخ‌های شایانِ سزاوار که نیازمند قدری نوصورت/انعطاف‌پذیری‌ست، هم‌راه شود!؟ و بتعبیر عامیانه، تا کی می‌تواند دوام آورد!؟ گویی، «اسوالد اشپنگلر» می‌خواهد سنت تاریخی «فرازونشیب» (فرازوفرود) تمدنی را پیش کشد؛ یعنی یک تمدن، همیشه نمی‌تواند در «اوج»/پیش‌رو باشد و دیری نمی‌گذرد که امتی جوان با قابلیت «رشد» و «رویش/روییدن» بتعبیر اشپنگلر که همان صورت‌پذیری‌ست، جای آن را می‌گیرد و پیش می‌افتد (سرنوشتی محتوم: «تلک الأیام نداولها بین الناس»!)! اگر آن بخش را بخوانید، اشپنگلر این سخنان را ناظر بکشور آلمان می‌گوید و برای پیش‌رفتش نسخه می‌پیچد! شاید کسی کوچه‌بازاری بگوید: کسی که پیش‌روست، همیشه در «معرض» و بر همگان «عیان»ست و درنتیجه، نمی‌تواند خود را رنگ‌برنگ کند و صورتی نو بگیرد یا آن‌که «انعطاف» برایش «شکست» تلقی می‌شود یا حتا نمی‌گذارند «گونه‌گون» شود یا اگر بشود، دیگر پیش‌رو و رهبر نیست! یکی بمن گفت: با این گزاره، آدم می‌ماند که بالأخره، پیش‌رو بودن خوب‌ست یا بد! نمی‌دانم! هنوز این عبارت اشپنگلر که گویی، یک «سنت تاریخی»ست، برایم جا نیفتاده و این نوشتارم نیز آشکارا، یک‌دست و استوار نیست! گفتم آن را برای شما طرح کنم تا شما نیز در آن بیندیشید و از آن مهم‌تر، بکتاب‌های این «فیلسوف- مورخ» بزرگ رجوع کنید! اگر کسی زبان (آلمانی یا انگلیسی) خوب می‌داند و کمی تاریخ‌اندیش یا تاریخ‌پژوه است، جا دارد کتاب مستطاب «انحطاط/زوال غرب» (بتازی: انحدار/تدهور الغرب) این «مورخ- فیلسوف» آلمانی را بفارسی برگرداند که «خدمت»ی بس بزرگ باندیشه و فرهنگ ما و بویژه بتاریخ‌اندیشی/پژوهی/نگاری/آگاهی و حتا «غرب‌پژوهی» (دقت شود: نگفتم: «غرب‌شناسی» دربرابر «شرق‌شناسی»!) ما کرده است!

پس‌نوشت: بارها گفته و نوشته‌ام که نگره‌ی «چالش-پاسخ/کنش» تویین‌بی را می‌پسندم و فی‌الجمله، می‌پذیرم؛ ولی یکی از اشکالاتی که کسانی مانند مورخ هلندی، «پیتر خیل»، بران گرفتند، این‌ست که چرا «چالش»های او همیشه، بد/شر/ناگوارند! بیاد دارم که بدو دوست می‌گفتم: جامعه‌ی ما برای پویایی نیازمند «رخداد»ست (که «تعیین»ی نیست و «تعین»ی‌ست)! یکی از آن دو پرسید: رخداد مدنظر شما همیشه، بد/ناگوارست!؟ آن‌جا بود که یاد نگره‌ی تویین‌بی و این نقد افتادم! من از بیش از ده سال پیش که با تویین‌بی آشنا شدم و پسندیدمش و حتا بخواست استاد «فرهنگ و تمدن»مان در ارشد «تاریخ علم» الاهیات تهران، روزی درباره‌اش در کلاس سخنرانی کردم (کنفرانس دادم) و از مقوله‌ی «تضاد در فلسفه‌ی اسلامی»مان درش بهره بردم و بتعبیر برخی، تویین‌بی را اسلامی کردم (چونان‌که فارابی و ابن سینا، افلاطون و ارسطو را چنین کردند!)، چالش تویین‌بی مرا بیاد سنت الاهی «آزمون» (امتحان) می‌انداخت و می‌دانید که آزمون خدا همیشه، «ابتلاء» نیست و گاه، «ابلاء»ست که در تفاوت این دو گفته‌اند: ابتلا با شر (سیئات)ست و ابلا با خیر (حسنات): «نبلوکم بالشر والخیر فتنه» و «وبلوناهم بالحسنات والسیئات»! می‌دانید که در حکمت ما، «امتحان» را «إخراج الشیء من القوه إلی الفعل» گفته‌اند؛ البته، اخراجی مسبِّبی/تسبیبی/سببی/بالتسبیب، نه مباشری/بالمباشره! با آزمون‌ست که قوا و استعدادها، فعلیت می‌یابد! سخن درازست …


پاسخ دهید