کلیو (Clio)، سراینده‌ی تاریخ!

آن‌چه پیش روست، یادداشتی درباره‌ی «کلیو» (Clio)، ایزدبانوی تاریخ، بقلم جناب آقای سجاد هجری‌ست که پر از پرسش و نهاده برای اندیشه است!

کلیو (Clio)، سراینده‌ی تاریخ!

سجاد هجری

 

از قدیم در یونان، گویا، «تاریخ» را «هنر» می‌دانستند که در جهان اسلام، بدان «فن» می‌گفتند! برخی می‌پندارند تاریخ‌خواهی و تاریخی‌نگری در غرب، پیامد نوزایی (رنسانس) و روشن‌نگری (اینلایتن‌منت/آوف‌کلیغون)ست؛ ولی با دیدن «کلیو/کلایو» (Clio)، ایزدبانوی تاریخ، دومین موز/میوز (muse) از دختران زئوس که الاهگان (آلهه‌ی/ارباب انواع) هنر و شاعرانگی‌اند، بسنده (کافی) است که خیم‌وخوی تاریخ‌گروی در غرب را تا یونان باستان، پی جو/گیرییم و شاید کسی بگوید: نوزایی که «باستان‌گرایی» را با خود داشت، «تاریخ‌التفاتی» را در غرب، باز زایید یا زنده ساخت! Clio/Kleio را the goddess of history and heroic poetry یا muse who sings of glorious actions شناسانده (تعریف کرده)اند! این شاه‌دخت‌خدای تاریخ، الاهه‌ی «شعر حماسی/شجاعانه/قهرمانانه» و سراینده‌ی «ماجراهای شگرف/پرشکوه/فرهمند» است! ویژگی‌های افتخارآمیز و دلیرانه که در این دو گزاره آمده، گویی، اوصاف «امر تاریخی»ست؛ زیرا آسان‌گیرانه، بذهن می‌رسد که «قاعده‌ی الواحد» این‌جا فرمان‌رواست و تاریخ چیزی جز آن شعر و سروده‌ها که یاد شد، نیست و آن شعر و سروده‌ها، «تخیلی» محض نیست! پس هر چه در و درباره‌ی گذشته است، تاریخ نمی‌نامند! پیش‌تر، در برخی نوشتک‌های «پیشینه» گفتیم: ملاک «واقعیت تاریخی»، «اهمیت» و «اقوائیت» (در تأثیر)ست! گویا، مورخان و مورخ‌مانندان از قدیم، هر آن‌چه نزدشان یا نزد کارفرمایان‌شان، این معیارها را داشت، ثبت/ضبط می‌کردند که این، چیزی جز «گزینش»(گری)، بنیادی‌ترین کار تاریخ‌گذار/گزار، نیست! در یونان، آن‌چه «هسیود» و «هومر» سرودند که نزد ما اسطوره است، تاریخ دانسته/پنداشته شده (برخی اسطوره را تاریخ گم‌شده می‌دانند!) که چون نیک بنگریم، حماسه‌ی شکوه‌مند خدایان‌اند! اگر چه پیش‌تر آن‌ها را با «تاریخ کلامی» خودمان سنجیدیم (قیاس کردیم)! کلیو را بیش‌تر، تومار/کتاب‌بدست یا با دست‌نوشته/کتاب‌هایی در کنارش، نمایش می‌دهند (تصویر/تجسیم می‌کنند) که مرا بیاد دوگانه‌ی پیشا/پساتاریخ می‌اندازد که جداگر (ممیز)ش را پیدایش «خط» و کتابت دانسته‌اند! تومار (scroll) را بهم می‌پیچند که این پیچش، خود، نماد زمان (ادوار)ست که شاید کسی بگوید: در غرب، بعکس شرق، تاریخ خطی‌ست نه دوری که «فیه تأمل»! کلیوی الهام‌گر، گاه، ساعتی آبی بهمراه دارد و گاه، ابزاری موسیقایی چون قره‌نی/کرنای/صور (ترومپت)! پیوند تاریخ و «ساعت»، سنجنده‌ی (اندازه‌گیر) زمان، بسیار آشکارست و بی‌نیاز از روشنگری (توضیح)؛ ولی هم‌راهی کلیو با ابزار خنیاگری که گر چه نماد شعر و سرودست، بایسته‌ی موشکافی و بررسی‌ست! اگر فراموش نکرده باشید، پیش‌تر، از «تاریخ‌سرایی» بهار که البته، بیش‌تر، نظم‌ست تا شعر، در یادداشتی نوشتیم! همیشه، پس از دیدن فیلم‌های «تاریخ اسلام» که کارگردانان خودمان ساختند، در سازگاری/ناسازی و جمع‌پذیری هنر که «تخییل»ی (محاکات/mimesis)ست و تاریخ که «تصدیق»ی‌ست و بدنبال «واقعیات»، اندیشیده‌ام! نهاده‌ای اندیشه‌بر و بغرنج! بحتم، شما نیز بیاد سنجش شعر و تاریخ نزد ارسطو در بوطیقا، افتادید که او شعر را که کلی‌ست، بر تاریخ که جزئی‌ست، برتری داد! سخن بسیارست! گاهی بذهنم می‌رسد: گویی، کلیو/کلایو «نفس‌الرحمان»ست که واقعیات/کلمات را پدیدار می‌کند و «تاریخ ثبوتی» را می‌آفریند و شاید او، مانند «عقل فعال» که صورت‌های عینی و علمی را در «عالم ماده» یا بنظر قدما، دنیای «تحت فلک قمر» افاضه می‌کند، «تاریخ اثباتی» را نیز می‌سازد! بگذریم! بد نیست نظری کوتاه بفقه‌اللغه‌ی کلیو بیندازیم! گاهی برابر کلیو/Clio، بطور تحت‌اللفظی، proclaimer را می‌نهند! «پروکلیمر» را در فارسی، «جارزن»، «اعلام/اعلان کننده»، «اظهاردارنده»، «نماینده/نمایش‌گر/نشان‌دهنده» و … برگردانده‌اند! Clioی لاتینی از Klioی یونانی‌ست که از فعل kleiein بمعنی «گفتن از/to tell of»، «نام‌آور ساختن/to make famous»، «بزرگ‌داشتن/بزرگ‌داشت کردن/to celebrate» و «باز گفتن/بازگو کردن/to recount» و آن نیز از kleos در معنای «چو/هو/زبان‌زد/شایعه/شهرت/rumor»، «گزارش/report»، «خبر/آگهی/news»، «گزارش نیک/good report»، «نام‌وری/سرشناسی/fame» و «شکوه‌مندی/افتخار/سرافرازی/glory» برگرفته (مشتق) شده که خود از ریشه‌ی برساخته‌ی پیشاهندواروپایی (PIE) *Kleu- بمعنای «شنیدن/گوش کردن/to hear» روییده است! این‌جاست که پیوند تاریخ و موسیقی آشکارتر می‌شود؛ زیرا هر دو با «گوش» و «شنیدن» پیوسته/هم‌بسته‌اند! پیش‌تر، در «تاریخ شفاهی لابلای فقه و اصول» نوشته بودم: «بسیاری، جهان (انسان[ی]) را بـ«پیشاتاریخ» و «پساتاریخ» تقسیم می‌کنند. گویا، ملاک این تقسیم «کتابت» است. از آن‌گاه که بشر «نوشت»، در حقیقت، «تاریخ» بیاغازید! جهان پیش از نوشتن «تاریخ» ندارد! گویی، میان «تاریخ» داشتن و «کتابت» ملازمه‌ای است! «تاریخ» در این نظر بمعنای «ثبوت»ی یا «اثبات»ی است؟! گویا، این‌جا «تاریخ» داشتن بمعنی «خبر» و «اطلاع» داشتن است! مقام «اثبات» ! «کتابت»، آغاز «اثبات»ی جهان است! پس می‌توان جهان را بـ«شفاهی» و «کتبی» بخشید (بخش کرد)! برخی اسطوره‌شناسان، «اساطیر» را تاریخ‌هایی «دور» متعلق بـ«زمان»های اسطوری می‌دانند که «ماوراء»ی شده بلکه بـ«شعر» (در معنای منطقی: «کلام مُخیِل») درآمده‌اند و عنصر «خیال» (تخییل) در آن‌ها بر «حقیقت» (و شاید «واقعیت»: عنصر «تصدیق») غالب شده: «ربنا غلبت علینا شقوتنا وکنا قوما ضالین» (مؤمنون: ۱۰۶)! نمی‌دانم! شاید بتوان گفت که تاریخ با جهان آغاز شده و اصل در تاریخ، «شفاهی»ست و تاریخ شفاهی پدر تاریخ (کتبی) است! تاریخ مقوله‌ای «معَنعَن» (در زبان تازی از عبارت «عن فلان» که در نقل بکار می‌رود، مصدر رباعی «عنعنه» را ساخته‌اند که اسم مفعولش «معنعن» (اصطلاحی در دانش «درایه الحدیث») است) است: «سینه به سینه» و «زبان به زبان»! و «وِجاده» در آن خلاف «ارتکاز» و «اصالت» است (فتدبر!)! «روایت» «قرائت» ! از این «نظریات» (نظری‌ها) که بگذریم (در دانش نشانه‌شناختی، امروز، همچون فیلسوفان قدیم، بسیار در سبق و لحوق «کلام» و «کتاب» و جهات آن سخن می‌رود)، پیش‌تر، بارها با خود می‌گفتم که در جامعه‌ی «سنت»ی ما بسیار «خاطرات» از «واقعات» (وقایع) تاریخی (مهم! بجهت «شدت» و «کثرت» (بسیاری) «تأثیر»گذاری) در ذهن‌ها هست که موادی پربار و نیکو جهت تاریخ(نگاری!) شفاهی (فتأمل!) است!»! در پایان، یاد فارابی و کتاب پرارج «الموسیقی الکبیر» او افتادم! شاید ۱۵ سال پیش آن را خواندم! تا آن‌جا که در خاطرم مانده، فارابی، موسیقی را پندارانگیز می‌دانست که یکی از این پندارها، «زودگذری» (انقباض) زمان است! با موسیقی، زمان نزد شنونده، تنگ می‌شود، می‌پیچد و می‌تُرنجد! گویا، کلیو با موسیقی، شنونده را می‌فریبد و زمان را در پندارش می‌کاهد تا آن‌جا که گذر زمان را نمی‌یابد/سهد و این کار مورخ‌ست که با تاریخ، «تجربیات» روزگار (اعصار و امصار) را «درهم‌رفته» (مندمج) و «پیچیده» هم‌چو تومار/طومار، بخواننده می‌سپارد تا او را عمری برابر «بشریت» باشد! آن‌که از تاریخ بهره/سود می‌برد که ما «عبرت‌آموز/گیر»ش می‌نامیم، گویا، باندازه‌ی همه‌ی مردم پیش از خود زیسته و این، حقیقت تاریخ‌التفاتی‌ست! … سخن بسیارست؛ ولی حال/وقت گفتن نیست!

پس‌نوشت: «ایده‌ی تاریخ» (مفهوم کلی تاریخ) کالینگوود را برای چنددهمین‌بار برگ می‌زدم که گزاره‌ای را از او دیدم که ناسازگار با جستار ما نیست: «شعر در نزد ارسطو جوهر فشرده آموزه تاریخ است. در شعر درس‌های تاریخ … موجزتر و، بنابراین، مفیدتر می‌شوند (رسم‌خط نگهداشته شده)» که مرا بیاد نگره‌ی «اقتصاد» بمثابه‌ی بنیاد شعر و ادبیات نزد کسانی چون صورت‌گرایان اگر اشتباه نکنم! نیز می‌اندازد! ملازمه‌ی «ایجاز» و «افاده» جای بررسی‌ست و از آن پژوهش‌پذیرتر، پیوند شعر و تاریخ‌ست که کالینگوود، «روبارویی» (تقابل) بدوی/آغازین آن دو نزد ارسطو را بآشتی و سازگاری میان‌شان جانشین کرده و این همان‌ست که ما در جستار بالا در روایش (توجیه) یگانگی ایزدبانوی تاریخ و شعر حماسی، بدنبالش گشتیم! این «ایجاز» و «اقتصاد» با آن «انقباض» که گفتیم، سازگار و هم‌دوس‌ست!

بامداد، بهنگام وضو[ء] ساختن برای نماز، در این اندیشه فرو رفتم که شاید بتوان، «کلیو/Clio»ی اسطوره‌ای را زن‌خدای «آینده» نیز دانست؛ زیرا آینده‌ی نیامده را می‌توان «تخیل» کرد و آن‌چنان که تاریخ، اگر چه چندان بدان دست نمی‌یابد، بدنبال «واقعیت» در گذشته است، تخیل، بنیاد شاعرانگی و خنیاگری‌ست! تخیل، «آینده‌ساز» و بتعبیر دیگر، «تاریخ‌ساز»ست؛ زیرا آینده نیز بتاریخ می‌پیوندد (خواهد پیوست)! مگر نه این‌ست که داستان‌سرایان «علمی- تخیلی» در غرب مانند «ژول ورن» را پدران «آینده‌پژوهی» دانستند!؟ از گذشته، شاعران را «مجنون» (جن‌زده) می‌خواندند و درپیوند «غیب» می‌دانستند! در باور گذشتگان (و حتا امروزیان!)، آن‌چنان که در قرآن نیز بازتابیده، «رؤیا»، «شعر» و «کهانت»، از یک «قماش» و هم‌گون/سنخ‌اند! گویا، کلیو/کلایو، آن ایزدبانوی پررمزوراز، پیونددهنده‌ی گذشته (، اکنون) و آینده است! اوست پاسدار و نگهبانِ «پیوستگی» (integration)! مولوی‌گونه باید پرسید: «لامکان» (و لازمان) کلیو، «ماضی و مستقبل و حالش کجاست»!؟ و در پاسخ گفت: «هر سه یک چیزند، پنداری که دوست»!

در مکاشفه‌ی یوحنا، قدیس دمشقی، داستانی هم‌چون اسطوره‌ی کلیو بچش می‌رسد! «پیتر خیل»، تاریخ‌نگار هلندی، در «استفاده و سوء استفاده از تاریخ»، آن را چنین باز می‎گوید: «خداوند در بهشت عدن بر تخت نشسته، مصنف در دست راست وی طوماری می‌بیند ممهور به هفت مهر، حاوی تاریخ بشریت، اما هیچ‌کس قادر به گشودن طومار نیست. عاقبت برّه آن را می‌گشاید. محتوای آن سلسله‌ای مصیبت و بلا و عقوبت برای گناه و بت‌پرستی است؛ ولی غایت مقدر، رستگاری برگزیدگان است»! تومار، دست راست، ممهور بودن، عدد هفت، برّه و …، همه، نماد و رازست! بیاد دارم در درس تاریخ بیزانس ارشد تاریخ علم دانشگاه تهران، استادمان، «برّه» را در بسیاری از جوامع، نماد بی‌گناهی و «معصومیت» می‌شناساند و حتا آن را در «مسیحیت»، بطور ویژه، نشانه‌ی حضرت «عیسا» مسیح، روح الله علی نبینا وآله وعلیه السلام، می‌دانست! یادم هست که آن زمان، پیاپی (سریال) «برره» را تلوزیون پخش می‌کرد و استاد تاریخ «بیزنطه/بیزنطیه»، برره را نیز همین بره می‌پنداشت و برداشت‌هایی از آن داشت! من که میانه و روابطی نیک با ایشان داشتم، بشوخی گفتم: استاد! «برره» جمع برست که در قرآن نیز آمده: «کرام برره»! چند لحظه‌ای «مبهوت» بود و دست‌ِآخر، بحث را عوض کرد! «پیتر خیل» سیاست‌مدار، چیزهایی نیز در پیوند تاریخ و «حماسه» گفته و از الاهه‌ی تاریخ نیز نام برده!

امروز، در «انسان پاره پاره»ی «نیکلا گریمالدی»، فیلسوف سوربن‌نشین، گزاره‌ای اندیشه‌برانگیز یافتم که تنها آن را وامی‌گویم و اندیشه در آن را بخواننده وامی‌گذارم! گریمالدی می‌نویسد: «انسان گذشته را در خیال می‌پرورد اما حال را درک می‌کند»! او سپس، این گزاره را درپرده، سایه‌روشن می‌کند! خواندنی‌ست! این گزاره را از آن‌رو بازگفتم که گذشته/تاریخ و خیال را که دو وجه کلیوی توماربدست است، یک‌جا آورده و میان‌شان پیوند داده! پشیمان نمی‌شوید اگر این کتاب گریمالدی را بخرید و بخوانید!

«زندگی نوع حیوان با وجود هستی هزاران ساله‌اش همچون یک لحظه است؛ زیرا [زندگی حیوان] آگاهی محض از حال است، بدون آگاهی از گذشته و آینده و مرگ. و در این معنی باید چون لحظه‌ای مداوم و پایدار، یک nunc stans در نظر گرفته شود. به‌علاوه در اینجا آشکارا می‌بینیم که شکل کلی زندگی، یا شکل پدیداری اراده با آگاهی، اصولا فقط حال است. گذشته و آینده فقط در مورد انسان و در واقع تنها به‌وسیله‌ی تصور وی اضافه شده‌اند؛ درک آنها مجرد است و با تصاویر تخیل به آگاهی می‌آیند (رسم‌خط نگهداشته شده)» این‌ها را «آرتور شوپنهاور»، فیلسوف اراده و تمثل، در رساله‌ی «در باب اثبات اراده حیات» گفته است! با این سخن، می‌توان انسان را «حیوان تاریخ‌نگر» یا «حیوان آینده‌نگر» یا «حیوان تاریخ-آینده‌نگر» («حیوان مرگ‌اندیش»!) شناساند؛ زیرا آن‌چنان‌که شوپنهاور نوشت، «فصل ممیز» او از دیگر حیوانات، «التفات بتاریخ/گذشته» (تاریخ‌التفاتی) و «توجه بآینده» (آینده‌وانگری/نگری)ست! از متن نقل‌شده آشکارست که او «تخیل» را در این تاریخ-آینده‌نگری، بنیاد و اساس می‌داند! دوباره بیاد کلیوی تاریخ‌خدای و موسیقی‌نوازی و شعرسراییش که ریشه در تخیل دارد، افتادم! بدم نمی‌آید یادداشتی در شرح سخن شوپنهاور بنگارم!

«تاریخ‌نویسی در روزگار فرمانروایی شاه عباس صفوی» از «شعله کویین» را می‌خواندم که با «نقل»ی از کتاب «تاریخ ادبیات» خاورشناس نام‌آشنا، «ادوارد براون»، روبرو شدم که مرا واداشت بدان رجوع کنم و با «تعلیل»ی شگرف از کویین برخوردم که سازگار با این یادداشت است! براون، «تاریخ‌نویسی» عصر صفوی را کم‌ارزش و ملال‌انگیز می‌داند و کویین علت آن را باور براون بدین‌که دوران صفوی، روزگار «انحطاط» شعر فارسی‌ست، می‌پندارد! او میان تاریخ و شعر پیوندی ناگسستنی انگاشته که در کم‌ارجی و پستی نیز وابسته/پیوسته‌ی هم‌اند! ردپای «کلیو» در این سخن کویین نیز بخوبی هویداست! اگر چه خود براون در آن بخش از جلد چهارم تاریخ ادبیاتش چیزی از سخن کویین نگفته؛ ولی گویا، سستی این تاریخ‌ها (مانند «عالم‌آرای عباسی») را بیش‌تر در نپرداختن باوضاع دینی و اجتماعی آن زمان می‌داند؛ زیرا می‌گوید: «مطالب بسیاری که بدانستن تفاصیل آنها مایلیم بکلی مسکوت مانده و فقط برحسب اتفاق بطور مختصری تصادف میکنیم که در آن شمه‌ای از اوضاع دینی و اجتماعی زمان بیان شده است (رسم‌خط جز در چند مورد نگه‌داشته شده)»! سخن درازست …!


پاسخ دهید