هنر اسلامی، مرده یا زنده!؟

آن‌چه پیش روست، یادداشتی کوتاه درباره‌ی هنر اسلامی بقلم جناب آقای سجاد هجری‌ست که در آن، پرسش‌هایی درباره‌ی زندگی/مردگی آن هنر پرسیده شده که شاید پیش‌پاافتاده باشد؛ ولی پاسخ‌های روشن بدان‌ها داده نشده!

هنر اسلامی، هنری مرده یا زنده!؟

سجاد هجری

 

سخن از «هنر اسلامی» کم نبوده و نیست! بیاد دارم یکی از استادان بنام «تاریخ فرهنگ و تمدن ملل اسلامی» دانشکده‌ی الاهیات دانشگاه تهران، بیش از یک دهه پیش، بمن گفت: فلانی! «علم/دانش اسلامی» آمیزه‌ای ناپذیرفتنی‌ست و دستِ‌بیش (حداکثر)، می‌توان گفت: «دانش مسلمانان»؛ ولی کسی نمی‌تواند در «هنر اسلامی» شک/تردید کند! بسیار درباره‌ی عناصر هنر اسلامی نوشته و گفته شده؛ ولی چون با برخی داو‌مند (مدعی)انش سخن می‌گوییم، بیش‌تر، در ذهن‌شان «برگشت» (رجوع) است تا «بازگشت» (عود)! یعنی اگر چیزی را بعنوان هنر اسلامی می‌زایند (تولید می‌کنند)، چندان چیزی بیش از آن‌چه در گذشته بوده، نیست و گونه‌ای «تقلید»ست! اگر ببناهایی تاریخی که هنر اسلامی چند دوره را با خود دارد، بنگرید، در می‌یابید که آن‌چه هنر اسلامی نام دارد، در تاریخ، «فسرده» (جامد) و «ایستا» (ساکن) نبوده و در دگرگشت و حتا «فرگشت» بوده و روندی داشته! و من، بارها با خود و دیگران گفته‌ام: آن‌چه نام هنر اسلامی بخود گرفته که از دیدگاه بسیاری، نابش، تا پیش از رویارویی با غرب‌ست، در نبود این رویارویی (تاریخ جایگزین/جانشین)، چگونه پیش می‌رفت و دگر می‌شد (تحول می‌یافت) و اکنون، چگونه بود و آن روند بکجا می‌رسید!؟ این را نیز می‌توان پرسید: آیا نمی‌شد با بود این رویارویی و آمدن آموزه‌ها و سازمایه‌های هنر غربی، ساختمان و یکپارچگی هنر اسلامی، در «آمیزش» (تألیف، نه ترکیب!) با آن‌ها (و دیالکتیک!)، می‌ماند و امروزین می‌شد!؟ چنان‌چه برخی گفته‌اند: ایرانیان در تاریخ، در «دریافت» (اخذ) و «گوارش» (هضم) دیگرآموزه‌ها و سازمایه‌ها، توانا بوده‌اند و چنین رویارویی‌هایی، سراسر، بی‌مانند/پیشینه نیست! درباره‌ی آن‌چه در تقلید و برگشت گفتم، «واسیلی کاندینسکی» بزرگ، آن هنرمند روس خوش‌اندیشه که بدو علاقه‌مندم، در آغاز مقدمه‌ی کتاب کم‌حجم پرارج تأثیرگذارش، «معنویت در هنر»، می‌گوید: «هر اثر هنری فرزند زمان خویش است، و در بسیاری موارد زاینده [نمی‌دانم! شاید زاییده باشد! باید متن اصلی را دید!] احساسات ما، در نتیجه هر دوره فرهنگ، هنر ویژه خود را می‌آفریند، که تکرارناشدنی است. تلاش برای احیاء اصول هنری گذشته در بهترین شکل خود، هنری مرده را تولید می‌کند. برای ما زندگی و احساس کردن، چون یونانیان قدیم غیر ممکن است. به همین علت کسانی که از شیوه‌های مجسمه‌سازی یونانیان پیروی می‌کنند، تنها به شباهتی ظاهری دست می‌یابند ولی اثر آنها همچنان بی‌روح است. این‌گونه شبیه‌سازی، صرفا تقلید است» (رسم‌خط نگهداشته شده) که بسیار شایسته‌ی موشکافی‌ست! «هنر مرده»، آمیزه‌ای‌ست اندیشه‌انگیز! اکنون باید آشکارا و بی‌پرده، پرسید: «آیا هنر اسلامی مرده است!؟» پیش‌تر، این سو و آن سو، درباره‌ی زندگی و مردگی فلسفه‌ی اسلامی سخن گفتم که اگر از فلسفه‌ای پرسش نشود و آن، با «چالش» روبرو نگردد و تلاش در پاسخ/واکنش «سازگار» نکند، باید برش نماز کرد! گویا، نگره‌ی چالش «آرنولد تویین‌بی»، تمدن‌شناس بی‌مانند، این‌جا نیز کاراست! شاید کسی بگوید: این درست نیست که واژه‌ی مفرد هنر را بکار بریم؛ زیرا هنرهایی گوناگون هست که شاید برخی‌شان مانند معماری، بدان معنا که یادشده مرده باشند و برخی‌شان مانند خطاطی، نه! سخنی‌ست درخور اندیشه (تأمل)! ولی شاید دیگری بگوید: «تقلیدگری» و ناتوانی در زایش/زاییدن هنر اسلامی امروزین، «تجزیه‌پذیر» (استثنا[ء]/تخصیص‌پذیر) نیست! برخی نیز از «هنر زیبا» دربرابر «هنر کارا» سخن می‌گویند و گذر از کارایی بزیبایی در هنرهای‌مان از گذشته تا امروز را پیش می‌کشند که دگرگونی در معنای هنر و «هنراندیشی» ماست! سخن بسیارست؛ ولی کار، سخت/دشوار شد و نیازمند ژرف‌کاوی و پژوهش! باید هنرها را بررسید و این پرسش‌ها را «انضمامی» پاسخ داد که کار من و مانندهایم نیست! راستی، کاندینسکی، نقاش انتزاعی، در ادامه‌ی بند یادشده می‌گوید: «با وجود این، نوع دیگری از شباهت ظاهری وجود دارد که بر مبنایی حقیقی استوار است. هنگامی که از نظر روحی و اخلاقی گرایش درونی یکسان و ایده‌آل‌های مشابهی وجود دارد که در ابتدا دقیقا دنبال شده، ولی بعدها به فراموشی سپرده شده‌اند، بطور منطقی این شباهت حس درونی دوره‌ای با دوره دیگر سبب احیاء گونه‌ای از فرم ظاهری می‌شود که در خدمت بیان احساسات درونی دوره قبل بوده است» که گر چه پرسش پیش‌‎رفت و امروزین شدن هم‌چنان هست؛ ولی باید پرسید: هنرمندان امروز ما، چه اندازه «از نظر روحی و اخلاقی گرایش درونی یکسان و ایده‌آل‌های مشابهی» با هنرمندان پیشین‌مان که هنرهای اسلامی را می‌زاییدند، دارند!؟ نمی‌دانم بود یا نبود و اندازه‌ی چنین یکسانی و مانستگی را اگر بود، چگونه باید دریافت!؟ گویا، در کنار بررسی آثار هنری، شاید باید، بسراغ منش و کردارشناسی هنرمندان امروزمان رویم تا آن گرایش/نگره‌های درونی ایشان را دریابیم و از سوی دیگر، کتاب‌های تاریخ را برای جستن این‌ها در هنرمندان گذشته‌مان، بکاویم! امیدوارم با خواندن این یادداشت کوتاه، دست‌کم، بخواندن کتاب پربار «معنویت در هنر» کاندینسکی، علاقه‌مند شده باشید!


پاسخ دهید