تفقه در شب عاشورا!

آن‌چه پیش روست، یادداشتی برگرفته از سخنرانی جناب آقای سجاد هجری‌ست که در ظهر ششم محرم، در مرکز راهبردی تمدن ارائه کردند و دربردارنده‌ی نگاهی بنسبت نو و بهره‌هایی تا حدودی اندیشه‌ورزانه است که توجه نقادانه‌ی خوانندگان عبرت‌دوست را می‌طلبد!

نیم‌نگاهی بنسبت متفقهانه، ببرخی سخنان سالار شهیدان سلام الله علیه در شب عاشورا!

سجاد هجری

 

در روزهای سوگواری حضرت امام حسین سلام الله علیه، گاه، این سو و آن سو، برای سخنرانی فراخوانده (دعوت) می‌شوم! روز ششم ماه محرم که تشییع پیکر شهید مدافع حرم، محسن حججی، بود، بـ«مرکز راهبردی جبهه‌ی فکری انقلاب اسلامی» که چون در کوچه‌ای بنام تمدن‌ست، بدان تمدن می‌گوییم، رفتم! دوستان دیر رسیدند و سخنرانی دیر آغازید و بسیاری نیز نبودند! از آن روز که برای این سخنرانی فراخوانده شدم، بنهاده‌ای شایسته می‌اندیشیدم و گزینش‌هایی نیز کردم تا دو ساعت بسخنرانی که موضوعی دیگر را برگزیدم! بنظرم رسید که بخشی از سخنان (منسوب بـ) حضرت در شام عاشورا نزد اهل بیت و یاران‌شان را بخوانم و موشکافی کنم! اگر چه مقتل نام‌آشنای «لهوف» (الملهوف علی قتلی الطفوف) سید بن طاووس را چندان نمی‌پسندم؛ ولی چون دم دست بود، سخنان (منسوب بـ) امام را از آن یادداشت کردم! دوستانم می‌دانند که در میان مقاتل، مقتل خوارزمی (ابن خوارزم)، سنی حنفی، را نیک و ارزنده می‌دانم! با این نکته که چندی‌ست می‌کوشم که بعاشورا و پیرامونش، نگاهی نو کنم (بیش‌تر، بدان معنا که آن‌چه دیگران نگفتند، بگویم! شاید بهتر باشد که بگویم: درباره‌ی عاشورا، نوآوری کنم!)، سخنانم را آغاز کردم و جستارهایی را درامدگونه گفتم و آن بخش از مقتل را خواندم: «وهذا اللیل قد غشیکم فاتخذوه جملا ولیأخذ کل رجل منکم بید رجل من أهل بیتی وتفرقوا فی سواد اللیل وذرونی وهؤلاء القوم فإنهم لایریدون غیری … ثم نظر إلی بنی عقیل حسبکم من القتل بصاحبکم مسلم اذهبوا فقد أذنت لکم»! نمی‌پندارم کسی باشد که این بخش از مقتل سیدالشهدا سلام الله علیه را در پای منبر یا مداحی یا روضه، نشنیده باشد؛ زیرا وفاداری کسان و یاران حضرت را نشان می‌دهد و حتا نزد برخی، بهره‌هایی امروزی دارد! گفتم: اگر این کلمات حضرت را بیک فقیه دهیم، با آن، چگونه مواجهه و تعامل می‌کند!؟ در این راستا، نخستین پرسشم آن‌ست که آیا حضرت، «مراد جدی» از این سخنان داشتند و می‌شود از آن‌ها استنباط حکم شرعی کرد یا آن‌که این‌ها را برای مثال، از روی عواطف/احساسات فرمودند یا بداعی ابتلا[ء]/امتحان بوده و نمی‌توان از آن‌ها حکمی شرعی استنباط نمود! شاید کسی بگوید: مدلول این سخنان، مراد جدی ایشان است و غلیان عواطف/احساسات نبوده و اگر چه امتحان/ابتلا[ء] ممکن‌ست و البته، در هر حکمی نیز هست؛ ولی بشرط آن‌که مستلزم کذب نباشد که ایشان معصوم‌اند و منزه از آن! در این سخنان، دست‌کم، «فقد أذنت لکم»، خبری و بالذات صدق‌وکذب پذیرست که اگر صرف امتحان باشد، کذب‌ست و البته، هر انشاءی، بالعرض صدق‌وکذب‌پذیرست! پس فی‌الجمله، می‌توان گفت که سخنان حضرت را می‌توان از «سنت» که دلیل احکام شرعی‌ست، دانست و از آن‌ها حکم استنباط کرد! در این سخنان، از صیغه‌ی امر (که بهترست آن را صیغه‌ی طلب یا بعث بنامیم) بهره رفته که میان اصولی‌ها اختلاف‌ست که دلالت اولی/طبعی/وضعی بر وجوب دارد یا نه! صیغه‌ی امر بر وجوب و استحباب دلالت دارد و البته، گاه صرفا، برای دفع توهم حظر (منع و حرمت) و بیان اباحه بالمعنی الأعم که کراهت را نیز دربردارد، بکار می‌رود. می‌توان پرسید که صیغ امر (چه آن‌ها که بنای افعل دارند و چه آنی که امر غایب‌ست و تأکید و شدتش بیش‌ترست!) در این سخنان، دلالت بر وجوب یا استحباب دارد یا اباحه بالمعنی الأخص یا کراهت را می‌رساند! بی‌گمان، نمی‌توان از آن‌ها وجوب را دریافت؛ زیرا نقل تاریخ مبنی بر این‌که کسان و یاران پارسای حضرت نرفتند و ماندند، دلیلی بسنده برای واجب نبودن این اوامرست و هم‌چنین این‌که با نرفتن ایشان، امر بمعروفی از حضرت در مقاتل نقل نشده، عدم وجوب را می‌رساند و حتا عبارت «فقد أذنت لکم» که (با تأکید همراه‌ست و) متبادر از آن، اباحه بالمعنی الأخص است، می‌تواند قرینه بر عدم وجوب باشد! در حقیقت، ببیان ساده و آسان، شاید کسی بگوید: مفاد این سخنان حضرت آن‌ست که اگر کسی رود، حرام انجام نداده، معصیت نکرده و عقاب نمی‌شود و ببیان فنی، حجت (معذِّر) دارد! البته، از آن‌رو که «حفظ نفس» واجب‌ست و با ماندن، کشته شدن حتمی‌ست و در برخی مقاتل، خود حضرت در میان همین سخنان، بدین مقوله اشاره فرمودند! شاید کسی بگوید: در صورت عدم وجوب ماندن، حتا اگر ماندن، مستحب مؤکد نیز باشد، در تزاحم، حکم وجوب حفظ نفس مقدم‌ست و باید برود! شاید کسی همین نکته را قرینه بگیرد بر وجوب ماندن و این‌که از سخنان حضرت در این‌جا اباحه‌ی رفتن بدست نمی‌آید؛ زیرا چنان‌چه گفته شد، چون حفظ نفس، واجب و آن متوقف بر رفتن‌ست، در این تزاحم، اگر کسی نرود، حرام/معصیت کرده و انجام چنین حرام/معصیتی از کسان و یاران حضرت اگر نگوییم (عاده/عادتا،) ممکن نیست، بسیار بسیار دورست! آیا نمی‌توان گفت: ما جز این مقولات معمول/عادی فقهی، چیزی برتر و والاتر بنام «فتوت»/«مروت» داریم و از آن‌جا که رفتن خلاف آن‌ست (و تقبیح دارد!)، ماندن موجه‌ست!؟ یا چنان‌چه برخی می‌گویند: عشقی فراتر از عقل هست که در جایی که عقل پرش سوخت، او حکم‌فرماست!؟ آیا نمی‌توان گفت: «تبعیت» جز «اطاعت» است و دومی مستلزم امر و نهی (حکم) و نخستین مستلزم ملاک و اگر کسی رود، اطاعت کرده؛ ولی اگر کسی ماند، تبعیت!؟ سخن بسیارست و «استفراغ وسع» می‌خواهد! … دیگر پرسش مهم که باید بدان توجه کرد، آن‌ست که امکان (عرفی) خروج از اردوگاه امام و رفتن، بوده یا آن‌که سپاه دشمن مانع می‌شدند! بنظر می‌رسد آن‌جا، جاده‌ای یک‌طرفه بود که کسی می‌توانست برود و حضرت را ترک کند؛ ولی کسی نمی‌توانست بیاید و بدیشان بپیوندد! … این سخنان امام نکات بسیار دارد! عبارت «فلیأخذ کل رجل منکم بید رجل من أهل بیتی» یا بدین معناست که هر کس برهبری یکی از کسانم رود یا آن‌که از آن‌رو که اهل بیت، «تولی»، «تعلق» (عاطفی) و «قرب»ی بیش‌تر از اصحاب بدان حضرت دارند، احتمال رفتن‌شان بسیار کم‌ترست و حضرت با این سخن از اصحاب می‌خواهند که اهل بیت‌شان را نیز با «اصرار» ببرند و البته، با این عبارت، تأمین امنیت اهل بیت نیز شاید در نظر حضرت بوده است! … امر «تفرقوا» نیز شاید سفارش بپراکنده رفتن برای کم شدن احتمال خطر و بیش‌تر شدن امکان نجات است؛ زیرا اگر پراکنده روند، دست‌کم، توجه دشمن را کم‌تر جلب می‌کنند و بهتر می‌توانند اختفا[ء] کنند و پنهان شوند (بتعبیر «سواد اللیل» (تاریکی/سیاهی شب) دقت شود!) و در صورت تعرض دشمن، برخی از این جمعِ متفرق می‌توانند بگریزند (فرار کنند)! پرسشی دیگر آن‌که «فإنهم لایریدون غیری»، آیا با واقعیت تاریخی سازگارست یا نه!؟ برخی شاید بگویند: دشمنان اگر بجز حضرت، بکسان و یاران‌شان نیز کار داشتند؛ بدان‌روست که ایشان همراه، پا در رکاب و مدافع حضرت‌اند و اگر کسی چنین نباشد، آن‌ها با او کاری ندارند و همه‌شان نیز در دفاع از حضرت و پیش از ایشان بشهادت رسیدند؛ ولی شاید دیگری بگوید: امان‌نامه‌ای که برای پسران «ام‌البنین» با وساطت/شفاعت شمر لعنه الله آمد، این سخن را تضعیف می‌کند! تعبیر «ذرونی» حضرت که یعنی مرا ول/رها کنید و بگذارید/واگذارید و دست از یاری من بردارید، نشان آن‌ست که اگر کسی برود، از رفتنش چنین تلقی می‌شود و دیگر کسی با او کاری ندارد! … دست آخر، آیا می‌شود از کلام «ثم نظر إلی بنی عقیل فحسبکم من القتل بصاحبکم مسلم اذهبوا فقد أذنت لکم» چنین بهره برد که بتعبیر امروزی، آن خانواده/خاندان دینش را ادا کرده و سهمش را انجام داده و دیگر مکلف/موظف نیست!؟ برای مثال، در دهه‌ی شصت، کسانی را که باید سربازی می‌رفتند، برای دفاع و حضور در جبهه‌ها فراخواندند، آیا مبتنی بر این کلام، می‌توان کسی را که در خانواده‌ای‌ست که یک یا دو یا بیش‌تر شهید دادند، بی‌آنکه «تبعیض» و ناعدالتی شود، مستثنا کرد!؟ … بنظرم نگاه این‌چنین بدین مقاتل که از «تراث» ماست، ما را بمعارفی ارجمند رهنمون می‌شود و جا دارد بجای تکرارها که گاه برای تأکید و تذکر ضروری‌ست، در این متون که ادله‌اند (بفرض صحت!)، ژرف‌اندیشی کرد و بهره‌هایی بیش‌تر و کارگشاتر برد! در پایان نشست، بمخاطبان که جوانانی دغدغه‌مندند، گفتم: آن‌چه در این جلسه مهم بود/است، شیوه‌ی بحث و نوع نگاه‌ست تا محتوای ارائه شده و باید در پی آن شیوه و این نگاه بود! … امیدوارم آن سخنرانی و این یادداشت، سودمند افتد و خشنودی سالار شهیدان سلام الله علیه را بـ«ارمغان» آورد!


پاسخ دهید