تهاجم اتحاد شوروی به اسلام (۲)

آنچه می خوانید قسمت دوم از ترجمه مقاله ای به قلم ادیب خالد است که رضا صفری (دانشجوی دکتری تاریخ اسلام دانشگاه شیراز) آن را از انگلیسی به پارسی درآورده است.

 این مقاله ترجمه ای از فصل سوم کتاب زیر است:

5

“The Soviet Assault on Islam”, in Adeeb Khalid, Islam after communism: Religion and Politics in Central Asia, California, University of California Press, 2007

در سال ۱۹۲۳، دولت شوروی در امور سیاسی قوانین عمومی و عوام پسندی را به اجرا درآورد که هدف آن همراه کردن غیرروس ها به حضور در درون سازمان های دولتی کشور بود. تری مارتین[۱] ادعا می کند که این سیاست برای اولین بار در جهان اجرایی شد و همچنان نیز جاه طلبانه ترین برنامه تایید یک اقدام است. دولت منابع حیاتی و مهم خود را برای ارتقای سطح فرهنگی مردمان عقب افتاده (از نظر فرهنگی) در جامعه چندفرهنگی شوروی افزایش داد تا از این طریق بتواند قوانین خود را مستحکم تر کند.

آسیای مرکزی یک هدف مهم برای این بسیج سیاسی از طرف بالا و حکومت بود. شاید مهم ترین نهاد در شوروی همان شورای محلی بود که در هر سطح اداری (روستا، حومه شهر، شهر و کل مناطق و …) وجود داشت . شوراها در سال ۱۹۱۷ ظهور پیدا کردند که البته این اقدام اغلب از جانب افراد فقیر جامعه صورت گرفت، اما بلشویک ها آن ها را وارد مجاری قانونی و تأئید رسمی کرده و سپس مصوبات آن ها را وارد جریان اداره محلات می کردند.

 در دهه ۱۹۲۰، آن ها به ابزاری برای نفوذ رژیم در این محلات (نقاط) تبدیل شدند. چنان چه اگر ترکیب شورا رضایت بخش نبود، اعضای آن دوباره انتخاب می شدند، این موضوع باعث شد که آحاد مردم وارد جریان قدرت سیاسی شوند. مضافاً این که، رژیم جدید تلاش زیادی را صرف سازماندهی افراد فقیر در اتحادیه های بازرگانی کرده بود که در واقع کانال هایی برای رسیدن به دل اجتماع بودند. برخی از این سازمان ها و اتحادیه ها برای تمامی مشاغل شعبه داشتند و برخی در سال ۱۹۱۷ تأسیس شدند و به طور کامل قاعده انقلابی پیدا کرده بودند. اما مابقی در دوره شوروی و به تدریح به وجود آمدند. در سال ۱۹۲۱، رژیم اتحادیه قوشچی را بنا نهاد، این اتحادیه برای رعیت و مردم فقیر و دام داران بود و از طریق پرداخت دستمزد به آن ها، به دنبال کسب امتیازات سیاسی برای مردم طبقات پایین در مقابل ملاکین بزرگ، ثروتمندان و اشرافیت قبایل در سراسر کشور بود.

همچنین رژیم بر آموزش سیاسی متمرکز شده بود و تیم های خود را به صورت مسلح و با روزنامه، فیلم، پوستر، تئاتر به سراسر کشور می فرستاد. آحاد مردم باید به وسیله این مؤسسات جدید بسیج می شدند، اما آن ها باید به تفکرات جدید در حوزه سیاست نیز می اندیشیدند. یک شبکه منظم از چایخانه ها، چادرهای قبایلی و محل های قرمز رنگ در برخی از نقاط به وجود آمده بود. این مکان ها در واقع مرکز اشاعه تبلیغات و نمایشگاه مورد نظر بلشویک ها بودند. در کمپین های تبلیغاتی از فیلم، موسیقی، تئاتر و نوشته های مکتوب (قبل از اجرای سیاست دولتی) استفاده می شد. به غیر از فعالیت های گروه های نوگرا در دوران پیش از انقلاب، مشکل تشویق و تهییج مردم به وسیله منابع دولتی تأمین مالی می گردید. سازمان های متعلق به جوانان مثل پیشروان جوان (معادل جوخه های پسرانه). کوموسول[۲] (شعبه جوانان حزب کمونیست) و چندین سازمان داوطلبانه، مردم را به سوی یک رژیم جدید فرا می خواندند.

در نهایت، بلشویک ها (۱۹۲۴) تصمیم گرفتند که یک مرز بندی سیاسی جدید را در منطقه آسیای مرکزی طبق بافت قومیتی افراد به وجود آورند. بلشویک ها برای این کار چند انگیزه داشتند؛ آن ها به بومی سازی قدرت شوروی و ایجاد قدرت پیش دستانه سیاسی یا ملی گرایی نیاز مبرم داشتند، که البته قدرت این ملی گرایی در سال های منتهی به انقلاب و جنگ داخلی به نمایش درآمده بود.

 در آغاز سال ۱۹۲۰، حزب شروع به تشریح ساختارهای اداری خود کرد که در واقع انعکاس دهنده ترکیب قومیتی آحاد مردم بود و بدین ترتیب آن ها یک خودمختاری را به بعضی از مناطق دارای تمایلات قوم گرایی به جای مناطق اصیل اعطا کردند. در موضوع آسیای مرکزی بلشویک ها معتقد بودند که ترسیم حدود و مرز اقلیت ها می تواند به یکپارچگی اداری منطقه و کاهش آشوب ها (در تجزیه های قومیتی منطقه) کمک  کند. ایجاد روابط همگون می توانست تنش های درون قومیتی را کاهش داده و به تقویت قدرت آن ها در منطقه بینجامد. این تصمیم در سال ۱۹۲۴ به سرعت اجرایی شد و نقشه سیاسی آسیای مرکزی معاصر متولد شد. سه جمهوری ترکستان، بخارا و خیوه به جمهوری های سوسیالیست شوروی در ازبکستان و ترکمنستان اضافه شده و آن ها را وارد اتحادیه جماهیر کرد. در فدراسیون روسیه و در نهایت قرقیزستان، تاجیکستان و قزاقستان نیز به این جمع پیوستند. فرایند تحدید حدود باعث بروز جدل های شدید میان کمونیست های آسیایی مرکزی شد؛ به عنوان نمایندگان ملیت های مختلف که از طرف آن ها تصمیم گیری می کردند. مراکز اصلی همیشه در مورد تنش های قومیتی ناراحت بودند، زیرا این حوادث مباحث مطرح شده را به خطر می انداخت، اما آن ها بدون شک تحدید حدود یک دستاورد بزرگ روسیه در منطقه می دانستند.

این شکل بسیج سیاسی هزینه هایی نیز داشت. در میانه دهه ۱۹۲۰ ، بلشویک ها یک طبقه جدید سیاسی را در آسیای مرکزی به وجود آوردند. تعداد آن ها زیاد نبود و این نمی توانست مورد وثوق رهبری حزب مرکزی باشد، اما به طور قطع و یقین یک طبقه جدید سیاسی به شمار می آمد. تعدادی از آن ها بعد از انقلاب وارد حیات سیاسی شدند  و گروه زیادی نیز در طول حکومت شوروی و حزب وارد این جریان شدند. به غیر از گروه های موسوم به نوگرایان، دیدگاه سیاسی بقیه به طول کامل محصول دوره حکومت شوروی بود. در بسیاری دیگر از ملیت های غیرروسی، افراد سیاسی جدیدی وارد صحنه شدند. در راس هرم سیاسی قدرت کشور، اعضای اصیل روسی بالاترین پست ها را در اختیار داشتند. آن ها ریاست اتاق حزب کمونیست در منطقه آسیای مرکزی را بر عهده گرفته و ارکان تام الاختیار حزب کمونیست تا سال ۱۹۳۴ در این منطقه تأسیس شد. آن ها بر سازمان های عمومی حزب و دولت های محلی مسلط شدند. در پایین هرم قدرت، مؤسسات فرهنگی و مراکز محلی و روستایی قرار داشتند.

بسیاری از نخبگان قدیمی راه هایی برای نفوذ به نظام جدید پیدا کردند، اما بلشویک ها قدرت را به گروه های جدید منتقل نکردند. فیض الله خوجایف (۱۸۹۶-۱۹۳۸) که از جوانان پیشین بخارا بود، اولین نخست وزیر ازبکستان شد. وی تا زمانی که دستگیر و سپس در جریان ترور بزرگ ۳۸-۱۹۳۷ به قتل رسید، همچنان در قدرت باقی ماند. فیض الله خوجایف پسر یکی از ثروتمندان بخارا بود. سپس اکمل ایکروموف[۳] (۱۸۹۸) اولین رئیس حزب کمونیست در ازبکستان شد، او پسر یک ملا و در سال ۱۹۱۷  به عنوان معلم وارد حیات عمومی شده بود. او در سال ۱۹۱۹ به حزب ملحق شد و به سرعت پله های ترقی را طی کرد و در سال ۱۹۲۵ دبیر اول حزب شد. اما یولدوش اکسون بابیف[۴] (۱۹۴۳-۱۸۸۵)، یک روستایی ساده اهل فرغانه[۵] بود. کسی که در سال ۱۹۲۵ اولین رئیس دولت ازبکستان در زمان شوروی شد. نخبگان جدید شوروی همگی از طبقات گوناگون اجتماعی می آمدند. الگوهای مشابه جذب در دیگر جمهوری های آسیای مرکزی نیز تکرار شد.

دگرگونی ها در میان نخبگان سیاسی در حوزه فرهنگ نیز به وجود آمد. این تنش با شدت زیاد از ازبکستان شروع شد، جایی که نوگرایان قدرت اصلی را در حوزه فرهنگی در اختیار داشتند. اکنون یک نسل جدید از جوانان پرشور- بسیار جوان- جایگزین آن ها می شدند.  شدیدترین حملات بر نوگرایان صورت گرفت که البته حالا دیگر متفکران قدیمی به شمار می رفتند. ایکروموف در ژانویه ۱۹۲۶ حمله به نوگرایان را با سخنرانی در اولین کنفرانس کارگران ازبکستان در حوزه فرهنگ و آموزش شروع کرد. او مدعی شد که آن ها تکه خرده های بورژوازی ملی گرایانه در منطقه هستند. بدین گونه آن ها در دوره تزار انقلابی (فئودال) نامیده شده بودند، زیرا که نماینده منافع طبقه خود بودند. اما هنگامی که بلشویک ها امپراطوری روسیه را از فئودالیسم وارد جامعه گرایی (سوسیالیسم) کردند، بورژوازی دیگر ارتجاعی شده بود و به اصطلاح خودش را به امپریالیسم انگلیسی وابسته ساخت (در واقع آن ها پرچم دار منافع کاپیتالیسم جهانی بودند).

بلشویک ها و اصلاح طلبان بومی هرگز به یک وجه اشتراک نرسیدند. نوگرایان طبق برنامه خود تمرکز زیادی روی مدرن­سازی اعتقادات خود داشتند، در حالی که بلشویک­ها هیچ نیازی به این کار نمی دیدند. مارکس می نویسد: بدبختی و محنت دین زمانی است که یک اعتراض در برابر یک محنت واقعی آغاز می شود. این فریاد موجود سرکوب شده است. قلب یک دنیای بی عاطفه، و روح شرایط بی روح است. این داروی مردم و یک جریان عقیدتی است که استثمار انسان توسط انسان را حذف کرده و یک پوشش عقیدتی را برای استثمار طبقات فراهم می کند. وقتی که استثمار ناپدید شد، دین ظاهر می شود. در دنیای جدید بلشویک ها هیچ جایی برای دنیای ماورایی وجود نداشت و آن دنیا زمانی به واقعیت تبدیل می شد که مردان و زنان همه غل و زنجیرهای استبداد و بردگی و روابط سرکوب گرایانه را نابود کنند و موانع تحقق کامل انسانیت خود را از بین ببرند.

با این وجود در آغاز حکومت شوروی، نشانه حداقلی از تغییرات دیده می شود. تروریست های بلشویک از ایده استفاده از حزب برای مقابله علیه دین استقبال نکرده بودند. برخی نیز مدعی بودند که دین خود به خود و به دست خودش از بین خواهد رفت، وقتی که جامعه گرایی به پیروزی برسد. دین را از طریق یک حمله نمی توان از بین برد. در آسیای مرکزی، اگرچه علمای اصلاح طلب از کلیت ساختار سیاسی شوروی اطلاع کامل داشتند و می دانستند که آن ها دشمنان دین هستند. اما آن ها از یک حمله همه جانبه به اسلام می هراسیدند. در سال ۱۹۲۱، نظیر توراگولوف[۶] (یک نوگرای پیشرو) که در سلسله مراتب حزب رشد کرده بود، اعلام کرد کمونیسم یک مکتب خاص است که برای آزاد شدن انسانیت تلاش می کند و با هیچ دینی تضاد و رویارویی ندارد و تنها راه و مسیر آزاد شدن را نشان می دهد؛ اما در عین حال به آزادی های دینی و روحی و روانی مردم (به ویژه افراد سرکوب شده در شرق) احترام می گذارد. شرایط تا سال ۱۹۲۶ تغییر کرد. در دنیای پر از شور و نشاطی که بلشویک ها ساخته بودند، اصلا شرایط بی روحی و بدبختی وجود نداشت. از این رو نیازی به شیون و زاری به چشم نمی خورد. در عوض، دین آخرین مخالف این جریان شده بود، و البته پوششی برای عناصر ضدانقلاب بود. به عبارتی عمل گرایانه و دیگر، مؤسسات دینی مکان مستقل قدرت و ثروت شدند، در جایی که رژیم جدیدی در حال شکل گرفتن بود.

تا اوایل دسامبر ۱۹۲۱، نعمت حکیم که یک مادی گرای تاتار بود، چند سخنرانی در تاشکند انجام داد و در این سخنرانی ها، او وجوه متعددی از عقاید اسلامی را با مقیاسی علمی مورد بحث و بررسی قرار داد و آن ها رد کرد. اما تلاش جدی در پایان این دهه شکل گرفت، زمانی که اتحادیه بی خدایی مبارز، شاخه ای را در آسیای مرکزی تأسیس کرد. این اتحادیه به طور رسمی یک سازمان داوطلبانه از علاقه مندان بود، اما ارتباط تنگاتنگی با حزب و مقامات دولتی داشت. در سال ۱۹۲۸، تعدادی از  اعضای آن شروع به انتشار مجله ای کردند که در آن ایده های (الحادی) و ضددینی تبلیغ می شد. مانون رامیز[۷] کسی بود که یک کتابچه راهنما در مورد تبلیغات ضددینی (الحاد) را در ازبکستان به رشته تحریر درآورد و در این کتاب نقل قول هایی از فریدیش انگلس آورد. کسی که استدلال می­کرد دین محصول مرحله اولیه در رشد بشری بوده است، وقتی که انسان قادر به درک طبیعت نبود و تلاش می کرد بین طبیعت و دنیای ماورایی رابطه ای پیدا کند. این تفکر (دین) ابزاری برای استثمار طبقات اجتماعی و حفظ قدرت اجتماعی شد. بدین ترتیب آن چنان مضر و آسیب رسان بود که ما را مثل حشیش و تریاک، معتاد خودش کرد. همه به خوبی می دانند که تریاک و دیگر مواد مخدر برای انسان مضر هستند و می تواند او را دیوانه کنند. دین سم بیش تری از تریاک دارد و می تواند ذهن انسان را خیالاتی و پر از اوهام کند. دین همچنین قدرت تعلق را از انسان می گیرد و جای آن را با عبارات غیرطبیعی و اوهام پر می کند و سپس عقایدی را پرورش می دهد که همگی مانع جامعه گرایی هستند. به طور خلاصه، باید با دین جنگید زیرا دین مردم را مسموم می کند. غیرمنطقی بودن دین با حالت ضدانقلابی و اساس استثماری اش همراه شده است، پس دین باید ریشه کن شود. استالوارتس[۸] تبلیغات ضددینی را در سراسر آسیای مرکزی گسترش دادند، و مقرر شده بود تمام بیانیه های رسمی از عبارات ضددینی استفاده کنند. ارزش های اسلامی با زور از حوزه عمومی پاک شدند و دیگر نتوانستند به موقعیت قبلی خود بازگردند. جریان الحاد در پایان دهه ۱۹۳۰ به پایان رسید و اتحادیه بی خدایی مبارز بعد از جنگ اول جهانی تعطیل شد، اما بی ثبات کردن اسلام به عنوان یک راهبرد اصلی در ارزش های اخلاقی در جامعه، همچنان به قوت خودش باقی ماند.

تا اواسط سال ۱۹۲۶، مراکز حزب در منطقه آماده حمله به جوامع سنتی بودند. همه مظاهر عقب ماندگی زندگی روزانه، آداب و رسوم و سنت ها، فرهنگ و دین باید به زباله دان تاریخ ریخته می شدند و به جای آن ها باید یک زندگی جدید و مورد دلخواه حزب به وجود می آمد. حزب به دنبال همان خط منتهی به جامعه گرایی بود و بیش تر به دنبال حذف دشمنان خود می گشت. در آسیای مرکزی، این دیدگاه بدان معنی بود که حزب باید تمام مسلمانان لیبرال و اصلاح طلب را حذف کند، زیرا آن ها حیله گرتر و خطرناک تر از محافظه کاران بودند. در اوایل این دهه، اگر چه حزب از تعدادی از مسلمانان اصلاح طلب حمایت کرده بود، ولی اکنون این مسلمانان اصلاح طلب، بزرگ ترین خطر برای آرمان جامعه گرایی بودند. تعالیم شریعت و موضوع وقف می توانست برای شوروی مشکل آفرین باشد. علما و صوفی های سنت گرا نیز باید حذف می شدند، زیرا آن ها بقایای فئودالیسم بودند، رقابت واقعی از منظر دیدگاه تجدد و پیشرفت حادث شد. نوگرایان به عنوان روحانیون معتصب برای ملی گرایی طبقه مرفه مطرح شدند، اما آن ها از امپریالیسم خارجی تهی بودند (یک نظام اجتماعی که زمان آن به اتمام رسیده بود). علما، اصلاح طلبان و محافظه کاران نیز به عنوان توده های واکنش گرای ضدانقلابیون مطرح شدند که تمامی آن ها باید به واسطه نیروی جدید انقلابی کنار زده می شدند.

این تهاجم و حمله بسیار ویرانگر و نقطه کانونی آن ازبکستان بود. تهاجم مذکور بسیار ملایم آغاز شد. اکنون دیگر مدارس خصوصی دیگر اجازه فعالیت را نداشتند. تمامی مدارس غیررسمی تعطیل شدند. مدارس با الزامات سخت در مورد بهداشت و فضای فیزیکی رو به رو شدند. مدارس نمی توانستند کودکان زیر ۸ سال را قبول کنند. همچنین تمام مدارس غیررسمی باید کتابچه راهنمایی تحصیلی و آموزشی را از مدارس تحت نظر حکومت (شوروی) دریافت می کردند تا اواسط همان سال (۱۹۲۶)، دولت شروع به بستن مدارس کرد. اولین اتفاق در منطقه تاشکند روی داد و سپس به سراغ دیگر نواحی جمهوری رفتند. در طول سال تحصیلی مزبور، تمامی مدارس کهنه و قدیمی تعطیل شدند. همین سرنوشت در انتظار مدارس سنتی بود. تعداد آن ها بسیار کم شد که اغلب به دلیل بحران مالی و اقتصادی و بخشی نیز به دلیل محیط بد سیاسی بود. حالا در سال ۱۹۲۷، آن ها به طور نظامند تعطیل می شدند و اموال آن ها نیز ضبط می گردید. دادگاه های موسوم به قاضی نیز بر شدت این امر افزودند و سازمان وقف به طور کامل تعطیل شد و تمامی اموال تحت کنترل دولت قرار گرفت (ملی شد). هیئت های مذهبی نیز در سال ۱۹۲۸ منحل شدند.

در کنار مدارس و دادگاه ها، مساجد نیز تعطیل شدند. چندین مسجد کوچک در اوایل این دهه تعطیل شده بود و از ساختمان های آن ها در امور عام المنفعه استفاده می کردند، اما در سال های ۲۹-۱۹۲۷ یک مبارزه سنگین برای بستن مساجد و تخریب آن ها شروع شد. بستن مساجد کار  ترویکا[۹] انقلابی بود. آن ها تیم های ۳ نفره از افراد رسمی بودند که اختیار تعطیل کردن مدارس یا مساجد و ضبط و توقیف اموال را داشتند. اعضای کومسومول[۱۰]، جوانان جناح حزب کمونیست که نقش برجسته ای نیز در جنبش (الحاد) داشتند، در این دوره سهم زیادی را به خود تعلق دادند. مبارزه علیه مساجد به اوج خود رسید. همان گونه که شوشان کلر[۱۱] می نویسد، شرایط بسیار پرآشوب بود و کم تر مطلب و مستندی در مورد سال های ۱۹۲۹ باقی مانده است.

هنوز داستان هایی در مورد بستن و یا تعقیب قضایی علما نقل زبان شاعران است. چنین داستان هایی توسط اعضای کومسومول در مورد مساجد در طول انجام فرایض دینی و یا پرت کردن امام جماعت مسجد به بیرون و یا اعلان مسجد به عنوان اموال عام المنفعه و آزاد شده از دست گروه های سرکوب گر، در طول تاریخ نقل شده است. امام جماعتی که در رختخواب خودش به قتل رسید و در خاطرات اعضای خانوادش آمده است که او را دستگیر کردند و سپس به عنوان دشمن ملت به زندان افکندند. هیچ داده و آمار قابل ذکری برای مساجد در دسترس نسیت، و شواهد و مستندات تخریب نیز مربوط به نمونه های تخریب های ناقص و یا عدم استفاده از آن (در سال های بعدی دوران شوروی) هستند.

همین سرنوشت در انتظار علما نیز بود. آن ها به دلیل ترویج دین و دشمنی با انقلاب در معرض نابودی قرار گرفتند. ما هیچ شاهد عینی در مورد اهانت به علما در دست نداریم، اما در زمان اوج گیری مبارزات ضدمذهبی در سال ۱۹۳۲، هزاران نفر از علما (به دلیل گناهان اجتماعی) دستگیر شده و به کمپ­های کار اجباری فرستاده شدند. برخی از آن ها در همان جا مردند و یا این که کشته شدند و برخی نیز سکوت کردند. مدارس قدیمی و مدارس جدید تماماً نابود شدند و اموال وقفی نیز ضبط و باز توزیع گردید، و دادگاه های قاضی و هئیت های مذهبی منحل شدند و یک نابودی کامل در مظاهر اسلامی در آسیای مرکزی به واقعیت پیوست. در سال ۱۹۲۹، یک قانون کشوری در مورد انجمن های مذهبی (دینی) حدود و حیطه فعالیت مذهبی را که در واقع حدود مورد نظر دولت بود، مشخص کرد. فعالیت های مذهبی می توانست تنها از طریق گروه ها و جوامع رسمی و تحت نظارت معتمدین دولت انجام شود، کسانی که در مراکز محلی ثبت نام کرده بودند..

آسیای مرکزی از تغییر و تحول قانون مدنی جدید مصوب ۱۹۱۹ معاف شد، که در واقع ازدواج را به یک عقد مدنی تبدیل کرد و چند همسری را غیرقانونی اعلام کرد و طلاق گرفتن را برای طرفین سهل تر نمود. بدون شک، بخش زنان حزب کمونیست توانست راه خود را در منطقه باز کند و به سازماندهی اعضای سیاسی آن کمک شایانی نماید. ابتکار عمل های صورت گرفته در اوایل کار باعث شد که زنان وارد آموزش عمومی شوند و حق اقتصادی آن ها (حق اشتغال و حق ارث برابر) به رسمیت شناخته شد و همچنین بر ازدواج برابر و مساوی تأکید موکد شد..موقعیت اجتماعی زنان مسئله دیگری بود که بلشویک ها به دنبال ارتقای آن در میان نوگرایان بودند. حتی قبل از انقلاب نوگرایان اعلام کرده بودند که به دنبال تغییر موقعیت زنان در جامعه محلی هستند (و از مباحث و سنن اسلامی صحبت می کردند). بعد از انقلاب، نوگرایان از اعضای مهم در تغییر موقعیت زنان در جامه مسلمین شدند. مهم ترین نگرانی آن ها آموزش بیش تر، عدم وجود چندهمسری و ازدواج در سنین نوجوانی، و افزایش آزادی در پوشش زنان بود.

در میان گروه های غیرمهاجر در آسیای مرکزی- در ازبکستان و تاجیکستان- گوشه نشینی زنان یک واقعیت نظام اجتماعی موجود بود و به عفت، حیا، احترام و سلسله مراتب اجتماعی ربط داده می شد. در واقع این امر به وسیله قانون لباس به عینیت رسید، زیرا زنان در بیرون از خانه بایدی لباس بلند کتانی سنگینی را می پوشیدند. همچنین آن ها باید روبند می زدند که کاملاً صورت را می پوشاند. در زمان سیطره روس ها، این نوع پوشش تقریباً در میان افراد ساکن در آسیای مرکزی عمومیت پیدا کرده بود، تا جایی که بلشویک ها این دو نمونه پوشش را جز لاینفک پوشش زنان ازبک معرفی کردند. بلشویک ها و جدیدی ها این دو نمونه پوشش را برای سلامتی زنان خطرناک می دانستند و همچنین آن ها را نماد سرکوب و انحطاط معرفی می کردند. در طول سال های اولیه دهه ۱۹۲۰، برخی از زنان از پوشیدن روسری در برخی از مراسم از جمله تئاتر، معاف شدند، اما اغلب زنانی که در خارج از خانه کار می کردند (حتی کارهای سیاسی) از این پوشش ها استفاده می نمودند. با انجام مداخلات دولتی در جامعه محلی در میانه سال ۱۹۲۶، یک تغییر اساسی در سیاست بلشویک ها بوجود آمد. اکنون آزادی زنان در مسیر انقلابی خودش قرار گرفته بود. در ۸ مارس ۱۹۲۷، روز بین المللی زن و دهمین سالگرد آغاز انقلاب روسیه، جلساتی ترتیب داده شد که در آن جلسات هزاران زن حجاب خود را برداشتند و برخی آن ها را آتش زدند. چنین جلساتی برای ۲ سال ادامه یافت تا جایی که پوشیدن پارانجی (لباس بلند کتانی سنگین) تا دهه ۱۹۵۰ از جامعه حذف شد. مبارزه برای آزادسازی زنان به مناطق بادیه نشین و تماماً سنتی آسیای مرکزی نیز رسید، جایی که زنان هیچ پوششی نداشتند. به هر حال چندین روش دیگر مکان و موقعیت زنان را در جوامع آسیای مرکزی مشخص کرد: ازدواج در سنین پایین، چندهمسری، پرداخت پول از طرف داماد (برای تهیه جهیزیه دختر که البته از طرف خانواده داماد ادامه پیدا نکرد، اما همچنان در روسیه ادامه یافت) یا دزدیدن عروسان در زمان عدم پرداخت پول.

دو سال بعد از این، حمله به بعضی از مسائل جوامع سنتی آسیای مرکزی تشدید شد. در سال ۱۹۲۹، هنگامی که دولت با تمام توان به دنبال پیاده سازی اهداف جامعه گرایی مورد نظرش بود، اعلام کرد که مرحله جدیدی در انقلاب شروع شده است. نتیجه این مرحله قراردادن اقتصاد روستایی در کنترل دولت بود. نیروهای دولتی وارد روستا شده و با زور زمین ها را تجمیع کردند (زمین و احشامی که متعلق به روستاییان و دهقانان بود). با سیاست اتخاذ شده از سوی دولت مرکزی، آسیای مرکزی وارد کشت و کار گسترده کتان شد. یک کشت تک محصولی (کتان) که صدمات زیادی را بر جامعه و محیط زیست این منطقه بر جای گذاشت و از فرایندهای وحشیانه تجمیع کردن زمین ها بود.

آشوب و بحران ناشی از همین تجمیع کردن های اجباری، به گونه ای است که نمی توان در مورد آن اغراق کرد. در طولانی مدت تجمیع به دنبال تغییر در سوءکارکرد کشاورزی شوروی و در کوتاه مدت یک فاجعه کامل بود. به جای ارتقای بهره وری در احشام و دام ها، روستاییان را قربانی کردند. به دلیل دستگیری های گسترده، اخراج افراد و نیز جابه جایی های جغرافیایی صورت گرفته در بین مردم، برای کشاورزی و قنات ها و کانال ها فاجعه به بار آمد. در قزاقستان، تجمیع به یک فاجعه جمعیتی و کشتار و قتل و عام انجامید. در سال های ۳۳-۱۹۲۹، تعداد احشام و دام ها از ۰۰۰/۳۱۷/۳۶ به ۰۰۰/۳۲۷/۳ کاهش یافت که همین امر باعث بروز قحطی شد و این قحطی حدود ۵/۱ میلیون انسان را از بین برد (بیش از ۳/۱ قزاق های ساکن در قزاقستان).

مساجد همچنان تعطیل می شد و علما همچنان در طول دهه ۱۹۳۰ تبعید می شدند. بحران عمومی در سال ۱۹۳۷ و ۱۹۳۸ تکرار شد، وقتی که واقعه ترور بزرگ به وقوع پیوست. موج وسیعی از بازداشت ها و اعدام ها در دو نسل از چهره های معروف صورت گرفت. نوگرایان به مرگ طبیعی از دنیا نرفتند، بلکه در این دوران اعدام شدند (هیچ کس از اتهامات مرگبار در مورد اشتباهات قبلی و عدم خلوص در عقاید رهایی نیافت). اما واقعه ترور بزرگ نسل اول کادر رسمی روس ها را نابود کرد. خورجایف و ایکمروف نیز جز افراد بانفوذی بودند که هر دو اعدام شدند. تمام کسانی که مساجد را تعطیل و مدارس را نابود و نیز به انحلال کلوخ ها کمک کرده بودند، خودشان در همین جریان غرق شدند.

در زمان حمله نازی ها به شوروی در سال ۱۹۴۱، شوروی به دنبال ایجاد صلح برای جامعه خود بود. جنگ بین شوروی و آلمان نازی یک واقعه آخرالزمانی بود، یک جنگ تمام عیار که به بسیج تمام منابع مالی و انسانی (در ۲ کشور) نیاز داشت. برای همین رژیم استالین دست خود را به خون افراد زیادی آلوده کرد. در کنار چندین نمونه از همکاری و بررسی طرف متخاصم، مردم به طور کامل به خطرناک بودن این جنگ وفادار باقی ماندند. تخمین زده می شود که این جنگ با آن همه خسارات سنگین حدود ۲۶ میلیون نفر در شوروی قربانی گرفت. با این حال، جنگ تحولات شگرفی در شوروی به وجود آورد. وقتی که آلمان نازی در حال اشغال بخش هایی از اوکراین، بلاروس و مناطق غربی روسیه و کل کارخانجات- کل بخش های اقتصادی- بود، همه افراد به سمت شرق تا سیبری و آسیای مرکزی عقب نشستند. در عین حال یک بسیج عمومی به این معنا بود که تمام خانواده های روسی به نوعی در جنگ حضور داشتند. مردان جوان و نوجوان وارد جنگ با فاشیست ها شدند. زندانیان (داوطلبانه) به جنگ رفتند. کودکان زیر ۱۰ سال به مناطق دوردست فرستاده شدند، تا این که بعد از آموزش به خط مقدم جنگ اعزام شوند، کسانی که دلیل و چرایی حمله آلمان به کشور خود را درک نمی کردند. خدمات رسانی در جنگ به افراد شخصی واگذار شد. روستاییان بعد از جنگ به عنوان شهروند روسیه معرفی شدند. بعد از آن جنگ نقطه کانونی برای هویت پان شوروی و به یک خاطره جمعی تبدیل شد: روز ۹ ماه می، روز پیروزی در جنگ نام دارد که همتراز روز انقلاب و از تعطیلات مهم روسیه است.

رژیم در بسیج افراد در جنگ به طور نسبی موفق عمل کرد، زیرا جنگ به طور کامل همه خانواده ها را  درگیر خودش کرده بود. اما جنگ نکات مهم و مزایایی نیز داشت. در طول دوران جنگ، یک ایدئولوژی جدید مطرح شد و استالین بی شرمانه منابع سنتی را برای بسیج و خدمات رسانی به جنگ کنار گذاشت. رژیم دوباره به سراغ قهرمانان افسانه ای روسی رفت و در مورد سنت های امپریالیستی ارتش روسیه صحبت و با دین به طور کامل آشتی کرد. اگر چه رژیم هرگز تلاش خود را در طول جنگ برای ارتباط با دین توجیه نکرد، اما دین به طور کامل از خطوط اصلی تصمیم گیری حذف شده بود. کلیساها و مساجد دوباره باز و سازمان های مذهبی دوباره احیا شدند. رژیم به کمک همه افراد نیاز مبرم داشت، رهبران مذهبی وفاداری خود را اعلام و اثبات کردند: سازمان روحانی مرکزی در شهر اوفا که در واقع میراث دار کلیسای قدیمی کاترین دوم در سال ۱۷۸۸ بود، به کلیسای ارتدوکس پیوست تا حمایت کامل از افراد حاضر در جنگ صورت بگیرد. رژیم به افراد مذهبی اجازه فعالیت داد و دیگر از تعقیب قضایی خبری نبود. در سال ۱۹۴۳، دولت حتی اجازه تأسیس مرکز روحانی مسلمین(SADUM) در آسیای مرکزی و قزاقستان را داد. علما بر این باور بودند که چنین سازمانی به آن ها اجازه بسیج افراد را برای حضور در جنگ می دهد. مؤسسات مشابهی برای برای ادیان مختلف در دیگر نقاط روسیه ساخته شد.

در سال های بعد، استالین به دنبال یک روش متعادل تر در مقابل دین بود. در سال ۱۹۴۹، او توانست حتی سخنرانی انور خوجه- کمونیست آلبانیایی تبار و رهبر حزب- را در میانه یک کمپین ضدمذهبی (در کشور خودش) ستایش کند. او گفته بود که عقاید مذهبی باید در ذهن گذاشته شده و با دقت فراوان مدیریت شوند، زیرا احساسات مذهبی مردم نباید آسیب ببنند. قضاوت از راه دور شاید استالین را به اشتباه انداخته باشد. بدون شک اگرچه دولت به احساسات دینی و مذهبی احترام نمی گذاشت، اما سرکوب فعالیت های مذهبی خود را بعد از جنگ، به شکل قابل توجهی کم کرد. این موضوع باعث شد که خروشچف با یک موضوع انقلابی مربوط به دهه ۱۹۲۰ گلاویز شود و همین مسئله به یک کمپین ضدمذهبی در ۶۲-۱۹۵۹ مبدل شد، وقتی دولت تبلیغات ضددینی را افزایش داد و مکان های عبادتی غیررسمی را بست و روحانیون غیررسمی را تحت تعقیب قرار داد. اگر چه رژیم شوروی در مورد فعالیت های مذهبی مشکوک بود، اما آن هرگز به خشونت دهه ۲۰ و ۳۰ میلادی برنگشت. جنگ، انقلاب، قحطی، دشواری های اجتماعی و ترور آخرین موارد مربوط به رنج و محنت انسان و نابودی کامل زندگی ها بودند، به گونه ای که نوعی ریسک غیریکپارچگی را به وجود آوردند. هنوز این اتفاقات ملاحظه می شدند و کار ما در تشخیص تأثیر این دشواری بر جامعه ادامه خواهد داشت.

رژیم به طور کامل به دنبال دلیل این دشواری است، اما به ندرت بر روی آن نظارتی صورت می دهد. در ضمن تنش مزبور گاهی اوقات در مفاهیم محلی خلاصه می شود. گاهی اوقات تنش طبقاتی به تنش بین گروه های رقیب و شبکه های همبستگی منتهی می گردد. قانون اصلاح زمین در سال های ۲۶-۱۹۲۵ تضعیف شد، وقتی که مالکان (و رعایای آن ها) اموال خود را بین اعضای خانواده خود تقسیم کردند. یک گروه بزرگ از افراد دارای مهارت سیاسی وجود داشت که همین به تأسیس ارگان های جدید حاکمیتی در دهه ۱۹۲۰ منتهی شد. نگرانی در مورد قابل اطمینان بودن و پاکی عقیده افراد رسمی (در مناطق)، یک انگیزه اصلی در پس پاکسازی های سیاسی تا سال ۱۹۳۸ بود.

همچنین مقاومت درونی به شکل فزاینده ای افزایش یافت. باسماچی یک مقاومت مسلحانه مشهود در برابر این نظام جدید بود، البته دوره تجمیع گرایی تنش دیگری را نیز به خود دید. هزاران نفر از عشایر ترکمن قتل عام شدند و گروهی نیز به مرزهای ایران و افغانستان گریختند.

زنانی که بی حجاب شده بودند، نه تنها قانون حجاب، بلکه کل نظام اخلاقی و اجتماعی مربوط به آن را به چالش کشیدند. برخی از آن ها در این مسیر جان خود را از دست دادند. چند حمله به زنان بی حجاب انجام شد و وضعیت بی آبرویی را برای خانواده های آن ها به بار آورد . برخی از آن ها کشته و به برخی تجاوز صورت گرفت و برخی به شدت زخمی شدند. همچنین به برخی از مقامات رسمی محلی و دولتی که در بی حجاب کردن زنان نقش داشتند، تهاجم و حمله صورت گرفت. دولت این خشونت را در مورد نیروهای ضد روس مشاهده کرد و یک پاسخ بی رحمانه و خشن به آن داد.

این خشونت چندین مصدوم شدید داشت، کسانی که با نام شهید شناخته می شوند. جامعه به وسیله این بحران ها و کشمکش ها، کوچک ترین تغییری نکرد. حتی به وسیله معیارهایی که برای رژیم اهمیت فراوان داشت، این دوره بسیار مخرب بود، زیرا که رژیم اصول قدیمی خود را نابود کرد و به دنبال بنا نهادن اصول جدید خود بود. پیش از این هم اشاره شد که افول بهره وری در کشاورزی بعد از تجمیع گرایی آغاز شد. نابودی مکتب ها به وسیله ظهور مدارس گوناگون در دوران شوروی جبران نشد. در واقع، بی سوادی مشکلی بود که تا اوایل دهه ۱۹۵۰ ادامه یافت. قدرت نخبگان قدیمی کاملاً نابود شد و برخی از اعضای این گروه ها وارد ارگان های جدید قدرت شوند، اما موقعیت جدید آن ها هزینه هایی نیز داشت، زیرا این نهادها دارای قوانین، قواعد و دستورالعمل هایی بودند که کنترلی کمی روی آنها داشتند.

در تاریخچه آسیای مرکزی، عصبانیت از حملات رژیم شوروی به اسلام و مؤسسات تابعه در زمان چنگیزخان نیز وجود داشت، کسی که بر این مناطق حدود ۷ سده (قرن) سیطره داشت و سلسله ای از تخریب و تغییرات طولانی مدت در فرهنگ و دین را از خود به یادگار گذاشت. اما اسلام توانست خود را نجات دهد (همان گونه که اکنون نجات داد). رژیم شوروی تمامی ابزارهای کاربردی اسلام را نابود کرد. تعقیب قضایی علما از مخرب ترین اقدامات این رژیم بود. علما در نیمه اول دهه ۱۹۲۰ در عزلت بودند، زیرا دولت به طور کامل بر روی دادگاه های موسوم به قاضی و موقوفات سیطره داشت. تعدادی زیادی از علما به افغانستان رفتند و برخی دیگر به صورت پنهانی در شهرهای مختلف زندگی می کردند. تعقیب کلی علما در سال های بعد از سال ۱۹۲۷ به طور کامل شبکه های یادگیری و آموزش اسلامی را در منطقه نابود کرد. تخریب نتایج حربه آن ها نبود، بلکه تعقیب علما شخصیت اجتماعی آن ها را نابود کرد. هیچ متن جدید مذهبی چاپ نشد و متون در دسترس، همگی نابود شدند. مساجد و مدارس به مراکز معماری و اجتماعی تبدیل شدند. مساجد تنها مکان عبادت نبودند، بلکه مراکز اجتماعی مهم برای روستاها و همسایگان شهری بودند. آن ها نیز از این جریان خارج شدند. مساجد به سمت مراکز اجتماعی و عام المنفعه رفتند (مدارس، کلوب های کارگری، استبل اسب های پلیس و …) و یا این که به طور کامل نابود شدند و حتی برخی به عنوان بناهای تاریخی معرفی شده و تحت حمایت (میراث فرهنگی) دولت قرار گرفتند. مدارس نیز سرنوشت مشابهی داشتند.

در طول دهه ۱۹۲۰، کنترل مرزها قوی نبود و در منطقه آسیای مرکزی چند قبیله عشایری (و نه چند باند و گروه باسماچی) به سوی مرزهای ایران و افغانستان رجعت کردند. تا اوایل دهه ۱۹۳۰، دولت همچنان مرزها را کنترل می کرد (به طور کامل و موثر). سفرهای خارجی تنها برای افراد رسمی و قابل اعتماد مجاز بود و دیگر انواع مراودات به شدت کنترل می شد. ارتباط اسلام آسیای مرکزی با مسائل اسلامی در دیگر نواحی جهان به طور کامل قطع شد. تجددطلبان و سنت گرایان مسلمان ارتباط خود را با همکاران شان از دست دادند. اگر نوگرایان عضوی از جوامع اشاعه دهنده افکار به دیگر نواحی مسلمان نشین جهان بودند، حالا اسلام در آسیای مرکزی در انزوای کامل قرار داشت.

به طور کلی تأثیرات مهم تهاجم رژیم شوروی بر اسلام را می توان در مباحث زیر خلاصه کرد:

 اول این که اسلام بومی و به یک عرف و سنت تبدیل شد. مؤسسات آموزشی اسلامی منحل و شئونات و تعالیم اسلامی تحریف شدند و خانواده تنها مرجع انتقال اسلام گردید. در عین حال به دلیل عدم وجود متون مذهبی جدید، انتقال کلامی مستمر نیز از بین رفت و تمامی مطالب در دسترس نیز از جامعه حذف شدند. این موضوع به بروز یکپارچگی عظیمی در اسلام منتهی شد، زیرا تفاوت های موجود در تفاسیر و ترجمه ها از بین رفت. اغلب علما و دانشمندان دینی منزوی شدند. پیروزی اسلام عرفی یک رجعت به شرایط قبل از ورود گروه موسوم به نوگرایان بود. مفهوم بخشی به اسلام و جداکردن آن از روش های عرفی، روشی بود که نوگرایان بنا نهادند (اما انجام نشد). مدرن سازی اسلام در آسیای مرکزی کلید خورد، اما یک گام به گذشته نبود، زیرا اصول اسلامی به طور کامل آسیب دیده بودند و در حال حاضر اسلام با یک دولت ذاتاً دشمن رو به رو بود.

تأثیر دوم یک اسلام زدایی شدید در گفتمان عمومی مردم بود. هیچ موقعیت و جایگاه عمومی با رجوع به اسلام و یا ارزش های اخلاقی و عرفی آن موجه نمی شد. رژیم شوروی یک روش تکامل خاص را در پیشرفت انسان زمینی معرفی کرد که در آن پیشرفت در موضوعات غیردینی (ضددینی) تبیین می گردید. در بهترین حالت، این یک ساختار انسان نما بود که مرحله ای ابتدایی در توسعه جامعه بشری را برعهده داشت و در بدترین حالت، یک ابزار در دست سوءاستفاده کنندگان (استثمارگران) بود.. اگرچه دیدگاه و رویکرد اسلامی هرگز ریشه کن نشد، اما اینک در محیطی قرار داشت که نظر مساعدی به تمامی ادیان در آن دیده نمی شد. ناپدید شدن مراکز اجتماعی و اخلاقی اشاعه دهنده اسلام، توانست تغییرات شگرفی را به وجود آورد: در زندگی روزمره، نمازهای ۵ گانه در مساجد و مراسم سالیانه مسلمانان و ممنوعیت نوشیدن الکل همگی از بین رفتند و حتی گوشت خوک به صورت علنی مصرف می شد. اما تمامی این مطالب نشانگر حذف اسلام از آسیای مرکزی نیستند. بلکه این بدان معنی است که مسلمانان عوض شدند. اسلام آسیای مرکزی خودش را از مسلمانان دیگر نواحی و اسلام پیشین در این منطقه جدا کرد و در واقع یک اسلام منطقه ای شد (به جای پدیده ای جهان شمول). اسلام به نشانه ای هویتی تبدیل می شود که افراد محلی را از خارجیان جدا می سازد و به علاوه وارد رویکردهای فرهنگی بومی و سنت های فرهنگی و قومیتی جدید مد نظر رژیم شوروی می شود. مسلمان بودن یعنی اتصال به مجموعه ای از معیارها و سنن فرهنگی محلی در مقابل اتصال به محدودیت هایی که به طور مستقیم به وسیله عقاید و سنن یاد گرفته شده، اعتبار می یابند.   




[۱]Terry Martin

[۲]Komsomol

[۳]Akmal Ikromov

[۴]- Yoldosh Oxunboboyev

[۵]- Ferghana

[۶]Nazir To’raqulov

[۷]Mannon Romiz

[۸]Stalwarts

[۹] troikas,

[۱۰]Komsomol

[۱۱]Shoshana Keller


پاسخ دهید