تهاجم اتحاد شوروی به اسلام (۱)

آنچه می خوانید قسمت اول از ترجمه مقاله ای به قلم ادیب خالد است که رضا صفری (دانشجوی دکتری تاریخ اسلام دانشگاه شیراز) آن را از انگلیسی به پارسی درآورده است.

در ۲۳ فوریه ۱۹۱۷ در اواسط سومین زمستان از جنگ بی رحمانه [اول]، شورش هایی در پتروگراد، پایتخت روسیه، به وقوع پیوست. در روز جهانی زن که تعطیل رسمی بود، در حالی که گروه هایی از مردم همراه با احزاب سوسیالیت در سراسر اروپا مشغول جشن بودند، کارگران زن برای اعتراض به کمبود نان به خیابان­ها ریختند. در این زمان، مردان زیادی نیز که قبلاً در اعتصاب بودند، با پرچم های سرخ و نوشته هایی با شعار «مرگ بر استبداد» به آن هایی که نان می­طلبیدند، ملحق شدند.

 ملکه الکساندرا تصور می­کرد این اتفاقات چندان مهم نیست: زیرا حرکتی است که به زودی خاموش خواهد شد. او به همسرش که در آن زمان دور از پایتخت در مرکز فرماندهی میدان نبرد بود، نوشت: «پسران و دختران جوان این طرف و آن طرف می دوند و فریاد می زنند که نان ندارند. اگر هوا خیلی سرد بود، آن ها احتمالاً در خانه های شان می ماندند. این اتفاقات به کلی پایان خواهد یافت و فرونشانده خواهد شد». با گذر زمان، مشخص شد که این تجمعات اعتراضی فرونشانده نشدند. تقریباً سه سال جنگ، رشته هایی که جامعه روسیه را  به هم پیوند داده بود، از هم گسست و مشروعیت سلطنت رو به ضعف گذارد. ادامه تجمعات اعتراضی و مطالبات جدی­تر تا روند تغییر سیاسی ادامه پیدا کرد. در روز پنجم شورش، افسران ارتش از دستور فرماندهان خود برای تیراندازی به تظاهرکنندگان سرپیچی کردند. در روز هفتم، نیکلاس، تزار امپراطوری روسیه و وارث سنتی سیاسی با چندین قرن سابقه، از قدرت کنار گذاشته شد و سلطنت روسیه از میان رفت.

فروپاشی سلطنت، شورش­های عمده ای را ایجاد کرد که طول و عرض امپراطوری روسیه را برای چند سال آشفته ساخت. در چنین شرایطی، جوامع پیرامونی نسبت به اتفاقات مرکز واکنش نشان داده و تکان جدی به خود دادند. در میان پیامدهای دیگر، انقلاب روسیه ساختاری را به طور کامل بازتعریف کرد که در آن اسلام در آسیای مرکزی وجود داشت. نتیجه نهایی انقلاب، در شروع، به طور کلی غیرپیش بینی بود. بلشویک­ها دولت روسیه را دوباره یکپارچه ساختند، اما شرایط انجام این کار با دوره های قبل بسیار متفاوت بود. وسعت دید آن ها نسبت به رژیم تزاری، جهان شمول­تر بود. رژیم تزاری نمی­توانست طرح­های عمده مهندسی اجتماعی و فرهنگی را که بلشویک­ها از سر شوق به آن ها مبادرت می ورزیدند، در نظر داشته باشد. اقدامات بلشویک­ها همیشه با موفقیت همراه نبود؛ به گونه ای که عواقب ناخواسته اقدامات آن ها اغلب مهم تر از نتایجی بودند که آن ها می­خواستند. با وجود این، هفت دهه حکومت اتحاد شوروی، جامعه آسیای مرکزی را کاملاً متحول باقی گذاشت. تأثیر اتحاد شوروی عمیق بود و ما می­توانیم کمی درباره اسلام در آسیای مرکزی بعد از اتحاد شوروی بحث کنیم، هر چند که نمی توانیم تمامی آن را مد نظر قرار دهیم.

برکناری تزار عموماً به عنوان شروع عصر جدیدی برای مردمان مختلف ساکن امپراطوری بود. دولت موقت که از میان اعضای دومای دولتی و شبه پارلمانی تشکیل شد که خود تزار ناخواسته آن را در ۱۹۰۵ اعطا کرده بود، اصلاحاتی را انجام داد. در نتیجه اصلاحات زود هنگام، تمام تمایزات قانونی بین شهروندان براساس رتبه، دین، جنس یا قومیت ملغی شدند و به هر شهروند بالای بیست سال سن حق رأی داده شد. آزادی بیان، آزادی تجمعات و آزادی مطبوعات از دیگر اصلاحاتی بود که صورت گرفت. در سال ۱۹۱۷ روسیه آزادترین کشور جهان بود.

تأثیر انقلاب روسیه، بر آسیای مرکزی هیجان انگیز بود. چنان که احمد مخدوم صدقی، شاعر تاشکندی، در یک سروده حماسی می­گوید: خجسته باد که عصر آزادی رسیده است. آفتاب عدالت دنیا را نورانی کرده است… زمان محبت و حقیقت آمده است. اکنون ما باید تفکرات غلط خویش را کنار بگذاریم…

در هفته های بعد، چندین گردهمایی عمومی شکل گرفت که به واسطه آن هزاران نفر در شهرهای آسیای مرکزی گرد هم آمدند. در چنین شرایطی، انواع مختلفی از سازمان های فرهنگی و سیاسی پدیدار شدند و انتخابات شوراها انجام شد. اولین نشست کنگره مسلمانان از ۱۶ تا ۲۲ آوریل برای بحث درباره موضوعات مهم برای جامعه اسلامی ترکستان تشکیل شد. همچنین نشست دیگری برای انتخاب نمایندگان از سراسر امپراطوری روسیه، شبیه کنگره مسلمانان، در ماه می در مسکو تشکیل جلسه داد. اهداف جامعه چه چیزی باید باشد؟ و چه کسانی می باید آن ها را تعریف کنند؟ این ها سوالات بسیار مهمی بودند. برای نوگرایان مسلمان انقلاب فرصتی برای فعالیت بود. در این باره یک معلم نوگرای مسلمان نوشت: کوتاهی در استفاده از فرصت به دست آمده برای فعالیت، جرمی عظیم و خیانتی نه فقط به خودمان، بل به تمام مسلمانان خواهد بود.

نوگرایان مسلمان بر این باور بودند که آن ها با دانش جدیدشان و آگاهی از جهان پیرامونی، گروه شایسته ای برای هدایت و رهبری جامعه شان به سوی دنیای جدید هستند. اما این ادعا از سوی بسیاری از گروه های دیگر جامعه مورد اعتراض قرار گرفت. اختلافات تا ماه می چهره خود را نشان داد و دو سازمان مشابه در میان مسلمانان ترکستان شکل گرفت. نوگرایان شبکه­ای از شوراهای اسلامی را ایجاد کردند که بیش تر علمای علوم دینی علیه فعالیت آن ها به مخالفت برخاستند. مناقشه در طول سال افزایش یافت. اگر چه بسیاری از نوگرایان از هر اتهامی به دور بودند، ولی علما یک بسیج عمومی علیه آن ها به راه انداختند که در موارد متعدد به خشونت گرایید. نوگرایان در انتخابات شهرداری در چند شهر در تابستان و پاییز شکست خورده و به شکست شان اذعان کردند.

این مناقشه نه تنها درباره قدرت در جامعه، بلکه درباره خود اسلام نیز بود؛ سئولاتی درباره ماهیت اسلام و مفهوم مسلمان بودن به صورتی واضح مطرح بودند. هر دو طرف آگاهانه درباره مواضع اسلامی خود استدلال می کردند، گرچه نوع نگاه شان به طور عمده متفاوت بود. برای علما هدف مهم حفظ مرزهای جامعه اسلامی از اضمحلال در درون نظم جهانی ایجاد شده با انقلاب بود. این هدف نیازمند آن بود که بر جامعه شان کنترل داشته باشند. از سوی دیگر، علما در حالی با روس­ها وارد ائتلاف می­شدند که آنها پذیرای به رسمیت شناخت ویژگی های فرهنگی مردمان محلی بودند. در فضای انقلاب ۱۹۱۷، بسیاری از روس­ها در ترکستان چنین تکرشی داشتند.

مجلسی از علما در ماه سپتامبر تصویب کرد که امور دینی و دنیوی نباید از یکدیگر تفکیک شوند. یعنی تمامی امور مربوط به مدارس، سئوالات دنیوی و مسائل قضایی باید مطابق با اصول شریعت حل و فصل شود. البته چون در بین مردم تنها علما قادر به تفسیر شریعت بودند، از این رو با این مصوبه قدرت آن ها در رژیم جدید تضمین می شد. از طرف دیگر، نوگرایان به نوبه خود طرحی را برای آینده ترکستان آماده کرده بودند که خودمختاری کامل در قلمرو اقتصادی و تساوی تمام شهروندان روسیه صرف نظر از دین، ملیت یا طبقه را مطرح می ساخت. آن ها همچنین ایجاد محکمه شریعت را در هر بخش[۱] خواستار بودند. نکته بسیار مهمی که در این بین وجود داشت این بود که انتخاب شوندگان حتما باید از اعضای تحصیل کرده و آگاه به نیازهای روز جامعه باشند. به عبارت دیگر، افراد انتخاب شونده باید همانند نوگرایان باشند … آموزش باید برای همه رایگان، اجباری و تحت نظارت مسلمانان باشد. با این حال، تمام مدارس سنتی مسلمانان- مدارسی شبیه مکتبخانه ها- باید اصلاح و سازماندهی شوند. در یک نگاه، اگرچه نوگرایان و محافظه کاران از خودمختاری بیش تری برای ترکستان در روسیه دموکراتیک آینده حمایت می کردند، ولی هیچ یک از طرفین استقلال یا جدایی از روسیه را خواستار نبودند.

مناقشه در بخارا به مراتب شدیدتر بود. نوگرایان بخارا که به بخارایی های جوان معروف شدند، از مدت ها قبل امیدوار بودند که امیر (حاکم بخارا) وظیفه اش را به عنوان عالی ترین مقام حکومت انجام داده و شروع کننده اصلاحات از بالا خواهد بود. با وجود این، در ۱۹۱۷ آن ها درصدد فشار بر حاکم بخارا برای انجام اصلاحات برآمدند. نوگرایان بخارا در مارس به دولت موقت در پتروگراد تلگراف زده و خواستار اعمال فشار بر امیر بخارا برای انجام اصلاحات شدند. آن ها خواهان آزادی­های بودند که بعد از فروپاشی سلطنت در روسیه اعلان شده بود. در چنین شرایطی، امیر بیانیه­ای مبنی بر اصلاحات صادر کرد، اما این اعلامیه برای نوگرایان وعده ای خشک و خالی بود. با این حال، آن ها تجمعی عمومی را برای سپاس از امیر برای اصلاحات سازماندهی کردند. در شرایطی که روسیه در حال تجزیه و تکه تکه شدن بود، امیر بخارا بر حداکثرسازی فضای مانورش و به دست آوردن استقلال بیش تر تاکید کرد. در این فرایند، او به محافظه کارترین عناصر در جامعه برای پشتیبانی اتکا کرد و موجی از ایذا و اذیت شدید را علیه نوگریان به کار بست که در نتیجه آن بسیاری از نوگرایان به ترکستان فرار کردند. در آن جا و در مهلکه انقلاب، ایده متحول ساختن شرق را پذیرفتند، فرایندی که می باید با برکنار کردن امیر شروع می شد. پدر مهربان بخارایی ها، شاهی که مردمش را حفظ می کرد، به امیر ظالم خون آشامی تبدیل شده بود که از قِبل زحمت دهقانان زندگی می کرد و به مسائلی فراتر از جسم خویش نمی اندیشید. روابط بخارایی­های جوان با بلشویک­ها همواره متنشج بود، با این حال هر کدام از طرفین برای یکدیگر سود داشتند. در سال ۱۹۲۰، ارتش سرخ به بخارا حمله و امیر را سرنگون کرد و بخارایی­هایی جوان را در رأس جمهوری شوروی مردم قرارداد.

حوادث پیش رو در نواحی چادرنشین مسکون شده با ترکمن ها و قزاق ها، به گونه ای متفاوت رخ داد. چادرنشینانِ دارای تعالیم قرآنی با سنتی ضعیف تر از مناطق یکجانشن، فاقد آن نقش آفرینان اصلی بودند که مناقشه در ترکستان و بخارا را برجسته ساختند. علما تحت تاثیر اشرافیت قبیله ای و اقلیت کوچکی از نخبگان تحصیل کرده روسیه که برای ایجاد نظم ملی در استپ تلاش می کردند، قرار گرفتند. تقاضای اصلی روشنفکران قزاق خودمختاری ملی بود. مسئله اسلام به ندرت در بینش سیاسی ظاهر می شد. با وجود این، در این عصر آشفته مشکلاتی به مراتب بیش تر از مناقشه بین نوگرایان و محافظه کاران وجود داشت. تا پایان ۱۹۱۷، شور و نشاط ماه مارس به خاطره ای دور دست تبدیل شده بود، و عمیق­تر شدن بحران امپراطوری، رویکردهای رایکال را برای بسیاری از مردم جاذب ساخت. بلشویک­ها در ماه اکتبر در سن پترزبورگ قدرت را به دست گرفتند و درگیری مسلحانه ای را شروع کردند که تا ۱۹۲۱ ادامه یافت. در آسیای مرکزی، هنگامی که خشکسالی با قدرت تمام در پاییز ۱۹۱۷ شروع شد، وضعیت حادتر گردید. در خلال سال های جنگ، کاشت پنبه درصد بیش تری از زمین های ترکستان را به خود اختصاص داده و در نتیجه منطقه عملا به غله وارد شده از قسمت های دیگر امپراطوری وابسته شده بود. انقلاب شبکه های حمل و نقل را در ۱۹۱۷ به طور جدی مختل کرده بود. در تابستان آن سال باران نبارید، منطقه به خشکسالی مخربی دچار شد. بین سال های ۱۹۱۵ تا ۱۹۲۰، مقدار زمین کشت شده در منطقه تا نصف کاهش یافت و  تعداد دام ها تا ۷۵ درصد کاهش پیدا کرد. تولید پنبه عملاً متوقف گردید. البته، زیان ها در میان گروه های اجتماعی مختلف یکنواخت نبود، دهقانان روسی کاهش ۸ درصد زمین های کشت شده را دیدند و ۵/۶ درصد دام های شان را از دست دادند، ارقام به ترتیب ۳۹ درصد و ۴۸ درصد برای جمعیت بومی ساکن و ۴۶ درصد و ۴/۶۳ درصد برای چادرنشینان بود. جمعیت غیرنظامی ترکستان طی پنج سال مشابه تا یک چهارم، از ۸۰۰/۱۴۸/۷ در ۱۹۱۵ به ۵۰۰/۳۳۶/۵ در ۱۹۲۰ کاهش پیدا کرد و جمعیت بومی تا ۵/۳۰ درصد کاهش یافت.

در مقابل این اوضاع و احوال، ساکنین روس برای حفظ امتیازات خویش تلاش کردند. زمانی که نواحی روستایی به آشوب دچار شدند، جامعه دهقانی محلی در برای حفظ خود و منبع غذایی­اش به دور شورشیان مسلح سازماندهی شد. شوروی­ها گروه های باسماچی را راهزنان لقب دادند و از آن ها به عنوان متعصبان دینی و ارتجاع تاریک یاد کردند، این در حالی است که در غرب ارزیابی درباره این گروه ها طی زمان تغییر کرده است. بعضی محققان آن ها را به عنوان مظهر مقاومت ملی شجاعانه در برابر حکومت شوروی تلقی کرده­اند، نظری که توسط رژیم­های بعدی شوروی در خود آسیای مرکزی پذیرفته شد. در دهه ۱۹۸۰، در خلال جنگ شوروی در افغانستان، باسماچی ها اغلب در انگیزه و هدف پیشگام مجاهدین افغانستان بودند. اکنون دایره بسته شده و باسماچی ها گاه با طالبان مقایسه می شوند. هیچ یک از این توصیف ها صحیح نیست. شوروش دهقانی کاملا منطق خاص خود داشت. حرکت باسماچی ها به طور عمده محلی و خواهان حفظ نظم و محافظت از منبع غذایی خود در مقابل بیرونی­ها بود. اکثر رهبران باسماچی مدعی بودند که در دفاع از اسلام عمل می کنند، اما آن ها آشکارا از حیاتی دفاع می­کردند که به صورتی یکسان از طرف روس­ها و نوگرایان مسلمان شهری تهدید می شد.

نهایتاً، بلشویک­ها در جنگ داخلی پیروز شدند و این توان را داشتند که قدرت مرکزی را بر بیش تر امپراطوری سابق روسیه اعمال کنند. دولت شوروی (غالبا با ساکنین روس) از پاییز ۱۹۱۷ در ترکستان وجود داشته است، اما ترکستان به طور عمده خودمختاری داشت و اقدامات اش موجب بروز وحشت زیادی در آن جا شد. حکومت مرکزی تا تابستان۱۹۲۰ قدرت را به ترکستان بازگردانید. ساکنین روس از دولت ترکستان بیرون انداخته شدند، اما بلشویک­های اعزام شده از مسکو برای جایگزینی آن ها، اطلاعات کمی درباره شرایط محلی داشتند و تنها از چند جای پا در منطقه برخوردار بودند. آن ها تلاش هماهنگی را برای به کار گرفتن مردم بومی در نهادهای جدید قدرت به عمل آوردند. از این رو فضایی را برای فعالیت های محلی برای پیوستن به رژیم در متحول ساختن و شکل دادن مجدد جامعه شان باز کردند.

این مناقشات، سیاست­های نقش­آفرینان مختلف در جامعه شهری ترکستان در سال های آینده را مشخص کرد. در سال­های بعد، افراد زیادی وارد حزب کمونیست شدند و برای بردن انقلاب فرهنگی به آسیای مرکزی تلاش کردند. آن ها [نوگرایان] نگرش اولیه خود را نسبت به تمدن لیبرال اروپا از دست دادند و به منتقد جدی ضداستعماری نظام بوروژوازی تبدیل شدند. بلشویک­ها برای آن ها به عنوان نماینده نظم جهانی جدید ظاهر شدند، نظمی که دارای امکان آزاد و پیشرفت ملی بود.

در سرتاسر سال ۱۹۱۷، بلشویک­ها اطمینان حاصل کرده بودند که انقلاب روسیه به وقوع انقلاب کارگری در کشورهای صنعتی پیشرفته اروپایی غربی مانند انگلیس و آلمان منجر خواهد شد. وقتی انقلاب کارگری در غرب اتفاق نیفتاد، بلشویک­ها امیدهای شان را متوجه مستعمرات کردند. جنبش های آزادی بخش ملی در مستعمرات، پایه اقتصادی حکومت پورژروازی در اروپا را نابود می کرد و در نتیجه منجر به انقلاب می شد. برای نوگرایان، متحول ساختن شرق به مأموریتی تبدیل شد که آن ها را در مرکز فرایند اهمیت جهانی قرار داد. با تثبیت انقلاب در آسیای مرکزی، آن ها به آزاد کردن مسلمانان هند و خاورمیانه از استبداد بریتانیا کمک می کردند.

شیفتگی نوگرایان با ایده انقلاب، آن ها را به بلشویک­ها نزدیک ساخت، گرچه نهایتاً نظریات دو گروه درباره انقلاب با یکدیگر کاملاً تفاوت داشت. از منظر نوگرایان، انقلاب حس ساخته شده ملی گرایی را به جای طبقه، معنا و مفهوم می کرد. با وجود این، انقلاب ملت را از ظلم داخلی و خارجی رها می ساخت و آن را در مسیر پیشرفت هدایت می کرد.

عبدالرئوف فطرت که قبل از جنگ یک فرد انگلیسی را به عنوان سخنگوی تبلیغاتی­اش برای اصلاحات انتخاب کرده بود، به طرزی فزاینده به انتقاد از وضعیت موجود روی آورد. نوشته های وی از ۱۹۱۹ تا ۱۹۲۰ شدیداً ضداستعماری و خصوصاً ضدانگلیسی است. به نظر وی، بریتانیایی ها دیگر سرمشق پیشرفت نبودند، آن ها شرورهای تمام عیاری شده بودند و امپریالیسم، استثمار، و سرکوبگری اکنون نشانه های اروپا به خصوص انگلیس بود. در مجموعه ای از مقالات و دو نمایش نامه ای که در تاشکند به روی صحنه آمد، وی بر سرکوبگری حکومت انگلیس در هند تأکید کرد و از کسانی که علیه آن مبارزه می کردند تجلیل نمود. برای فطرت، وظیفه مهین پرستی و بیرون کردن انگلیسی ها از هند به مثابه نجات صفحات قرآن از لگدمال شدن توسط حیوانی بزرگ و بیرون کردن خوکی از مسجد بود. وی بر این باور بود که مسلمانان تنها با از بین بردن یوغ امپریالیسم و عوامل آن مثل امیر بخارا به پیشرفت دست می یابند. فطرت ذهنش را عوض نکرده بود، وابستگی گذشته وی به اروپا نیز برای حفظ و تقویت خود بود.

 نتیجه جنگ (جنگ جهانی اول) این بود که دولت عثمانی، آخرین امپراطوری باقی مانده اسلامی کاملاً مغلوب شد و رژیم انقلابی در روسیه به قدرت رسید و این ها محاسبه ای را شکل دادند که فطرت ایده های نخستین خود را براساس آن قرار داد. نفوذ بریتانیا در دنیای اسلام خطرات را افزایش داد و تصور غلط حسن نیت اروپای بورژوازی را از بین برد که ممکن بود در ذهن فطرت وجود داشته باشد. در مقابل، انقلاب روسیه با چالش مستقیم اش با نظم جهانی، یک امپراطوری تثبیت یافته با امیدهای جدید وسوسه انگیز مانند پیشرفت، تقویت بنیه داخلی و استقلال ملی و… را که مورد نظر فطرت بود، ارائه کرد. فطرت (و بسیاری مانند او) امیدهای شان را از دست ندادند، بلکه برای رسیدن به آرمان ها، روش های مختلفی را برگزیدند.

دهه ۱۹۲۰ سال های شور و شوق بزرگ برای نوگرایان بودند. بخارایی های جوان به اصلاحات ملی و فرهنگی مبادرت ورزیدند که قبل از انقلاب مطرح بود. آن ها اصلاحات مکاتب و مدارس را شروع و آن ها را وارد نظام شبکه آموزش عمومی کردند. علما منبع اصلی خصومت برای بخارایی های جوان قبل از ۱۹۲۰ بودند و اکثر آن ها از عوارض انقلاب آسیب دیدند. برخی از آن ها اعدام شدند (حساب های قدیمی می باید تسویه می شدند) و بسیاری به تبعید به افغانستان رفتند. برخی از شخصیت های اصلاح طلب مثل دوملا اکرام و  شریف جان مخدوم، سرشناسان و برجستگان صحنه ادبی بخارا از دولت جدید حمایت کردند. دولت بخارایی در خلال عمر کوتاهش، سعی در سازماندهی علمای مترقی در اطراف این هسته کرد.

ملی اعلام کردن اموال وقفی، ایجاد نظام بهداشت عمومی و اقتصادی ملی از اقدامات بخارایی­های جوان بود. در اوایل ۱۹۲۱، فطرت از تاشکند به بخار بازگشت، جایی که او به شورای اقتصاد ملی پیوست. او همچنین به عنوان وزیر آموزش خدمت کرد که در خلال آن، آموزشگاه موسیقی را ایجاد کرد و وظیفه جمع آوری اطلاعات درباره میراث فرهنگی کشور را بر عهده گرفت. مدل بخارایی های جوان نه از مارکس، بلکه از عقاید نوگرایی اسلامی ناشی از تغییر، خصوصاً آن هایی که در اواخر امپراطوری عثمانی ایجاد شده بودند، الگو می گرفت. سال های جمهوری بخارایی مصادف با شروع حرکت ملی گرایی در ترکیه و ایجاد جمهوری ترکیه بود. اقدامات فطرت، آن چیزی نبود که بلشویک ها در ذهن داشتند، از همین رو، بلشویک­ها، بیش تر اعضای ملی گرای دولت، از جمله فطرت را تا اواسط سال ۱۹۲۳ از صحنه خارج کردند.

در ترکستان، وضعیت کمی متفاوت بود. چند نوگرا به قدرت سیاسی نزدیک شدند. بلشویک­ها مایل بودند که جمعیت بومی را جذب کنند، از همین رو نخستین سال های رژیم جدید شاهد ورود قابل توجه مسلمانان به حزب بود. برجسته­ترین شخصیت سیاسی بومی در سال های نخستین حکومت شوروی تورار ریشکولف[۲] (۱۹۳۸-۱۸۹۴) بود، قزاقی که در مدرسه­ی به اصطلاح روسی- بومی قبل از درس خواندن در مدرسه کشاورزی بیشکک، درس خوانده بود. او نوگرا نبود، زیرا هیچ ارتباطی با اصلاحات آموزش یا فرهنگ نداشت. مسیر او به سیاست کاملاً مستقیم بود. در خلال انقلاب، او از نظر سیاسی فعال شد و در ۱۹۱۰ به عنوان رئیس دفتر مسلمان حزب کمونیست محلی انتخاب گردید، دفتری که فرض می­شد برای وارد کردن جمعیت مسلمان منطقه به حزب کار می­کند. تا پایان سال، او رئیس کمیته اجرایی مرکزی ترکستان شوروی، بالاترین اداره در شاخه اجرایی دولت منطقه ای تحت رژیم جدید شد. مطمئناً، قدرت اجرایی ترکستان شوروی تابع مرکز بود، اما ریشکولف اولین فرد از جمعیت بومی بود که رئیس دولت منطقه­ای شد. دلبستگی وی، بسیج جمعیت محلی با هدف دستیابی به تساوی اقتصادی و سیاسی با روس­ها در داخل دولت شوروی جدید بود و او می­خواست در جهت انقلاب جهانی کار کند که دنیای استعماری را از حکومت اروپایی نجات دهد. اشتیاق وی برای انقلاب ضداستعماری وی را گاه حتی به انتقاد کردن از لنین به بهانه فقدان اشتیاقش به موضوع سوق داد.

با وجود این، نوگراها برای بیش از یک دهه بر قلمرو فرهنگی مسلط بودند که در خلال آن آن ها برای ایجاد فرهنگ ملی و هویت فرهنگی جدید کار کردند. چیزی که نوگراها را به انجام دادن همه این امور قادر کرد، تعهد رژیم شوروی به برطرف کردن عقب ماندگی و متحول ساختن فرهنگ بود. دولت قرار بود که نقش اصلی را در موضوع فرهنگ ایفا کند. اگر چه رژیم تزار از مداخله قابل ملاحظه در جامعه محلی پرهیز کرده بود، بلشویک­ها برنامه کاری مخالف با آن ها را  دنبال می کردند. هدف انقلابی دولت ایجاد فرهنگ بود. چنان که به زودی و در ادامه خواهیم دید، شوروی­ها همچنین خواستند رژیم خود را بومی سازند. برای این که فضای عدم اعتماد جمعیت بومی به آن ها به عنوان خارجی ها را از بین ببرند. در اوایل ۱۹۱۸، آن ها زبان ازبکی را همراه با روسی به عنوان زبان رسمی ترکستان اعلان کردند (تا ۱۹۲۱، ترکمنی و قزاقی نیز به این موقعیت ارتقا یافتند). اگرچه زبان روسی تا پایان دوره استیلای شوروی ادامه داشت، آنچه در این میان مهم بود، به رسمیت شناختن زبان­های بومی و محلی بود. شوروی­ها همچنین از سفرهای تحقیقاتی جغرافیایی در مقیاس بزرگ حمایت کردند با فرض این که دولت به درک بهتری از زمین و مردم آن نیاز دارد؛ اگر قرار باشد که جمعیت محلی را در رژیم جدید شامل سازد. این خط مشی ها عرصه های وسیع کار فرهنگی را باز کردند که در آن ها نوگرایان با ذوق و شوق قدم گذاشتند.

اهداف نوگرایان در این خصوص، با بیش تر حرکت های ملی گرا در اروپا و آسیای آن زمان مشترک بود که عقیده داشتند که باید فرهنگی ملی، ادبیات، تئاتر و روزنامه نگاری داشته باشند. که البته این عناصر باید اصالتاً مال خودشان بوده و با زبان خودشان بیان گردد. تئاتر حتی در تاریک ترین روزهای جنگ داخلی و خشکسالی شکوفا شد. نویسندگان در جهت ایجاد ادبیات مدرن تلاش کردند که از ترقی و حیات جدید تجلیل می کرد. دهه ۱۹۲۰ عصر طلایی ادبیات ازبک بود، زمانی که شخصیت های برجسته ای مانند فطرت، چولپان و عبدالله قادری به همراه گروه دیگری از نویسندگان آثار نثر، شعر و نمایشنامه ای را خلق کردند که هنوز بی نظیرند.

ایجاد ادبیات ملی اصلاح خود زبان را می طلبید. نوگرایان از مدت ها قبل درباره ساده سازی گرامر و ساختار خط و زبان صحبت می کردند. اکنون آن ها به این موضوع به طور مستقیم پرداختند. در جو رادیکال آن عصر، اصلاحات بسیار بیش تر از آنچه که قبل از ۱۹۱۷ مطرح شده بود، انجام یافت. اصلاح گران تا سال ۱۹۲۲، شروع به استفاده از شکل اصلاح شده الفبای غربی کرده بودند که تمام حروف صدادار را نشان می داد. تا اواسط این دهه، طرح های به مراتب رادیکال تر در دست اقدام بودند و طرحی برای پذیرفتن خط لاتین برای تمام زبان های ترکی در اتحاد شوروی نیز فراهم شد که نهایتاً در ۱۹۲۸ پذیرفته شد.

خطوط، یک مفهوم نمادین و با عظمت را با خود حمل می کنند: بیش از خود زبان، آن ها نمایانگر تعلقات تمدنی هستند. لاتینی شدن زبان های ترکی، در واقع یک جهت گیری مجدد فرهنگی خودآگاهانه بود. برای عاشقان این حیطه. خط لاتین نماد پیشرفت، تجدد و حضور و مشارکت در یک تمدن جهانی بود. البته این حرکت مخالفانی نیز داشت. طرفداران اصلاحات رادیکال باحمایت و پشتیبانی قدرت دولت می توانستند اهداف خود را عملی کنند.

نوگرایان همچنین بخشی از انرژی و توان خود را صرف مدرن سازی نظام آموزشی کردند. اولین مدارس دولتی متعلق به افراد بومی و محلی بود. این مدارس در واقع همان مدارس قبلی بود که با الگویی نوین و دارای منشأ جدید توسط شوروی ها از شوراهای محلی گرفته شده  و سپس به مدارسی با نماد شوروی تبدیل شدند. معلمان با نگرشی نو، نیروهای اصلی را در مدارس فوق (تحت نظارت شوروی) تشکیل می دادند و اولین کتب درسی و مواد درسی در شکل، نشانه و محتوا تغییرات جدیدی داشتند.

بلشویک­ها برای ادامه کار خود امتیازات متعددی را برای اوایل دهه ۱۹۲۰ اعطا کردند، تا به واسطه آن ها اعتماد مردم محلی را به دست آورند. در طول جنگ داخلی، دولت محلی تمامی اموال وقفی را ملی اعلام کرد، تمامی زمین های کشاورزی را به مردمانی (رعیت) داد که همگی بر روی آن ها کار می کردند. این سیاست به شکل جزیی در سال ۱۹۲۲، وقتی که اموال وقفی غیرکشاورزی به مساجد و مکاتب (مدارس) بازگشتند- جاهایی که از آن ها ارتزاق می کردند- منسوخ شد (اموال وقفی کشاورزی تحت اختیار همان افرادی قرار گرفت، که روی آن ها کار می کردند).

 اما این حرکت بازگشت به اوضاع قبل از انقلاب نبود. اموال وقفی باید توسط اوقاف محلی به مرکز اوقاف در تاشکند گزارش می شدند. کار وقف یک کار پیچیده و دیوان سالارانه بود و همین موضوع بازنگری دولت را در پی داشت. نوگرایان از مدت ها پیش از این اصلاحات حمایت می کردند، و البته همراهانی را در بخارا نیز داشتند که همین روال را در پیش گرفته بودند. در سال ۱۹۲۰ منور قوری، هموطنان خود را برای ایجاد اصلاحات تشویق کرد، او در یک کنفرانس متعلق به آموزشیاران (که همیشه توسط مدارس در مورد آموزش عمومی برگزار و به وسیله حکام شناخته شده و از طریق اوقاف تأمین مالی می شد) این سخنان را به زبان آورد: «نیروهای دیکتاتور امپریالیسم روسیه به وسیله ارائه موضوعات غیردینی، به دنبال تبدیل کردن مدارس به یک نقطه تعصب گرایی محض بودند». در واقع این یک قرائت سخت گیرانه از گذشته بود. اما هیچ ارتباطی به دیدگاه نوین نداشت. اموال وقفی همیشه برای کار آموزشی به کار گرفته می شدند و جامعه تعهد داشت که آن ها را دریافت کند تا این که از پیشرفت فرهنگ ملی مطمئن گردد. برای حدود یک دهه، مدیریت مرکز اوقاف در دست مسلمانان بود و همین موضوع باعث معرفی آن به عنوان یک عامل رشد و اصلاح شد؛ یک بازوی قدرتمند سازمانی که به کمک مساجد آمده و شبکه های مدارس مدرن تازه تأسیس شده را حمایت مالی می کرد.

بلشویک­ها همچنین اجازه دادند که دادگاه های قاضی و بیاض[۳] احیا شوند. این دادگاه ها که در طول جنگ داخلی به تعطیلی کشیده شده بودند، حالا دوباره فعالیت مجدد خود را از سر گرفتند. یک صدور حکم به تاریخ دسامبر ۱۹۲۲ اجازه فعالیت دادگاه ها را در ترکستان و در موازات دادگاه های شوروی داد تا این که بتوانند در صورت توافق، طرفین دعوی از حقوق مدنی مورد نظر خود استفاده کنند. انتخاب قضات و تصمیمات و احکام آن ها می باید در دادگاه های شوروی رسیدگی می شد. با این حال، حزب (بلشویک) وجود این حقوق و قوانین اسلامی را به رسمیت شناخت. در یک حرکت رادیکال و افراطی تر در سال ۱۹۲۲، حزب اجازه تأسیس محاکم شریعت را در نقاط مختلف ترکستان صادر کرد. این نهادها دارای رؤسای مذهبی بودند و همچنین شوراهای اداری و ریاستی کاملی داشتند که کارشان مدیریت و اجرای صحیح قوانین فردی بود. آن ها خیلی زود و به طور مستقیم به طرح های جدید ۱۹۱۷ بازگشتند. آن ها افرادی را برای توسعه افکار خود در میان مردم گماشتند تا آن ها را از اخبار پیشرفت های فرهنگی، انسانی و عقیدتی مطلع کنند. آن ها همچنین رابط بین حکومت و مردم بودند و اصلاحات دینی را به آن ها اعلام می کردند، اما آن ها به دنبال تصحیح زیرساختهای غیرضروری اسلامی و عقاید ناصحیح اسلامی نیز بودند. برای مبارزه با این تفاسیر و عقاید نادرست و زدودن عقاید خرافاتی و سازماندهی و منطقی کردن مدیریت قوانین اسلامی، هجموعه ای از اهداف در نظر گرفته شده بود، اهدافی که در خط مشی جدید در سال ۱۹۱۷ تهیه شده بودند (حتی بخشی از پروژه اصلاحات جدید فراتر از این مباحث بود). این نهادهای شریعت در چندین شهر در ترکستان (اوایل ۱۹۲۳) به وجود آمدند و به سرعت توانستند تا اندازه زیادی از نظر سیاسی و فرهنگی بومی شوند. اولین دور اتخابات را اکثریت اصلاح طلب بردند و همین آن ها را به سوی اهداف از پیش ترسیم شده، پیش برد. اولین انتقادات در مورد روش های عرفی و صوفی گری در دوره شوروی مربوط به همین نهادها بود. برای نوگرایان تأسیس نهاد تنها در آغاز کارش بود و هنوز کارهای زیادی باقی مانده بود. نهادهای دینی هیچ ارتباطی با یکدیگر نداشتند و امیدوار بودند که یک ساختار متمرکز را برای تمامی آسیای مرکزی به وجود آورند، ساختاری که در واقع تمام مناطق روستایی را زیر کنترل علمای اصلاح طلب شهری قرار دهد. این یک مدل دینی در شهر اوفا[۴] بود که بعد از انقلاب به کارش ادامه داد و به شکل مرکز مدیریت دینی معلمین درآمد. نوگرایان امیدوار بودند که این سازمان مرکزی بتواند به تمامی درآمدهای وقف دسترسی داشته باشد و بدین ترتیب به دنبال اصلاح آموزه های اسلام و ساختن مؤسسات اسلامی در سراسر آسیای مرکزی در دوران شوروی بودند. به نظر می رسید که قدرت شوروی دو هدف اصلی را برای اصلاحات جدید در نظر گرفته است. با این وجود، بلشویک­ها علاقه ای به کمک برای پیاده سازی پروژه های اصلاح گری نوگرایان نداشتند. بلشویک­ها در مورد بازسازی جهان بر اساس برنامه های که خود شروع به پیاده سازی کرده بودند، دیدی کاملا تخیلی داشتند. در درون حزب سئوالاتی در مورد چگونگی پیاده سازی این برنامه مطرح شده بود و این که چگونه باید عملیاتی گردد، اما در مورد دیدگاه اصلی اختلافی وجود نداشت. در واقع، حزب به دنبال حرکات متغیر بود، اما هر گونه اقدام غیرقابل انتظار و ناگهانی ذیل همان تعریف آرمان شهر مورد توجیه قرار می گرفت. برای حزب، همکاری با دیگر گروه ها موقت بود و در واقع یک نوع امتیاز بود، و ارتباطی به یک راهبرد بلندمدت قابل قبول نداشت.

امروزه بلشویک­ها، خاطرات مربوط به خشونت سیاسی خودشان را به یاد می آورند. در ذهن عموم مردم خشونت در درجه اول از شرارت ایدئولوژی پشتوانه آن یا از سنت های سیاسی عمیقا تثبیت شده منحصر به فرد در روسیه ناشی می شد. این یک مشکل تماماً سیاسی است، زیرا که در نهایت این سوال مطرح می گردد که مشروعیت کمونیسم به عنوان یک ایدئولوژی و برنامه سیاسی چگونه تعبیر می شود؟ و چالش آن در کنار لیبرالیسم به کجا ختم می گردد…؟ و این که چرا این مکتب در سراسر قرن ۲۰ تا این اندازه مورد استقبال جهانی قرار گرفت؟ خشونت بلشویک­ها به وسیله یک دیدگاه آرمان شهرخواهی و مثبت گرایی به قلب روشنفکری نفوذ پیدا کرد. ایده یک جامعه بدون طبقه و فراتر از همه اختلافات که در آن انسان به ظرفیت واقعی خود دست می یابد. دیدگاه آرمان شهرخواهی به خودی خود باعث این خشونت نشد. این قبیل خشونت ها در دنیا و جنگ جهانی اول نیز وجود داشت که باعث انقلاب روسیه شد و یک شورش عمومی را در قاره اروپا به وجود آورد، که این امر می­تواند بهانه خوبی برای این کار­ها باشد.

مارکس در تاریخ یک الگوی انقلابی را ترسیم کرده است. او معتقد است که انسان از یک مرحله به مرحله دیگر رفته و پیشرفت آن با این انقلاب ها تضعیف می شود، زیرا در این روند هر کسی که رفت، یک نفر ظالم تر و سرکوب گرتر جای آن را گرفته است، تا زمانی که سوسیالیسم به داد انسان تحت سرکوب و ظلم رسید. اما هنوز همان سرکوب می تواند به یک انقلاب نهایی منتهی شود که در واقع می تواند خود کاپیتالیسم و روابط طبقاتی درون آن را نابود کند و یک آرمان شهر بدون طبقات اجتماعی را به وجود آورد. این دیدگاه می توانست به چندین نحو تفسیر شود. البته قرن ۱۹ به انتهای کار خود و بدون یک انقلاب فراگیر رسید و مکاتب متفاوت مارکیستی شروع به متبلور شدن کردند. برای بسیاری، دیدگاه مارکس منبعث شده از دل قانون آهن و کارگری بود: چرخ تاریخ که به وسیله یک پیشرفت مادی ترکیب بندی گردید؛ یک نفر نمی تواند به سرعت همراه آن گردد و هر دوره جدید تنها زمانی به وجود خواهد آمد که شرایط آن آماده شده باشد. کسان دیگری این را این گونه تعبیر نکردند. برای مثال لنین دیدگاه اصالت اراده را در دیدگاه مارکس ادغام کرد. انقلاب نمی تواند بدون یک حزب انقلابی و ایده انقلابی (آگاهی) به وجود آید. در میان چیزهای دیگر، توجه به اصالت اراده به لتین اجازه داد که در مورد روسیه صحبت کند- نه در مورد کشورهای فوق العاده پیشرفته در اروپا- تا این که بتواند یک انقلاب مردمی را به وجود آورد. لنین چارچوب اصلی تاریخی را حفظ کرد- همچون یک داستان با یک دسیسه از پیش تعیین شده و پایان زودهنگام با خوشحالی- اما در حزب نقش عامل اجرایی را به خودش اختصاص داد.

وقتی بلشویک ها دریافتند که قدرت را در اختیار دارند، یک رژیم حزب محور را تشکیل دادند که در آن حزب نیروهای انقلابی و تاریخ ساز سردمدار بوده و به دنبال پیش بینی حیات سیاسی کشور (یک دیده بان خود خوانده) بودند. مورخ مشهور استیون کوتکین[۵] اتحاد جماهیر شوروی را به یک حکومت دینی تشبیه کرده است که در آن حزب نقش کلیسا را دارد و همین کلیسا باید از پاکی اخلاقی مردم حفاظت کند و همچنین قیم اهداف دولت باشد. اتحاد جماهیر شوروی ساختارهای اداری موازی با دولت و مؤسسات متعدد حزبی را داشت که همگی تحت سیطره اعضای حزب بودند. سپس یک سیطره کامل از ناحیه افراد دارای شهرت اخلاقی و سیاسی بر آن ها سایه افکند (کسانی که مورد وثوق رؤسا و عوامل عالی رتبه بودند).

اما مشکلات در تطبیق طرح مارکس با شرایط روسیه (شوروی) خود را نمایان کرد. وقتی که بلشویک­ها از جنگ خشونت بار داخلی در سال ۱۹۲۱ پیروز به درآمدند، خود را صاحب کشوری یافتند که اقتصاد آن به وسیله جنگ افروزی ۷ ساله نابود شده بود. تولیدات سنگینی صنعتی به ۱۳% مقدار سال ۱۹۱۳ رسیده و تولید غلات به ۳/۲ قبل از جنگ کاهش پیدا کرده بود و اغلب زیرساخت ها نابود شده و شهرها از جمعیت تهی شده بودند (مردم به اقصی نقاط فرار کرده بودند تا خوراک راحت تری به دست آورند) بلشویک­ها قدرت را به دست گرفتند، اما روسیه خیلی ضعیف تر از سال ۱۹۱۳ شده بود. بلشویک­ها می باید زیرساخت­های ادامه حیات خود را بازسازی می کردند. بازسازی اقتصاد و به ویژه صنعت، مهم ترین نگرانی بلشویک­ها بود. در چنین شرایطی رژیم بلشویک­ها به دنبال یک جهت گیری توسعه گرایانه حرکت کرد و آن را هرگز رها نکرد. تا پایان دوره شوروی رژیم به طور دائمی خودش را از طریق تلاش ها و موفقیت هایش در مدرن سازی، مشروعیت می بخشید؛ چندین کارخانه جدید ساخته شد و روستاهای زیادی برق رسانی شدند و چندین مدریسه جدید احداث شد. در نهایت این که، سیاست های رژیم نمی توانست بدون جهت گیری دقیق در ذهن افراد باقی بماند.

در تاریخ سازی نوین، لنین بر آگاهی از اساس موجودیت حکومت به طور ویژه تأکید و بدین ترتیب ایده های کلیدی مارکس را قبول کرد. همان گونه که مخالف مشهور شوروی آندره سیناوسکی[۶] می گوید در عبارت خیلی معروف مارکسیست لنینیست، عقیده ای کلی است که مارکس روش دیالکتیک هگل را پشت سر می گذارد. اما آن چیزی که در مورد مارکس اهمیت دارد، حرکت به سوی واقع گرایی است و او خود را به قله آن رسانید و یک جامعه نوین را بنا نهاد. از این جا به بعد آگاهی موجودیت را درک کرد … آرمان شهر علمی مارکس به تحقق پیوست، اما به صورت کاملاً معلق!

از آغاز ، بلشویک­ها به دنبال پاسخ به عقب نشینی روسیه در مقابل یک انقلاب فرهنگی بودند. لتین به نیکی کارگران روس را فاقد فرهنگ غنی دانست، موضوعی که مانع اصلی در استقرار (سوسیالیسم)جامعه گرایی در روسیه شد. تا آن جا که «شرق» مشکل عمده آن ها بود

حتی در طول جنگ داخلی، استالین، در مقام خود به عنوان کمیساری مردم برای امور ملیت ها، برای بالا بردن [سطح فرهنگی مردم عقب مانده، ساخت]یک شبکه گسترده از مدارس و موسسات آموزشیرا به عنوان وظایف اولیه قدرت شوروی در شرق، قبل از هر چیزی انجام داد. این امر باعث تحریک این افراد به تکلم به زبان بومی و همچنین رضایت گروه های بومی از پیوستن به آرمان شوروی شد. تأکید بر تبلیغات به بلشویک­ها اجازه پاسخگویی کامل به سوالات بنیادی تر را داد، مانند آیا آسیای مرکزی آماده یک انقلاب کارگری است؟ هیچ چیزی فراتر از چارچوب اصالت اراده نبود که لنین آن را به مارکسیم گره زده بود … یک انقلاب روابط خوبی با تولید داشت (پایان استثمار انسان به دست انسان) که این می توانست به اشکال جدید فرهنگی منتهی گردد. در عمل سیناوفسکی می گوید که هیچ چیز آماده نبود و بلشویک­ها به دنبال انقلاب فرهنگی از بالا به پایین بودند، موضوعی که باعث انقلاب در روابط اجتماعی شد…

از میانه ۱۹۳۰ به بعد گفتمان رسمی شوروی مورد پذیرش قرار گرفت که هویت های ملی و قومیتی را تبیین می کرد، اما همچنان به شکل یکپارچه و کلی نگر از پیشرفت تاریخی دست نیافته بود. اگر چه مقصد نهایی همین ملت بود، اما روس ها یک خودآگاهی را پذیرفتند که در آن گروه های ملی متفاوت به نقاط دیگر سفر می کردند، برخی پیشرفته تر از دیگران بودند، کار دولت حزب محور این بود که تمامی گروه ها را به سوی یک هدف واحد سوق بدهد. خشن ترین سیاست های مهندسی اجتماعی بلشویک ها به وسیله ایده آل ها و آرمان های رفیع توجیه می شد.

گروه های نوگرا و بلشویک­ها متعهد به انقلابی کردن جامعه بودند و در صحنه عمل برنامه های آن ها هم پوشانی زیادی پیدا کرده بود. هر دو گروه می خواستند که فرهنگ خود را اشاعه دهند و سلسله ای از مدارس مدرن را در قالبی بومی تأسیس کنند و وضعیت زنان را ارتقا بخشند. اما انگیزه های اساسی که آن ها را هدایت می کرد به طور بنیادین متفاوت بودند. برای بلشویک­ها همراه شدن با مسلمانان اصلاح طلب یک راهکار و عقب نشینی تاکتیکی بود، چرا که یک حس ضعف و رسوخ پذیری را در خود احساس می کردند. از آغاز کار آن ها به دنبال اصلاح شرایط مزبور بودند. لنین از نیاز واقعی متمایز کردن قواعد شوروی در سرزمین های مرزی غیرروسی امپراطوری روسیه با قواعد تزاری پیشین آگاهی کاملی داشت. چنان که او به یکی از دوستانش می نویسد: «این بسیار مهم و حیاتی است که اعتماد عمومی را به دست بیاوریم و این که این موضوع را چند بار به دست آوریم نشان می دهد که ما امپریالیست و سلطه طلب نیستیم و این که ما با انحرافات کنار نخواهیم آمد». افراد غیرروسی در دولت جدید باید این قوانین و قواعد را از خود می دانستند. قوانین شوروی باید بومی می شد.

russia

این مقاله ترجمه ای از فصل سوم کتاب زیر است:

“The Soviet Assault on Islam”, in Adeeb Khalid, Islam after communism: Religion and Politics in Central Asia, California, University of California Press, 2007




[۱]Oblust، بخشی از استان یا جمهورى در حکومت شوروى

[۲]Turar Rysqulov

[۳]courts of qazis and biys

[۴]Ufa

[۵]Steven Kotkin

[۶]Andrei Sinyavsky


پاسخ دهید