علل و انگیزه های جنگ عثمانی – صفوی

یادداشت نویسنده: این مقاله برگرفته از سخن رانی برای کنفرانس دوسالانه مطالعات ایران در استانبول در سال ۲۰۱۲ است که پس از این که به شرکت در انجمن «تعاملات عثمانی- ایرانی در سده های ۱۶ تا ۲۰» در دانشگاه پنسلوانیا دعوت شدم، کامل تر شد. می خواهم از فیروزه کاشانی ثابت و محمد داراکچی اغلو به خاطر سازمان دهی این انجمن و دعوت از من تشکر کنم.

جنگ عثمانی- صفوی (۱۵۹۰ – ۱۵۷۸/ ۹۹۸- ۹۸۶): علل و انگیزه ها

رودی متی
Rudi Matthee
ترجمه: سوسن محمد گرگانی
کارشناس ارشد جامعه شناسی از دانشگاه تبریز

چکیده
عثمانی پژوهان و محققان تاریخ متقدم ایران مدرن که در چارچوب گفتمان های جداگانه کار می کنند و برنامه کاری متفاوتی دارند، در یک زمینه ی مشخص با یکدیگر نمی توانند ارتباط برقرار کنند و با آن که باور دارند که درباره ی موضوعی واحد سخن می گویند، از مسائل متعارضی صحبت می کنند. در این مورد، احساسات ناسیونالیستی مرتبط با دوران مدرن، تعاملات میان این محققان را مکدر می کند.
جنگی که میان عثمانی ها و صفویان در ۱۵۷۸/ ۹۸۶ به طور ناگهانی آغاز شد، مثالی خوب در این باره است. در حالی که محققان جدید ترک، ایرانیان را به دلیل تحریک به جنگ با نقض پیمان آماسیه ۱۵۵۵/ ۹۶۲ سرزنش می کنند، همتایان ایرانی شان، عموماً صفویان را قربانی تهاجم بی دلیل عثمانی می دانند. این پژوهش برای بررسی انگیزه ها و علل، این جنگ را بار دیگر مرور می کند تا گره از کار این استدلال متفاوت بگشاید. با استفاده از منابع تاریخی عثمانی، فارسی و غربی، استدلال خواهم کرد که اگرچه این موضوع روشن است که عثمانی ها، عملیاتی در شرق برای سوءاستفاده از بحران جانشینی که دولت صفوی پس از مرگ شاه طهماسب در ۱۵۷۶/ ۶۹۸ با آن دست و پنجه نرم می کرد، به راه انداختند؛ اما تصمیم برای این عملیات براساس یک برنامه ریزی قبلی نبود بلکه پیامد مجموعه ای خاص از شرایط سیاسی در دربار استانبول و وضعیت بی ثبات ایران و سرزمین های مرزی میان دو دولت بود.

پارسیان بسیار شجاع اند؛ با وجود این، از نام عثمانی به شدت هراس دارند.[۱]
Alogio Giovanni Veneziano, 1529

مقدمه
در سال ۱۵۷۸/ ۹۸۶، بیست و سه سال پس از انعقاد پیمان آماسیه (۱۵۵۵/ ۹۶۲) و سال ها پس از این که دو دولت شاهد صلح بودند، عثمانی ها خصومت بر ضد صفویان را با راه انداختن یک عملیات جدید در شرق، بار دیگر آغاز کردند. دوازده سال بعد، زمانی که تیرها از پرواز بازایستادند و خروش تفنگ ها به خاموشی گرایید، ایران، شهر پرجمعیت خود یعنی تبریز را اشغال و ویران شده توسط سربازان عثمانی (۱۵۸۵/ ۹۹۳) می دید. صفویان مقدار بسیاری از زمین های حاصلخیزشان در شمال غربی را به ترک ها واگذار کرده بودند. احتمالاً یک دهه و نیم تا تاج گذاری یک شاه جدید و قدرتمند یعنی شاه عباس اول ( حک: ۱۶۲۹- ۱۵۷۸/ ۱۰۳۸-۹۹۵) طول می کشید تا ایرانیان ضدحمله ای را تدارک ببینند و این سرزمین ها را بازپس گیرند. به گفته ی جان والش، در این میان، این نبرد در عین حال که «منابع استان های ترک را چنان تهی کرد که هیچ گاه ثبات اقتصادی بدان جا بازنگشت»، تاکتیک زمین سوخته ی دو طرف، آذربایجان و شروان را به یک سرزمین «متروک»، خالی از سکنه و غیرمولد تبدیل ساخت.[۲]
پژوهش گران جدید از جنبه های سیاسی و نظامی این برهه غفلت نکرده اند. حدود دو سده ی پیش، شرق شناس اتریشی، ژوزف فون هامر پورگشتال، کلیاتی از این ماجرا را بر مبنای منابع ترکی و اروپایی شرح داده[۳] و هانس روبرت رومر، بخشی از تز دکترایش را به این خصومت ها اختصاص داده است.[۴] پژوهش ماکس کورتپتر در سال ۱۹۷۲ با عنوان «امپریالیسم عثمانی در دوران اصلاحات: اروپا و قفقاز»، یک فصل را درباره آغاز جنگ و نیز خود جنگ دربر دارد.[۵] کرنل فلیشر در زندگی نامه مصطفی علی، کاتب عثمانی، به این نبرد پرداخته است.[۶] چندین مقاله درباره ی سیاست شرقی سلاطین عثمانی و اهداف کلی گروه های مختلفی که در آناتولی شرقی و قفقاز در قرن شانزدهم و هفدهم بر سر قدرت با یکدیگر در نبرد بودند، وجود دارد.[۷] در میان پژوهش گران ترک، باید به تک نگاری بکیر کوتوک اغلو درباره ی روابط عثمانی- صفوی بین ۱۵۹۰- ۱۵۷۸ با عنوان «مناسبات سیاسی ایران و عثمانی» اشاره کرد که بخش های عمده ای از آن را به این جنگ اختصاص داده است. هم چنین، در میان محققان جدید ایران، مقالات و کتاب هایی درباره این موضوع نوشته شده است.[۸]
تعدادی از این آثار، نظراتی متعادل درباره علل بلاواسطه ی دشمنی ها که در ۱۵۷۸/ ۹۸۶ به طور ناگهانی آغاز شد و به خصوص درباره ی انگیزه های عثمانی ها برای شروع جنگ با همسایه شرقی شان، ابراز کرده اند. نمونه ای از آن، استدلال معقول کورتپتر است که سلطان و مشاورانش از آرامش جبهه ی غربی شان که با آشوب صفوی ها هم زمان شده بود، نهایت استفاده را بردند تا عملیاتی را برای کوتاه کردن دست ایران از ایالات ثروتمند قفقاز و حفظ ارتباطات بازرگانی و دیپلماتیک خود با آسیای میانه طراحی کنند. از سوی دیگر، پژوهش گران ترک و ایرانی، دلایلی را برای آغاز جنگ و نقض پیمان آماسیه اقامه کرده اند که نشان از غلتیدن آنان به مقولات ناسیونالیستی است به طوری که گرایش های خاص عثمانی گرایان یا صفوی پژوهان را که درباره ی موضوعی واحد، سخنانی متعارض می گویند، نشان می دهد. اسماعیل حقی اوزون چارشیلی، نویسنده ی یک اثر چند جلدی درباره تاریخ عثمانی و کوتوک اغلو مدعی اند که شاه اسماعیل دوم پس از تاج گذاری (۷۷-۱۵۷۶/ ۸۵- ۱۹۸۴) با دوستی مفرط با ساکنان کرد نواحی مرزی، آنان را به شورش بر ضد عثمانی ها تحریک و پیمان را نقض کرد. هم چنین، کوتوک اغلو به غارت یک کاروان عثمانی میان گیلان و آناتولی در حوالی زنجان اشاره می کند. او صفویان را به گسترش تبلیغات شیعی افراطی در خاک عثمانی – به خصوص به شکل یک ماموریت سری که توسط معصوم بیگ، تحت لوای زیات مکه انجام شد- متهم می کند و مثال هایی از ناآرامی در مناطق مرزی که حاکم عثمانی را وادار به عمل کرد، ذکر می نماید. او نتیجه می گیرد که پس از آن، استانبول به سران قبایل کرد فرمان می دهد که به طرف قلمرو صفوی حرکت، شهرهایشان را تصرف و حاکمان عثمانی را آن جا منصوب کنند و شهرهایی را که نتوانستند تصرف کنند، ویران سازند و همه ی رافضی های این شهرها را به قتل برسانند.[۹]
پژوهش گران ایرانی با این تحلیل ها موافق نیستند. ذبیح الله ثابتیان، گردآورنده ی اسناد دوره ی صفویه، تاکید دارد که سلطان مراد سوم (حک: ۹۵-۱۵۷۴/ ۱۰۰۳- ۹۸۲) در صدد سوءاستفاده از وضعیت نابسامان ایران پس از مرگ شاه اسماعیل دوم برآمد و تصمیم گرفت تا پیمان آماسیه را با بهانه ای بی اساس نقض کند.[۱۰] به گفته ی نصرالله فلسفی، سلطان مراد سوم پس از توافق با اروپاییان، به خسرو پاشا، بیگلربیگی وان، دستور داد تا کردهای سنی را تحریک به حمله و یورش ناگهانی به شهرهای آذربایجان کند.[۱۱] نصرالله صالحی که اخیراً وقایع نامه ی تاریخ عثمان پاشا را به فارسی برگردانده است، وجود آشوب در نواحی مرزی را انکار می کند اما با استناد به کتاب اسکندر منشی، وقایع نگار بزرگ دوره صفوی، بیان می دارد که دولت صفوی را نباید به خاطر این جنگ سرزنش کرد. او استدلال می کند که مرگ شاه طهماسب در ۱۵۷۶/ ۹۸۴، موجب جنگ داخلی در ایران شده بود و دولت مرکزی ضعیف در موقعیتی نبود که پیرامونش را کنترل کند و بدان ثبات بخشد.[۱۲]
فیروز منصوری و منوچهر پارسادوست، در این باره صریح تر هستند. منصوری همه ی استدلالات بیان شده توسط کورکوت اغلو را بهانه هایی برای انحراف توجهات از دلایل واقعی عملیاتی که صرفاً تجاوزی از سوی عثمانی بود، می داند. او به متاله آلمانی، سالمون شوایگر (۱۶۲۲- ۱۵۵۱) که در زمان آغاز جنگ به عنوان کشیش در سفارت هابسبورگ (۸۱-۱۵۷۸) کار می کرد،[۱۳] استناد می کند. شوایگر این خصومت ها را به نفرت و حسادت ریشه دار بین دو کشور که زیر پوشش تعالیم مذهبی نهان بودند، نسبت می دهد. منصوری با اتهام زنی بیشتری، بیان می دارد که سفرای صفوی که اسنادی را برای تایید پیمان آماسیه به استانبول برده بودند، در آن جا زندانی شدند.[۱۴] هم چنین، منصوری با استناد به ابراهیم پچوی، مورخ مشهور عثمانی (۱۶۵۰- ۱۵۷۲/ ۱۰۶۱- ۹۸۰) که بنا به روایت او در ماه شوال ۹۸۵/ دسامبر ۱۵۷۷ خسرو پاشا، بیگلربیگی وان، مرگ شاه اسماعیل دوم در ۱۵۷۷/ ۹۸۵ و جانشینی محمد خدابنده را در سال بعدی خاطرنشان کرده و آن را یک موقعیت عالی برای انتقام گیری از صفویان نامیده بود.[۱۵]
پارسادوست با منصوری موافق است که دلایل مراد برای نقض پیمان آماسیه و آغاز جنگ بر مبنای بهانه های بی اساس بودند. او استدلال اوزون چارشیلی که اسماعیل دوم را به دلیل تلاش برای جذب ساکنان کرد نواحی مرزی به سوی خود، مقصر اصلی آغاز جنگ می داند، رد می کند و اشاره دارد که این سیاست چیز عجیب و غیرعادی نبود چرا که هر دو طرف از این سیاست همواره استفاده کرده بودند. در عوض، او انگیزه های تجاوز را در وهله ی اول به عنوان تمایل به سوءاستفاده از ضعف ایران و دوم، تلاش برای بازگرداندن بایزید، پسر سلیمان و شاهزاده خائن که به دربار صفوی پناهنده شده بود، تفسیر می کند.[۱۶]
پژوهش حاضر در مورد روایت کل جنگ از ابتدا تا انتها (یعنی آن چه که نوشتنش یک کتاب را می طلبد) نیست. هم چنین، این مقاله در نظر ندارد تا تحلیل کورتپتر درباره انگیزه ها و دلایل را بازسازی کند. تردیدی نیست که در دوران کوتاه مدت و خونین شاه اسماعیل دوم، ایران در بحرانی عمیق فرو رفت و این که مشکلات کشور در پی جلوس جانشینش، محمد خدابنده ی کم بینا و ضعیف عمیق تر شد زیرا ناآرامی هایی توسط قزلباش ها ایجاد شده بود،. هدف اصلی این مقاله، گره گشایی از نظرات مختلف درباره ی ریشه های جنگ با مقایسه گزارش های دست اول و نزدیک به واقعه از ریشه ها و تحولات آن است. این پژوهش، وقایع نامه ها و گزارش های عثمانی، روایت های صفوی که همین چنین به صورت وقایع نامه اند و روایات ناظران غربی را در بر می گیرد. منابع عثمانی، تاریخ عثمان پاشا- که پیش تر ذکر شد- نصرت نامه و فرصت نامه که در یک دوره نوشته شده اند و گزارش متقدم عثمانی درباره سفر سنان پاشا در ۱۵۸۰/ ۹۸۸ را شامل می شود. در میان منابع متعلق به صفویان، آثار هم عصرانی مانند قاضی احمد قمی و افوشته ای نطنزی و به خصوص واقعه نگار معروف، اسکندربیگ منشی، نویسنده ی تاریخ عالم آرای عباسی، وجود دارند. اگرچه منابع ترکی و فارسی تا کنون برای بررسی این جنگ مورد استفاده قرار گرفته اند، پیش از این در ترکیب با مجموعه کامل گزارش های غربی بررسی نشده اند.
یکی از گزارش های غربی، رساله ای است پیچیده و جالب به نام «بنده و ارباب» که توسط یک ایتالیایی با سبک خاص نوشته شده است. او در خدمت لالا مصطفی پاشا، فرمانده کل قوا، بوده و ظاهراً تا ۱۵۸۱، شاهد این جنگ بوده است.[۱۷] منبع مهم تر – در واقع مهم ترین منبع غربی- که کم تر استفاده شده، متعلق به جیووانی توماسو مینادوئی (۱۶۱۵- ۱۵۴۸) است که با عنوان جنگ ترکان و ایرانیان ترجمه شده است. این اثر در اصل در سال ۱۵۸۷ چاپ شد و در سال بعد، تنها چند سال بعد از حوادث ذکر شده، با اصلاحاتی بار دیگر چاپ گردید. مشاهدات مینادوئی نسبت به حوادث نزدیک تر از هر منبع دیگری است.[۱۸] نویسنده پس از صرف هفت سال به عنوان پزشک در انجمن ونیزی های استانبول و حلب، پزشک شخصی دوک ماناتوآ و بعداً استاد طب دانشگاه پادوآ شد.[۱۹]
اطلاعاتی که وی عرضه می کند، اگرچه عاری از خطا نیستند، بایست جدی گرفته شوند. بی تردید، گزارش او از یک دیدگاه مسیحی نوشته شده و مانند بیشتر همتایانش در دوره رنسانس، وی نبرد عثمانی- صفوی را برای منافع مسیحی- اروپایی بالقوه سودمند می داند.[۲۰] او به عنوان یک ونیزی خوب که از عثمانی و احتمال حملات فصلی آنان به غرب هراسان است، از صفویان هواداری می کند (اگرچه از داستان رایج آن عصر که ایرانیان را از نظر فرهنگی از ترکان روستایی داناتر می دانستند، مبراست). از این رو، او «هر آن چه که ترکان از آن رنج ببرند را به عنوان حق» می پذیرد.[۲۱]
با وجود این، دیدگاه های متعصبانه ی ضدترک مینادوئی در جستجوی او برای «حقیقت» متوقف نمی شود. مینادوئی در مقدمه اش تاکید می کند که او هر آنچه را که می توانسته برای گردآوری و ترکیب اطلاعات از منابع گوناگون انجام داده که مهم ترین شان سخن گفتن با شاهدان عینی است؛ «افراد عالی رتبه ای که در بیش تر بخش های عملیات حضور داشتند». مینادوئی به خصوص از تئودور بالبی (۱۶۱۹-۱۵۴۲) که به عنوان کنسول ونیز در حلب در بین سال های ۱۵۷۸ تا ۱۵۸۲ خدمت می کرد و جیووانی میشل (۹۶- ۱۵۱۶) که هم چنین زمانی را در سرنیسیما نماینده ونیزی ها بود، نقل قول می کند و آنان را «دو تن از شریف ترین، خردمندترین و دلیرترین افراد دولت ونیز» می خواند که بدون هیچ چشم داشتی در این باره به من لطف کردند».[۲۲] مینادوئی هرگز پا در ایران نگذاشت اما به منابعی از آن سو هم دسترسی داشت که باارزش ترین شان مقصودخان (مقام عالی رتبه ی دربار صفوی که به عثمانی پناهنده و به بیگلربیگی حلب منصوب شده بود) بود.[۲۳]

انگیزه ها و علل
مهم است که آغاز جنگ عثمانی- صفوی در ۱۵۷۸/ ۹۸۶ را در یک بستر ژئوپلتیک بزرگ تر قرار دهیم. از سده شانزدهم، امپراتوری عثمانی در رقابت برای کنترل مدیترانه، با اسپانیا درگیر بود.[۲۴] جنگ معروف لپانتو در سال ۱۵۷۱، اگر به معنای دقیق کلمه تعیین کننده نبود، اما هم چنان به عنوان لحظه ای سرنوشت ساز در واژگونی برتری نظامی عثمانی به شمار می آید. اسکیلیتر استدلال می کند که اگرچه دشمنی ها متوقف نشد، در پی اعلامیه ی معروف فرناندو برودل در سال ۱۵۷۸ که نقطه عطفی در تاریخ مدیترانه بود، صلح در مدیترانه برای اسپانیا و عثمانی ضروری گشت و هر دو از جنگ پرهیز کردند تا کانون های مرکزگریز را در سرزمین های خود سرکوب کنند.[۲۵]
از زمانی که شکست فاجعه بار در چالدران در ۱۵۱۴/ ۹۲۰، ضربه ی عمیقی به صفویان زد، آنان تمایل چندانی به آغاز جنگ با عثمانی ها نداشتند. عدم تمایل آن ها به انتقام از تحقیر در چالدران از واقع بینی شان نشات می گرفت. وقایع نگاران عصر صفوی، اذعان اکراه آمیز به برتری نظامی عثمانی همراه با ستایش تلویحی از قدرت جنگاوری شان و نگاه تحقیرآمیز به تکبر باب عالی را در [نوشته های خود] ذکر می کنند.[۲۶] حتی در زمانی که عثمانی ها آسیب پذیر بودند و صفویان می توانستند بر آنان مستولی شوند، شاه طهماسب (۷۸- ۱۵۳۴/ ۸۴- ۹۳۰) بر آن شد تا مناسبات حسنه ای را با همسایه غربی برقرار سازد و بر اساس مقررات، سفیرانی هم به استانبول فرستاد.[۲۷] پیمان آماسیه، دستاورد موفقیت آمیز «سیاست مهار» سلطان سلیمان در برابر ایران، نقطه عطفی در این برهه بود.[۲۸] ایرانیان به دلیل از دست دادن سرزمین های مهم شان مانند عراق، بحرین، لرستان، بخش عمده ی آذربایجان، ارمنستان و گرجستان مرکزی، در رنج بودند و عثمانی ها برای نخستین بار، صفویان را به عنوان یک موجودیت مشروع به رسمیت شناختند و همه قراین نشان می دهد که شاه طهماسب بر آن بود که به همه ی مفاد آن احترام بگذارد و تمام جنبه های توافق نامه را رعایت کند. شاهزاده بایزید، فرزند شورشی سلطان سلیمان کوشید تا شاه طهماسب را به تهاجم به عثمانی تحریک کند اما به گفته ی اسکندر منشی، شاه از شکستن صلحی که پس از خون ریزی ها و فجایع بسیار به بار آمده بود، نفرت داشت.[۲۹] در نهایت، شاه طهماسب با تحویل بایزید به پدرش برای روبرو شدن با مرگ قطعی، موافقت کرد.
اگرچه اسکندر منشی احتمالاً و به درستی مظنون به داشتن تعصبات صفوی است، ابتکارات دیپلماتیک بعدی، تمایل ایرانیان برای صلح دائمی را تایید می کند. یکی از این ابتکارات، فرستاده شدن یک هیئت از سوی شاه طهماسب به ادرنه در سال ۱۵۶۸/ ۷۶- ۹۷۵ بود تا جلوس سلطان سلیم دوم ( حک: ۷۴-۱۵۶۶/ ۸۲- ۹۷۴) را تبریک گوید و مسافرت آزادانه زائران ایرانی به سوی حجاز را تضمین نماید. این هیئت که توسط شاه قلی سلطان استاجلو، حاکم ایروان، رهبری می شد، ۳۲۰ مقام را دربر می گرفت و ۴۰۰ بازرگان آن را همراهی می کردند. هدایای گران بهایی که این مقامات با خود حمل می کردند، شامل شاهنامه معروف شاه طهماسبی بود.[۳۰] در سال ۱۵۷۵/ ۹۸۲، زمانی که سفیر پرتغال، آبروئو دی لیما به قزوین رسید تا اراده ی ایران برای آغاز دوباره خصومت نسبت به عثمانی را بسنجد، با برخورد سخت طهماسب روبرو شد که گرچه به دلیل رفتار خشن مسیونرهای مسیحی در هرمز در طی سال های نخستین بود، در یک سطح عمیق تر، عدم علاقه اش به آغاز دوباره دشمنی با عثمانی ها بعد از دو دهه جنگ را نشان می داد.[۳۱] در سال ۱۵۷۶/ ۹۸۳، شاه طهماسب اندکی پیش از مرگش، هیئت دیگری را به رهبری فرزند شاه قلی سلطان، محمدخان تخماق استاجلو، حاکم چغور سعد(منطقه ای در قفقاز) را روانه ی عثمانی کرد تا جلوس جانشین سلیم، سلطان مراد سوم را تبریک گوید. این هیئت در صفر ۱۰۸۴/ می ۱۵۷۵ با ۲۵۰ نفر و ۵۰۰ شتر که حجم عظیمی از هدایای گران قیمت نظیر قالیچه های نفیس و نسخ خطی ارزشمند را دربر می گرفت، یه اسکودار رسید. پس از یک استقبال شکوهمند، این هیئت با دو اسب مجهز و ۵۰۰۰ مسکوک به میهن شان بازگردانده شدند. به نظر نمی رسید که چیزی بتواند مانع مناسبات دوستانه و دائمی دو دولت باشد.[۳۲]
هم چنین، عثمانی ها برای جنگی دیگر در جبهه ی شرقی مشتاق نبودند. شیخ الاسلام استانبول، محمد ابوسعود افندی (۷۴-۱۵۴۵/ ۸۲-۹۵۲ در منصب) فتواهای مختلفی درباره بدعت گذاری قزلباشان صادر کرد و قتل ایشان را نه تنها مشروع که مستحب اعلام کرد.[۳۳] اما این حرکات بیشتر تبلیغی بودند و قزلباش های ایرانی و قزلباش هایی را در که در خاک عثمانی می زیستند، هدف قرار می دادند. همچنان که ناظران اروپایی ادعا کرده اند، اکراه ترک ها تا اندازه ای به وضعیت درونی شان مربوط می شد.[۳۴] شاید عثمانی ها می توانستند صفویان را از نظر نظامی شکست دهند، اما آنان به دلایل دیگری که عمدتاً لجستیکی و محیطی به نظر می آیند، از انجام عملیات در شرق هراس داشتند.[۳۵] بر اساس روزنوشته های اشتفان گرلاخ آلمانی (۱۶۱۲- ۱۵۴۶) که در اواخر دهه ۱۵۷۰ به عنوان سفیر اتریش در استانبول خدمت می کرد، ترک ها ترجیح می دادند در بالکان به جنگ اروپاییان بروند چرا که در آن جا آب و غذا به وفور یافت می شد؛ در حالی که در جریان عملیات بر ضد صفویان، آن ها احتمالاً نمی توانستند بیشتر از سه یا چهار روز آب داشته باشند.[۳۶] تخصص عثمانی ها یعنی جنگ محاصره ای، در سرزمین های جنگلی کاربرد چندانی نداشت.[۳۷] علاوه بر این، تاکتیک زمین سوخته صفویان تا اندازه ای که برای جبران کمبودهای قدرت نظامی به کار گرفته می شد، چندین بار ناحیه میان تبریز و وان را در دوره شاه اسماعیل دوم و نیز جنگ میان سلطان سلیمان و شاه طهماسب ویران کرده بود.
نتیجه ی نامشخص عملیات سلیمان (۴۸-۱۵۴۷/ ۵۵-۹۵۴) که صرفاً اندکی بیشتر از جنگل های آناتولی شرقی وان را نصیب عثمانی کرده بود، در به ستوه آمدن از جنگ و تصمیم شان برای امضای توافق آماسیه تاثیر داشت. چندین مثال وجود دارد که از اکراه استانبول به نقض توافق حداقل تا مرگ سلطان سلیمان در ۱۵۶۸/ ۹۷۳ حکایت دارد.[۳۸] در ۱۵۶۰/۹۶۷، برخی طوایف کرد با صفویان متحد شدند و به شماری از روستاها در منطقه ای که دارای جمعیت کردی مکری وفادار به باب عالی بود، حمله کردند. سلطان به جای ضدحمله، به بیگلربیگی وان دستور داد تا اطمینان حاصل کند که پیمان نقض نشده است.[۳۹] پنج سال بعد، قاسم امین، حاکم شروان در قفقاز که مطیع شاه طهماسب شده بود، با خاطرنشان ساختن اعتقادات مشترک سنی، از سلطان سلیمان بر ضد صفویان، درخواست یاری کرد. سلطان عثمانی با اشاره به پیمان آماسیه، پاسخ منفی داد. درخواست مشابه برای کمک گرفتن از عثمانی از سوی لِوَند، حاکم کاختی در گرجستان مرکزی مطرح شد که در استانبول بدان توجهی نکردند.[۴۰] دو سال بعد، سلطان سلیم دوم تازه بر تخت نشسته، گروهی را به ایران اعزام کرد تا پیمان آماسیه را بار دیگر مورد تایید قرار دهد.
بعدها در دوران سلیم دوم، روابط بدتر شد و احساسات مذهبی، نقش غیرقابل انکاری در این تحولات داشتند. سلیم دوم، هم دلی پدرش نسبت به فرقه های درویشی (عمدتاً شیعی) در قلمروش را نداشت و سلطنت او شاهد تاکید رو به گسترش بر خصوصیت سنی جامعه ی عثمانی بود.[۴۱] هم چنین، ملاحظات سیاست خارجی درباره اکراه استراتژیک به جنگ در بیش از یک جبهه به طور هم زمان، در حال تغییر بودند. در سال ۱۵۶۳، باب عالی با ورود به یک آتش بس غیررسمی با پرتغالی ها که تا سال ۱۶۲۲ تداوم داشت، ثباتی را در خلیج فارس فراهم آورد.[۴۲] مهم تر از آن، در پی پیروزی عثمانی ها در لپانتو، جبهه ی اروپایی موقتاً ساکت بود. در سال ۱۵۷۳، عثمانی ها هم با ونیزی ها صلح کرده[۴۳] و هم با لهستان پیمانی را به امضا رسانیده بودند. با وجود این تغییرات، تا مرگ شاه طهماسب در ۱۵۷۶/ ۹۸۴، پیمان آماسیه روابط عثمانی- صفوی را مشخص می ساخت و طهماسب از احترام بسیاری در نزد نخبگان عثمانی به خاطر کنترل قزلباش ها و توافق برای تحویل بایزید به پدرش، برخوردار بود. حتی مصطفی علی، کاتب عثمانی، به مناسبت مرگ طهماسب شعری را سرود و او را به دلیل توانایی های سیاسی و رهبری داهیانه ش ستود.[۴۴]
منابع فارسی آن دوره، در ارزیابی دلایل چرایی آغاز جنگ یک سال پس از مرگ شاه طهماسب و در طول سلطنت فاجعه آمیز اسماعیل دوم، اختلاف نظر دارند. قاضی احمد قمی به گونه ای تقریباً دقیق و روشن اشاره می کند که مراد سوم تصمیم گرفته بود تا پیمان آماسیه را نقض کند و تمایل داشت که سرزمین های آذربایجان، شروان و گرجستان را به تصرف خویش درآورد.[۴۵] افوشته ای نظنزی، ابتدا شعری اخلاقی را درباره ی پیامدهای خطرناک برای سرزمین هایی که حاکمان آن ها به لهو و لعب تسلیم شوند، ذکر می کند. سپس، او استدلال می کند که بهترین مثال برای تایید این شعر، واکنش سلطان ترک «العد الخصام و اشد الانتقام» در برابر ایران است که در بدترین و ضعیف ترین موقعیت امپراتوری صفوی به شروان نیروی نظامی فرستاد.[۴۶]
اسکندر منشی که همواره نگران قزلباش های فتنه گر بود، مطالبش درباره حوادث «آذربایجان و شروان» را با ستایش شاه عباس اول که ثبات را به ایران بازگرداند، آغاز می کند. با جلوس شاه اسماعیل دوم، کردهایی که در نواحی مرزی جنگل های وان و آذربایجان زندگی می کردند، مدعی اتحاد با ایران شدند اما پس از مشاهده ی ضعف و پراکندگی میان صفویان به وان رفتند و خسرو پاشا، بیگلربیگی آن ناحیه را به سوءاستفاده از آشوب با راه انداختن حمله به خوی و سلماس، تحریک کردند.[۴۷] اروج بیک معروف به دن خوان ایرانی، عضوی از هیئت اعزامی ایران که پس از گرویدن به مسیحیت در اسپانیا ماند، سخنان قاضی احمد را تکرار می کند. هم چنین، از آن جایی که او یا به عبارت بهتر، مترجم اسپانیایی اش، استفاده ی بسیاری از کار مینادوئی که در اوایل سال ۱۵۸۸ به اسپانیایی ترجمه شده بود، بردند، گزارش او را از حوادث می آورد.[۴۸] اروج بیک، آشوب در دربار صفوی در پی مرگ شاه طهماسب را توصیف می کند. او می نویسد سلطان مراد که در ۱۵۷۴/ ۹۸۲ بر تخت نشسته بود، «پس از تصرف بین النهرین، اکنون برای فتح همه ی آسیای غربی جاه طلب شده بود… نیتش به خصوص یورش به پادشاهی ایران و گرجستان بود… و نیز برای الحاق استان های آسیایی که در آن زمان از حکومت روسی دوک مسکو تبعیت می کردند».[۴۹]
ناظران اروپایی، گزارش های ترکی و فارسی را تا اندازه ای تایید می کنند؛ اگرچه آن ها دلایل دیگری برای جنگ می آورند. فرانز بیلربک آلمانی که در سال ۱۵۸۱، به عنوان روحانی جامعه ی آلمانی در استانبول، جانشین شوایگر شده است، از خشم عثمانی ها نسبت به ایران به دلیل احساسات ایران گرایانه ی گرجی ها سخن می گوید. هم چنین، خشم عثمانی ها از این جهت بود که صفویان دیرزمانی بود که هدایای گران بها و سفیران برجسته – آن چنان که شاه طهماسب می فرستاد- به عثمانی نمی فرستادند.[۵۰] جیووانی میشل، که در سال ۱۵۸۷ در کنسول ونیز در حلب خدمت می کرده است صریحاً بیان می دارد که سلطان عثمانی نه برای مسائل «عادی و کهنه ی مربوط به دین که صرفاً به دلیل تمایل به گسترش قلمرو» به ایران حمله کرد.[۵۱]
هانس لونکلا (۹۳-۱۵۳۳)، پژوهش گر اتریشی ادبیات باستان از سال ۱۵۸۵ تا ۱۵۸۷ در استانبول می زیست و متعاقباً چندین کتاب را درباره ی امپراتوری عثمانی منتشر کرد.[۵۲] لونکلا، داستان خسرو پاشا را به عنوان یکی از دلایل جنگ ذکر می کند اما هم چنین به دو خوابی که سلطان مراد دیده بود نیز اشاره می کند. در یکی از آن خواب ها، سلطان در میان جهان، زیر یک درخت بزرگ با دو شاخه ی عظیم ایستاده بود. یکی از این شاخه ها، تمامی جاهایی را که خورشید بر آن می تابید، پوشش می داد و دیگری تا مطلع آفتاب کشیده شده بود. هم چنین، مار بزرگی را دید که با چماقی آن را کشت. در خوابی دیگر، ابوحنیفه، پایه گذار یکی از چهار مکتب فقهی اهل سنت، روایت کرده بود که او با امام شیعی، حیدر (نام دیگری برای امام علی علیه السلام) نبرد می کرده و او را خفه کرده است. سپس، او به سلطان قول داد که او را در جنگ بر ضد صفویان رافضی یاری خواهد کرد. شیخ توضیح داده بود که در خواب نخست، میانه ی جهان به معنای جایگاه قدرت سلطان است در حالی که دو شاخه، نمادی اند از منتهی الیه قلمروش. مار، نماد شاه صفوی است که شکستش منجر به الحاق سرزمین های صفوی به امپراتوری عثمانی خواهد شد. نبرد میان ابوحنیفه و حیدر، نشان دهنده ی آن است که فرقه ی صفوی به طور کامل نابود خواهد شد به طوری که سلطان به خلیفه ی تمام جهان اسلام تبدیل می شود.[۵۳]
روایت مینادوئی به صورت دقیق تر و جزئی تر است و با آشوب در ایران پس از مرگ شاه طهماسب آغاز می شود. سپس خلاصه ای از حکومت اسماعیل دوم را شرح می دهد و توجهات را به دوران وحشتی که حکومت او پدید آورد و آشوب و فتنه ای را که پس از خود بر جای گذاشت، جلب می کند. او اشاره ای دارد به نقش پری خان خانم، دختر شاه طهماسب، در تاج گذاری متوالی دو برادرش، اسماعیل ۱۵۷۶/ ۹۸۴ و محمد خدابنده در دو سال بعد و چگونگی کشته شدنش پس از آن. هم چنین، او نارضایتی مردم شروان (که بسیاری شان پیرو اهل سنت بودند) را از صفویان ذکر می کند.
مینادوئی تاکید می کند که خسرو، پاشای وان، که کامل ترین اطلاعات را «درباره اختلافات در ایران برای سلطان مراد می فرستاد، درباره مرگ اسماعیل، مرگ پری خان خانم، اختلاف میان پادشاه و سلطان، ماهیت شاه جدید که از نظر او بیمار می نمود و احترام اندکی در میان مردمانش داشت، ارائه کرد» و به طور خلاصه، خسرو پاشا هر کاری کرد تا ذهن سلطان عثمانی را برای فرستادن نیروهایش علیه دشمن تحریک کند چرا که «موقعیتی بهتر از این برای غلبه بر شاه صفوی به دست نمی آمد و از آن جا که سلاطین عثمانی پیش از این چنین فرصتی را برای کسب پیروزی مسلم و شکوهمند نداشته بودند، سلطان نمی بایست چنین فرصتی را از دست دهد».[۵۴]
مینادوئی ادامه می دهد «در نتیجه، سلطان مراد وسوسه شد تا «قدرتش را در فائق آمدن بر یک شاهنشاهی باستانی که از شریعت منحرف شده بود و تنها رقیب نفرت انگیزش در سرتاسر شرق بود، اثبات کند». او بیش از هر چیزی تحت تاثیر فرصتی بود که توسط محمد خدابنده فراهم آمده بود؛ کسی که «هنر جنگیدن را به خوبی نمی دانست»، در مهر و غرور نسبت به فرزندانش گیج و مبهوت بود و به دلیل تفرقه میان زیردستانش تضعیف شده بود. «او [مراد] نه تنها شهرهای ایران را باز و بی دفاع می پنداشت بلکه بر روی پیمان صلحی که عثمانی پس از تصرف یکی از بنادر تونس، حلق الوادی در سال ۱۵۷۴، امضا کرده بود، حساب باز می کرد».[۵۵]
به گفته ی مینادوئی، زمانی که مراد با دولتمردانش مشورت کرد که برجسته ترین شان محمد پاشا، وزیر اعظم بوسنیایی الاصل (۷۹- ۱۵۶۵ در منصب) بود، آنان موافق بودند که «جنگ با ایرانیان آسان تر و کم خطرتر از جنگ با شاهزاده های مسیحی خواهد بود». مصطفی پاشا، فرمانده سپاه که مقصر سقوط قلعه نظامی قبرسی در فاماگوستا در سال ۱۵۷۱ بود، موافق بود که جنگ با ایران آسان تر خواهد بود. جنگ علیه تیر، علیه شمشیر، علیه شهرهایی که بی دفاع اند یا محافظت چندانی از آنان وجود ندارد، بسیار راحت تر است از جنگ «علیه آتش های بلعنده، علیه اماکن مستحکمی که با مهمات و سلاح های مرگبار تسلیح شده اند».[۵۶] آن ها تنها دو مشکل را پیش بینی می کردند. یک مساله، لجستیک بود که «کوهستان های زمخت و جنگل های انبوه» را دربر می گرفت. معضل دیگر که سنان پاشا آن را به سلطان خاطرنشان کرد، پول ساخت قلعه ها و دژهایی بود که برای حفظ تصرفات ضروری می نمود. مینادوئی مدعی است که این موضوعات برخلاف بحث درباره ی استراتژی ارتش، چنان مورد بحث و جدل واقع نشد. در نهایت، نقشه ی حرکت ارتش به بغداد و از آن جا به شیراز به نفع تهاجم از یک جبهه و با یک ارتش یکپارچه، کنار گذاشته شد.[۵۷]
روایت مینادوئی با توجه به فحوای کلام دیگر گزارش ها، معتبر به نظر می رسد با این تذکار مهم که دیگر گزارش ها، این ادعای او را که دولتمردان عثمانی درباره آسان بودن حمله به ایران متفق القول بودند، تایید نمی کنند. در واقع، لونکلا مدعی است که محمد پاشا مخالف این طرح بود[۵۸] و ابراهیم پچوی، وقایع نگار معروف عثمانی، برخی جزئیات درباره اختلاف در دربار عثمانی را بیان می دارد. هم چنین، پچوی، نقش خسرو پاشا را تایید می کند و اشاره دارد که چگونه در شوال ۹۸۵/ دسامبر ۱۵۷۷، این بیگلربیگی وان به مقامات در استانبول نامه نوشت که اسماعیل دوم مرده و به جایش محمد خدابنده بر تخت نشسته و این امر، موقعیت بی نظیری را برای انتقام از دشمن پدید آورده است. سلطان مراد پس از دریافت این اخبار، بدون فوت وقت، فرمانده کل قوا را منصوب کرد و فرمان آماده باش برای عملیات را داد اما به گفته ی پچوی، محمد پاشا، وزیر اعظم، زمان بسیار زیادی را صرف و تلاش کرد تا مانع از اجرای این برنامه شود. فرمانده هفناد و دوساله که خدمت سه سلطان را کرده بود، دشواری های تهاجم به ایران را می دانست. او درباره هزینه هایی که توسط دهقانان [برای عثمانی] ایجاد می شد، هشدار داد و تاکید کرد که مردم ایران هرگز تسلیم کنترل و حاکمیت عثمانی ها نخواهند شد. او به پادشاهش خاطرنشان کرد که سلیمان چه اندازه تلاش کرد تا به صلح با صفویان دست یابد و مداخله در مرزهای طبیعی میان دو دولت، نامسئولانه خواهد بود و اضافه کرد که کسانی که این جنگ را پیشنهاد می کنند، درباره مشکلات عملیاتی کردن آن چیزی نمی دانند.[۵۹]
گرایش صلح طلبانه ی خود مراد، می بایست او را نسبت به سخنان محتاطانه وزیر، هم دل می گردانید. مراد جوان، بی تجربه و متمایل به صوفی گری، با تبدیل شدن به شاید منزوی ترین حاکم طول تاریخ عثمانی، در سنت جنگاوری و مردانگی سلاطین عثمانی، بدعتی پدید آورده بود. حضور عمومی اش، محدود به دو بار حضور در مراسم نماز جمعه در آغاز سلطنتش در پایتخت می شد و هرگز سربازانش را به جنگ نفرستاده بود.[۶۰] در اوایل سلطنتش تحت تاثیر جادوی شیخ سوچه، درویش ظاهراً اسرارآمیزی که در تعبیر خواب مهارت داشت، قرار گرفت. مراد تردیدهایش درباره آغاز جنگ را برای او بازگو کرد.[۶۱]
صوقُللو محمد پاشا در طول سالیان دراز به عنوان مشاور قاطع و کارآمد سلیم، دشمنان بسیاری یافته بود و جلوس مراد در سال ۱۵۷۴، دشمنان جدیدی را برای او در کاخ پدید آورد.[۶۲] مقامات مختلف به سردستگی نور بانو، مادر مصمم سلطان، منتظر فرصتی بودند تا کینه ی قدیمی نسبت به وزیر اعظم قدرتمند را به سرانجام برسانند. در بین آنان، مهم ترین شان شمسی احمد پاشا، مشاور سابق سلیم بود که در دوران حاکم جدید با تملق و همگامی با حرص و آز او، توانسته بود موقعیت خویش را حفظ کند.[۶۳] هم چنین، [در میان آن ها] ژنرال مصطفی پاشا (آقا لالا پاشا)، سنان پاشا و عثمان پاشا که به ترتیب فتوحات قبرس، یمن و تونس را فرماندهی کرده بودند، قرار داشتند. آن ها فکر می کردند که سال های اولیه سلطنت مراد، بی جهت صلح آمیز بوده است.[۶۴] سلطان که توان ایستادگی در برابر ژنرال ها را نداشت، تسلیم شد. عملیات به مصطفی پاشای هشتاد ساله، فرمانده نیروهای نظامی عثمانی در ارزروم و سنان پاشا، فرمانده سپاه بغداد، واگذار شد. در همان حال، مصطفی پاشا فرمانده کل شد.
در ۲۲ شوال ۹۸۵/ ۲ ژانویه ۱۵۷۸، محمد ابوسعود افندی، فتوایی صادر کرد که تفاوت های میان اسلام شیعی و سنی را بازگو و ریختن خون قزلباشان و تصرف املاک ایشان را مشروع اعلام کرد.[۶۵] با وجود این، دلیل واقعی جنگ به دلیل عملیات، مخفی نگه داشته شد و هیچ اعلامیه ی رسمی درباره جنگ به صفویان اعلام نگردید.[۶۶] در ۲۷ شوال/ ۷ فوریه، سلطان یک صلح موقت با اسپانیا امضا کرد و قلمروش را از هرگونه تهاجم ایبریایی حفظ و آخرین مانع برای یورش به شرق را از میان برد.[۶۷]

جنگ
به دلیل یک سلسله تحریکات ضدصفوی در خط مقدم، عملیات نظامی واقعی، پیش از زمان مقرر آغاز شد. معلوم نیست این حوادث از استانبول سرچشمه می گرفت یا توسط مقامات محلی کرد و در راس آنان خسرو پاشا که گفته می شد قبایل مسلح کرد را در اختیار داشت و به زینال بیگ، بیگلربیگی حکاری، قول داده بود که در صورت تصرف سلماس، با فرمان عثمانی ها به عنوان حاکم موروثی آن جا گمارده خواهد شد. در ذی الحجه ۹۸۵/ فوریه ۱۵۷۸، ظاهراً خسرو پاشا به استانبول نوشت که شهرهای سلماس و ارومیه را مورد تهاجم قرار داده است. پاداش او، خنجری آراسته به جواهر بود.[۶۸] مینادوئی ادعا می کند که سلطان مراد، سوارکاران موسوم به اکینجی (مهاجمان یا ماموران اکتشاف و استخبارات) برای پاشای وان، بغداد و ارزوم فرستاد و به آنان فرمان داد تا شهرها و قلعه های قزلباشان را ویران کنند. هم چنین، او خسرو پاشا را برای ویران کردن شهرهای بسیار و به بندگی گرفتن مردمان بی شمار انتخاب کرد.[۶۹]
همین طور، اروج بیک/ دن خوان تاکید دارد که که سلطان به پاشای وان، ارزروم، ارمنستان بزرگ و عراق پیام فرستاد تا آماده «یورش ناگهانی و نابود کردن شهرها و قلعه ها در سرتاسر مرزها باشند… و سپس حمله با فتوحات تدریجی و اندک را آغاز کنند».[۷۰] اسکندر منشی روایت می کند که «قبل از رسیدن امیرخان، بیگلربیگ آذربایجان و امیران همراهش به تبریز برای گرفتن پست هایشان، ترکیبی از نیروهای کرد و عثمانی، حمله ای ناگهانی را به حسین خان و محمدسلطان روملو که مناطق توپراق قلعه، ارومیه، سلماس و خوی را حفاظت می کردند، ترتیب دادند. اسکندر منشی ادامه می دهد «قوای قزلباش، مغلوب شدند و این فرصت را به کردها دادند تا نواحی گوهر چینلیک و توپراق قلعه در ارومیه را تصرف کنند. امیرخان که پس از رسیدن به منطقه، آن جا را ویران و اشغال شده یافت، به تبریز عقب نشینی کرد. در پی این حادثه، آشوب ها، حملات، ضدحملات، و شورش های بیشتر از سوی امیران محلی، نه تنها در آذربایجان بلکه در شروان آغاز شد.[۷۱]
متعاقباً، سپاهی از بغداد، سوریه، سیواس، آماسیه، مرعش، بورسا، کیلیکیه و یونان که به ۱۱۰۰۰۰ سرباز می رسید، گردآوری شد.[۷۲] ارقام درباره تعداد سپاه عثمانی متفاوت اند. قاضی احمد، عدد نسبتاً پایین ۷۰۰۰۰ تا ۸۰۰۰۰ را ذکر می کند؛ اسکندر منشی و افوشته ای نطنزی از ۱۰۰۰۰۰ سرباز سخن می گوید؛ در حالی که ابوبکر بن عبدالله، عدد ۱۵۰۰۰۰ را ذکر می نماید.[۷۳] اروج بیک/ دن خوان که روایتش هم عصر آن حوادث نیست و احتمالاً اغراق کرده، از حدود ۲۰۰۰۰۰ نفر سخن می گوید که ۱۰۰۰۰۰ نفرشان به خوبی آموزش دیده بودند و مجهز بودند به تسلیحات از جمله ۵۰۰ توپ کوچک که به ترابزون منتقل و سپس از راه خشکی به ارزروم آورده شدند.[۷۴] از سوی دیگر، تعداد توپ ها و این واقعیت که آن ها با کشتی به ترابزون منتقل شدند، توسط منابع دیگر تایید شده است.
مینادوئی ذکر می کند که ۵۰۰ عدد توپ و دیگر ضروریات مانند خیمه، گاو و ذرت از طریق دریا به ترابزون منتقل گردید.[۷۵] یک ایتالیایی گم نام که در نزد سلطان مراد سوم خدمت می کرد، اشاره می کند که در ۱۳ آوریل، هفت کشتی پر از توپ های سنگین از استانبول از طریق دریا راه افتادند.[۷۶]
همه قرائن نشان می دهد که تصمیم گیران ایران برای حمله آماده نبودند. به گفته ی اسکندر منشی، شاه محمد خدابنده، ولی بیگ استاجلو، مستخدم محمدخان تخماق را، که پیش تر از او سخن گفته شد، به استانبول فرستاد تا از سلطان سوال کند که چرا تصمیم گرفته پیمان صلح را نقض کند اما در مرز جلوی ولی بیگ را گرفتند و اجازه رد شدن به او ندادند.[۷۷]
در ۲۸ محرم ۹۸۶/ ۵ آوریل ۱۵۷۸، مصطفی پاشا و سربازانش از بسفر عبور کردند و به اسکودار رسیدند که از لحاظ سنتی، نقطه ی آغاز عملیات شرقی بود.[۷۸] ارتش پس از عبور از ازنیک، قونیه، قیصریه و سیواس، در ژوئن به ارزروم رسید. در ارزروم، مصطفی پاشا، «مهماندار مراد» را که از سوی محمدخان تخماق با نامه ای از سوی شاه محمد خدابنده درباره چرایی اردوکشی به آن جا رفته بود، به حضور پذیرفت. پاسخ این بود که ارتش عثمانی به سوی شرق حرکت کرده بود تا جنگل های قارص، شهر مرزی ای که در سرزمین های خالی از سکنه ی میان قلمرو عثمانی و صفوی قرار داشت و نیز استان شروان را تصرف نماید.[۷۹]
در اواخر جمادی الاول ۹۸۷/ اواخر جولای ۱۵۷۸، مصطفی پاشا، ارزروم را به قصد قارص ترک کرد تا پیش از حرکت به سوی شروان و پیوستن به عثمان پاشا و سربازانش، دژهای خراب شده را بازسازی کند. هشت روز طول کشید تا عثمانی ها به قارص رسیدند که در آن باران سنگینی بر سربازان می بارید و باعث بیماری و مرگ بسیاری شد. قارص به عنوان دروازه ی گرجستان، [ناحیه ای] حیاتی بود. از آن جایی که قزلباش ها در طول جنگ دهه ۱۵۴۰، قلعه قارص را خراب کرده بودند، شهر و اطرافش به یک سرزمین خالی از سکنه میان دو دولت تبدیل شده بود و هیچ یک از دو طرف تصمیم نداشت که استحکامات را بازسازی کند.[۸۰] عثمانی ها، این استحکامات را در طول سه ماه بازسازی و آن ها را به سلاح خانه تبدیل کردند.[۸۱] در حالی که عمده ی سپاه از حسن قلعه گذشت تا به اردهان برسد، بخش دیگر، مشغول بازسازی قلعه ها بودند. چنان چه مینادوئی می گوید، سرانجام مصطفی پاشا در ناحیه کوهستانی چیلدیر، فراتر از مرز معهود در پیمان آماسیه، اردوگاه خود را برقرار ساخت؛ همان جایی که مرزهای جدید ترکیه، ارمنستان و گرجستان [امروزی] در آن جا واقع شده اند.[۸۲]
در این میان، خصومت میان کردهای همدست عثمانی با قزلباش ها ادامه یافت. وقایع نگار عثمانی مدعی است که در پی حمله ی کردها به سلماس، امیرخان، حاکم صفوی تبریز، شهر را محاصره کرد.
فرمانده کردها، یوسف آقا، پس از حمله به قطور و قتل عام ۳۰۰ جنگجوی قزلباش، شهر محاصره شده را نجات داد و ۳۰۰۰۰ آقچه و حکومت ارجیش را به عنوان پاداش دریافت کرد. با وجود این، حکومت عثمانی، هرگونه مداخله در آشوب نواحی مرزی را رد و آن را به نیروهای قبیله ای کرد نسبت داد.[۸۳]
در این زمان، ایرانیان کاملاً از حمله آتی آگاه شده بودند؛ اگرچه درباره ابعاد آن چیزی نمی دانستند. شاه فرمان داد تا همه سربازان در شمال غرب جمع شوند و محمدخان تخماق را در راس عملیات قرار داد. آن چنان که یک جاسوس عثمانی محاسبه کرده بود، محمدخان تخماق ۳۰۰۰۰ نفر را گرد آورد.[۸۴] پس از رسیدن به حوالی چیلدیر در راس سپاه، او جاسوسانی را به کار گمارد تا میزان قدرت دشمن را بسنجند. این جاسوسان، شمار سربازان عثمانی را اشتباه محاسبه کردند. آنان فقط تعداد کسانی را شمردند که قابل رویت بودند. هم مینادوئی و هم منشی تاکید دارند که محمدخان تخماق، با این اخبار تشجیع شد و تصمیم به حمله گرفت. در این جا، منشی با زبانی تندتر سخن می گوید. او قزلباش ها را متهم می کند که به دلیل تفرقه و جدال های داخلی و ورود بی ملاحظه به جنگ بدون منتظر ماندن برای رسیدن کمک و با یک ارتش ۱۵۰۰۰ نفری در برابر سپاه ۱۰۰۰۰۰ نفری، قدرت خود را تلف کردند.[۸۵] در ۵ جمادی الثانی ۹۸۶/ ۹ آگوست ۱۵۷۸، صفویان در دشت چیلدیر وارد درگیری با عثمانی ها شدند. باران شدید بر ضد عثمانی ها و سلاح های آتشین شان عمل می کرد و قزلباش ها «تهاجم غیرمنتظره و خوفناک خود را شجاعانه ادامه دادند». با وجود این، ایرانیان مغلوب شدند و بین ۷۰۰۰ تا ۵۰۰۰ نفرشان کشته و ۳۰۰۰ تن به اسارت گرفته شدند. اسیران را سر بریدند و سرهایشان را به صورت سنگر در میدان چیدند تا «خوف در دل ایرانیان بیافکنند».[۸۶]
اکنون راه به سوی گرجستان و شروان که هدف اصلی عملیات بود، باز شده بود.[۸۷] پس از تصرف آقچه قلعه توسط عثمانی ها و حرکت به سوی تفلیس، بسیاری از امرای محلی بر آن شدند تا وفاداری شان نسبت به صفویان را رها کنند و شریک عثمانی های فاتح شوند. همچنان که اروج بیک ذکر می کند «از این رو، سلماس، شاهزاده گرجستانی، لوند و شاهزاده منوچهر به سپاه مصطفی پاشا پیوستند».[۸۸] مینادوئی روایت می کند که نماینده ای از سوی منوچهر به اردوگاه مصطفی پاشا آمد و اعلام کرد که اربابش می خواهد به فرمانده عثمانی خوشامد بگوید و خود را به عنوان «مطیع و جان نثار او» معرفی نماید. بنابر گزارش قاضی احمد که روایت مینادوئی را تایید می کند، منوچهر نامه ای به سلطان نوشت و عملاً او را به حمله دعوت کرد. او از سرکوب جمعیت عمدتاً سنی آن منطقه به عنوان بهانه و انگیزه [این پیشنهاد] استفاده کرد.[۸۹]

نتیجه گیری
با توجه به دلایل و انگیزه ها در پس دشمنی های عثمانی- صفوی که در ۱۵۷۸/ ۹۶۸ به جنگ انجامید، اتخاذ یک موضع ناسیونالیستی مدرن ترک یا ایرانی نه ضروری است و نه سودمند. حتی در غیاب اسناد غیرقابل اتکا درباره فرایند تصمیم گیری در دربار صفوی، ترکیب منابع بیان شده در این مقاله، بیان می دارد که جنگ توسط عثمانی ها شروع شد که موقتاً مرزهای اروپایی خود را امن کرده بودند و به دلیل آشوب در ایران به دنبال مرگ شاه طهماسب، امید داشتند تا مناطق مهمی از قفقاز را تحت کنترل خود درآورند. خود جنگ لحظه ای بود در یک نبرد قدرت طولانی مدت میان دو دولت که ساختارها ونهادهایشان حول محور جنگ، گسترش سرزمینی و کنترل و دست کاری مرزها می چرخید.
تصمیم عثمانی ها برای به راه انداختن جنگ بر ضد صفویان، نتیجه ی ترکیبی از ایدئولوژی، محاسبه و منافع شخصی بود. در وهله ی اول، ایدئولوژی و احساسات ضدصفوی، واقعی و غیرقابل بحث اند که در آن زمان شکل افترای مذهبی را به خود گرفته بودند. تصویر ساخته شده ی ریشه دار و پایدار از شیعیان به عنوان رافضی که مستحق مرگ اند، چیزی بیش از لفاظی یا حتی ابزار تبلیغاتی بود و نقشی اساسی در تصمیم عثمانی ها برای آغاز دوباره خصومت با صفویان داشت.[۹۰]
محاسبه که با نگرانی آمیخته شده بود، در برخی نصایح داده شده به سلطان در سطوح بالا، مشهود است. عثمانی ها از [باقی ماندن] سرزمین های لم یزرع و نیز درگیری های قبیله ای در نتیجه ی جنگ با ایران، هراس داشتند اما درباره برتری نظامی شان که در جنگ چالدران به اثبات رسیده بود و در پیمان آماسیه انعکاس داشت، مطمئن بودند. تعلیق موقت جبهه اروپایی و تضعیف دولت صفوی به دلیل دو سال آشوب سیاسی و مرگ یکی دیگر از حاکمانش در سال ۱۵۷۷/ ۹۸۵، بایست ایران را به هدفی جذاب برای ترک ها تبدیل کرده باشد.
با وجود این، نهایتاً این جاه طلبی های خارج از اندازه ی انسان ها به خاطر منافع شخصی است که درباره به راه انداختن جنگ یا صلح تصمیم می گیرد. رهبری ضعیف، گرایش به این دارد تا به تمایلات زیردستانش اجازه بروز دهد. مشاور اصلی سلطان، صوقللو محمد پاشا که از مسائل لجستیک و مالی مربوط به جنگ بر ضد ایران کاملاً آگاه بود، به طرز عاقلانه ای سلطان را نصیحت کرد تا از ماجراجویی با نتایج نامعلوم بپرهیزد و مراد منزوی و درون گرا، احتمالاً در درون با او موافق بود. اما رقبای وزیر کهن سال که افرادی با مناصب طولانی مدت و والا بودند و نیز تازه به دوران رسیدگان جاه طلب مانند والده سلطان که طبیعتاً از عظمت بالقوه [عثمانی] حمایت می کردند، سلطان انعطاف پذیر را به سوی جهات مختلف سوق دادند.
ضعف یا تصور ضعیف بودن مرکز، معمولاً محرک نیروی دیگری است: پیرامون. نقش قبایل کرد مناطق مرکزی در آغاز درگیری، غیرقابل انکار است و در همه ی منابع، در این باره سخن گفته شده است. اگرچه برخی از قبایل کرد تمایل داشتند تا در خدمت صفویان باشند و برخی دیگر متمایل به عثمانی بودند، بیشترشان، اگر نه همه، هم زمان با تغییر شرایط، متحدشان را تغییر می دادند. به طور کلی، به نظر می رسد عثمانی ها، سیاست حمایت از کردها را بیشتر از صفویه اجرا می کردند که «اهمیت کم تری به قبایل کرد در درگیری ایشان با عثمانی در آن زمان می دادند».[۹۱] وفاداری ذاتی در میان مردم قبیله ای هنوز کم یاب بود – در حقیقت وجود نداشت- و این قبایل آماده بودند تا در صورت ضعف دولتی که خراج گزار و مدیون آن بودند، بر ضد آن بشورند.
مینادوئی توجهات را به ضعف اصلی ایران که فقدان شهرهای محصور و محافظت شده بود، جلب می کند.[۹۲] در عین حال که او سرعت و قدرت اسب ها و کیفیت زره ها و خودهای ایرانیان را می ستاید، خاطرنشان می سازد که سربازانشان «مسلح به شمشیر، نیزه و تیر هستند اما با شمشیرها بیشتر انس دارند». مینادوئی مدعی است «کار کردن با تفنگ شمخال در سال های اخیر، رایج تر از دوران اسماعیل و اوایل سلطنت طهماسب بوده است» و این که «ایرانیان از سلاح های آتشین می ترسند».[۹۳]
مینادوئی ضعف دیگر صفویان «غرور و جاه طلبی ایرانیان که در وضعیت فلاکت بار خود، از مسائل بزرگ لاف می زدند، اگرچه همه ی جهان چیزی جز رنج در همه جنگ ها نمی دید» را با ویژگی های برجسته ی تشکیلاتی ترک ها که «هماهنگ و چابک» بودند، مقایسه می کند و ابراز می دارد که ترک ها پیش از آن که ایرانی ها بتوانند سلاح هایشان را به دست گیرند، کشور آن ها را تصرف می کنند».[۹۴]
سرانجام، ناظر ونیزی به معضلی می پردازد که عثمانی ها مواظب آن بودند و شاه عباس توانست در کوتاه مدت آن را حل کند: «زنده نگه داشتن بسیاری از برادرها و برادرزادگان شاه در یک زمان و نه تنها زنده نگه داشتن بلکه هم چنین حفظ آن ها در منصب، در حکومت و در سلطنت. در نتیجه، بسیاری از مشاوران و کاگزاران دچار اختلاف بودند و سپاه تضعیف شده و به گروه های مختلف تقسیم شده بودند».[۹۵] با توجه به این که هیچ یک از اختلافات برای عثمانی و جاسوسانش پنهان نبود، این امر تعجب برانگیز نمی نمود که اعضای گروه هوادار جنگ در استانبول، سلطان را به آغاز عملیات شرقی دیگری ترغیب کنند. به طور مشهودی، احساسات و منافع بر محاسبات دقیق غلبه کرد و هیچ گونه از «عمل گرایی» که پژوهش گران جدید آن را به تصمیم گیری های عثمانی نسبت داده اند، در این مورد وجود نداشت.[۹۶]

برای پی نوشت ها به پانویس های اصل مقاله مراجعه فرمایید:
Ottoman Safavid War of 986-998


پاسخ دهید