سلفی‌گری در آسیای مرکزی

کارگروه تاریخ در بهار ۹۳ نشست‌هایی را درباره‌ی سلفی‌گری در جهان اسلام برگزار کرد که هر جلسه بخشی از جهان اسلام را در نسبت سلفی‌گری می‌پژوهید. جناب آقای دکتر محمدحسین امیراردوش، رای‌زن سابق فرهنگی جمهوری اسلامی ایران در تاجیکستان، بموضوع مهم سلفی‌گری در آسیای مرکزی پرداختند که در ذیل، متن و صوت آن بشما تقدیم می‌شود. پیشینه (عبرت‌پژوهی تاریخی) از هر پیش‌نهاد و نقدی جهت ارتقای خود استقبال می‌کند.

سلفی­ گری در آسیای مرکزی

 

پسوند «آسیای مرکزی» برای سلفیه طبعاً چهارچوب بحث را محدودتر می کند و بدین ترتیب پراکنده گویی ها را کاهش می دهد اما همان طوری که توضیح خواهم داد، بحث سلفی گری را نمی توان به آسیای مرکزی محدود و منحصر نمود.

عنوان بحث، «سلفی­ گری در آسیای مرکزی» است و ازآنجاکه من به عادت همیشگی، مفاهیم عنوان را تبارشناسی می کنم، باید نخست به این پرسش ها پاسخ داد: آسیای مرکزی کجاست؟ چه ویژگی هایی دارد؟ سلفی ­گری چیست و چه وضعی پیدا کرده است یا خواهد کرد؟

 آسیای مرکزی کجاست؟

در تعریف بنده، جهان اسلام محل اقامت و اسکان همۀ مسلمانان است؛ حال ممکن است این جهان یک کشور بزرگ باشد یا یک محله در یک کشور غیرمسلمان. بر اساس تقسیم بندی من از جهان اسلام که در نوشته هایم نیز بازتاب یافته است، می توان از گونه های زیر سخن گفت: ۱٫ جهان اسلام آزاد مانند ایران، ۲٫ جهان اسلام ربوده شده مثل فلسطین، ۳٫ جهان اسلام استحاله یافته یا مستحال و دگرگون شده، ۴٫ جهان اسلام مشترک مانند هند، ۵٫ جهان اسلام اقلیت ها که همان کلونی های مهاجرنشین های مسلمان یا به عبارت دیگر جزیره های اسلامی در کشورهای غیراسلامی قدیم مانند چین و نیز در دنیای جدید مانند آلمان و فرانسه است. برای مثال، اکنون جمعیت مسلمانان آلمان و فرانسه و تعداد مساجد و مراکز اسلامی ­اش از بسیاری از کشورهای اسلامی بیشتر است.

آسیای مرکزی تا چند دهه پیش یعنی قبل از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در ۱۹۹۲م، در شمار سرزمین های سلبیه یا به عبارتی ربوده شدۀ جهان بزرگ اسلامی بود که روسیۀ سفید و بعد روسیۀ سرخ آن را از جهان اسلام ربوده بود. با فروپاشی شوروی، بخشی از این سرزمین آزاد شد اما رویدادهایی که در بخش آزادنشده رخ می دهد بر بخش آزادشده و کل جهان اسلام تأثیر می گذارد. یکی از حوزه ­های تکاپوهای سلفی جهادی، قزاقستان است و بسیاری از فعالان سلفی جهادی در کشورهای دیگر از این سرزمین برخاسته اند. این موضوع با توجه به پیشینۀ آسیای مرکزی بیش از پیش اهمیت می یابد.

آسیای مرکزی طی تاریخ، «آسیای میانه»، «ایران شرقی» که از نام ­های متعارف جدید سربرآورده از ایران است، «خراسان بزرگ» که عنوان مطلوب تاجیک ها و بسیاری از ساکنان افغانستان به جز پشتون ها است و بعضاً حتی می گویند: نام افغانستان نیز می بایست خراسان می­ شد (البته، مباحث حقوق بین ­الملل که بر این نام ­گذاری­ ها تعلق می­ گیرد، شاید بعدها از بُعد منافع ملی، نتیجۀ معکوس داشته باشد)، «ورارود»، «فرارود»، «ماوراءالنهر» که معروف ­ترین نام در تاریخ است، «ترکستان شرقی» را اگر سینکیانگ فعلی بگیریم، روسیه را ترکستان غربی بگیریم که نامش حتی تا زمان اوایل روسیه سرخ هم همچنان کارکرد داشت و «ترکستان روسیه» که در زمان تزارها به بخش چشم گیری از آسیای مرکزی گفته می شد، نامیده شده است. نقاط مرزی ماوراءالنهر مثل جهان اسلام همیشه، پرهیاهو، پرجنب وجوش و فعال بود. برعکسِ رکودی که گاه در نقاط مرکزی و دور از دارالحرب وجود داشت، این نقاط مرزی همیشه، از نظر فعالیت­ های نظامی، عمرانی و فعالیت های اندیشه ­ای حالت خاصی داشتند و تأثیرات این نقاط بر کل جهان اسلام بسیار بود. طی تاریخ، مناطقی از جهان اسلام که در واقع کانون­ های مرزی ما با جهان دارالحرب به شمار می آمدند، همیشه، مناطق حساسی بودند. دلیل اینکه ممالیک، جایگاه ویژه ­ای داشتند، این است که برای مدتی نقطۀ پیکان دارالاسلام در مقابل دارالکفر، جهان مسیحیت و هجوم مغول بودند. همان گونه که می دانید، در میان ده ­ها امیرنشین ترک در آسیای صغیر، عثمانی است که کوچک­ ترین امیرنشین است و بعد به بزرگ ترین امپراتوری جهان اسلام و جهان تبدیل می ­شود. علت اصلی و مهم این موضوع آن است که در مرز دارالاسلام و دارالکفر یا دارالحرب قرار گرفته بود. آسیای مرکزی یا ماوراءالنهر همین حالت را دارد البته، با ویژگی ­های خاص خودش.

در سمت ماوراءالنهر، جهان اسلام بعد از نبرد تالاس دیگر با دنیای غیراسلامی شرق درگیری جدی نداشت مگر حملۀ مغول که جهت آن نیز متفاوت بود. بنابراین، پس از این نبرد، فتوحات به سمت یادشده متوقف شد و صحراهای شرقی چین همچون منطقه ای بی طرف، حائل بین جهان اسلام و چین شد البته، مسلمانان طی تاریخ با چینی ­ها ارتباط مسالمت ­آمیز داشتند و از دیرباز در چین محلات و مساجد خودشان را داشتند حتی ابن ­بطوطه می­ گوید: وقتی به نزدیکی پکن رسیدند، کاروان مسلمانان راهش را کج کرد و از دروازۀ محلۀ مسلمانان وارد شهر شد؛ این در حالی است که در آن زمان چه بسا دو نفر مسلمان و یک مسجد در کل اروپای غربی یافت نمی­ شد. همین موضوع نشان می دهد که ارتباط جهان اسلام با دنیای غیراسلامی شرق با ارتباط آن با دنیای غیراسلامی غرب تفاوت بسیار داشته است. همین مسئله یکی از عواملی است که به این نقطه مرزی (ماوراءالنهر) جایگاه ویژه ای می بخشد.

دوستان می­ دانند که آسیای مرکزی محل خیزش و مهاجرت اقوام بزرگ بوده و گفته شده است که اجداد ما آریایی ­ها از این منطقه مهاجرت کردند. ماوراءالنهر همچنین اوج غلیان خیزش بزرگ یا حرکت و جابه ­جایی دو قوم بزرگ ترک و مغول بوده است. همچنین یکی از نقاط مهم در مسیر جادۀ ابریشم به شمار می آمده. قبل از ورود اسلام به ماوراءالنهر، به دلیل دوری ­اش از مرکزیت دولت ساسانی، نوعی تعدد مذهبی و فرهنگی در آنجا وجود داشت. در واقع، ماوراءالنهر، فرهنگی کاملاً التقاطی داشت و فرهنگ ایرانی هیچ گاه یگانه صدای فرهنگی در آنجا نبود. اگرچه شاید این فرهنگ مهم ترین یا رساترین صدا بود ولی فرهنگ هندی، چینی، یونانی (پس از تشکیل دولت باختر یا باختریا)، هلنیسم، و بعدها فرهنگ روسیه و … نیز در آنجا مشاهده می شد. وقتی در شهرهای آسیای مرکزی قدم می ­زنید، اگر با کمی دقت به اطراف خود بنگرید، از همۀ فرهنگ ­ها اثرها و نشانه ­هایی می ­بینید. اسلام هم به هر جایی که وارد شد طبعاً تغییر و تحولات خاص خود را داشت.

اسلام مانند باران در هر سرزمینی باعث می ­شود که گیاهان خاص آن سرزمین رشد و بالندگی بیشتری پیدا کنند. در ماوراءالنهر هم همین اتفاق افتاد. این تجمع اقوام و فرهنگ­ ها در دوران اسلامی و ویژگی خاص ماوراءالنهر یعنی همان مرزی بودن این منطقه و تماسش با چند تمدن کهن مادر مانند تمدن چین و هند باعث شد، این منطقه یکی از کانون­ های بزرگ علمی و فرهنگی جهان اسلام شود و حتی در دورۀ کوتاهی مرکز جهان اسلام گردد. در دوران مأمون، پیش از آنکه مرکز خلافت به بغداد منتقل شود، مرو تختگاه جهان اسلام در قلمرو خلافت عباسی که بزرگ ­ترین عهد سیاسی دوران خودش به شمار می آمد، بود. این تعدد و تنوع اقوام و فرهنگ ­ها ویژگی خاصی به آسیای مرکزی می بخشید. بعدها تحولاتی که در آسیای مرکزی پیش آمد، خصیصۀ ویژه ای به ماوراءالنهر یا آسیای مرکزی افزود.

همان­ طور که می ­دانید، در ماوراءالنهر، اقوام مختلفی زندگی می­ کنند اما دو قومی که سرنوشت آسیای مرکزی را رقم زدند ترک و تاجیک هستند البته قوم ترک را گاه با عنوان «ازبک» (که معمولاً اُزبَک یا اُزبِک تلفظ می شود اما شکل صحیحش را ازبِک خوانده اند) یاد کرده اند به این معنا که هیچ گاه تسلط غیر از خودش را به خود نگرفته است. در بخش اعظم تاریخ بعد از اسلام، مانند داخل ایران، شمشیر در دستان ترکان و قلم دیوان­سالاری و دستار رجال دین یا علما دست تاجیکان بوده است یعنی حاکمان، بیشتر ترک بوده اند و وزیران و علما یا به عبارتی اداره کنندگان نظام اداری و نظام فرهنگی و دینی تاجیک بوده و به شکل مرکب این سرزمین را اداره کرده اند.

دربارۀ ارتباط ماوراءالنهر با ایران باید به این نکته اشاره کرد که برخلاف برخی از پیش ­فرض ­ها، هیچ گاه نمی ­شود گفت که ماوراءالنهر همیشه، کاملاً ایرانی بوده است. گرچه بسیاری از اوقات در حوزۀ ایران قرار ­می گرفت، دوره هایی هم وجود داشته که از ایران جدا بوده است. به تحقیق، می ­توان گفت که نگاه سه سلسلۀ رسمی بزرگ قبل از اسلام، به غرب بیشتر بود تا به شمال شرق، آن قدر که بین ­النهرین برای آنها مهم بود و چنان که پایتخت ­های دو سلسله از این سه سلسلۀ بزرگ در بین النهرین قرار داشت، به ماوراءالنهر توجه نمی ­شد. به همین دلیل و نیز دوری از مرکزیت، پیروان آیین­ هایی مانند مانویت که براساس آیین رسمی، کج­ آیینی به شمار می ­آمدند، به آن سو گریختند و در آنجا امکان تنفس پیدا کردند. برای نمونه آیین بودا در آنجا رشد بسیاری داشت تا جایی که گفته شده: بیشتر ساکنان ماوراءالنهر، بودایی بودند و در آنجا دین زردتشت نسبت به دین بودایی عقب­ نشینی کرده بود.

بعد از اسلام، ماوراءالنهر به دلایل گفته شده، یکی از گرانیگاه ­های فعالیت ­های علمی و فرهنگی اسلام و جهان بود. دو شهر تاریخی بزرگ بخارا و سمرقند بر سپهر تمدن اسلامی می­ درخشد البته باید این نکته را بیفزایم که ما امروزه، ماوراءالنهر را به آسیای مرکزی منحصر می ­کنیم و این در حالی است که اگر خراسان بزرگ را در نظر بگیریم، شهرهایی مانند مرو، بلخ و نیشابور در اقمار این دو شهر بزرگ قرار می ­گرفتند. اگرچه هجوم مغول کمر جهان اسلام را شکست، بیشترین صدمه را از این حمله ماوراءالنهر دید اما پس از مدتی ماوراءالنهر دوباره رشد خود را از سر گرفت و این رشد تا دورۀ حکومت تیموریان ادامه یافت. این دوره در واقع، آخرین اوج بالندگی فرهنگی- تمدنی ماوراءالنهر به شمار می آید.

با شکل­ گیری سلسلۀ صفویه در ایران، نوعی انقطاع فرهنگی بین ایران و ماوراءالنهر و باقی قسمت ­های جهان اسلام چهره بست که هم بر ماوراءالنهر تأثیر منفی گذاشت و هم بر ایران و هم بر دیگر سرزمین ­های اسلامی. بعد از صفویه در مقطع کوتاهی، بخش­ هایی از ماوراءالنهر جزء حوزۀ سیطرۀ سیاسی ایران قرار گرفت. دوره فترت کوتاهی درباره افشاریه است اما این دوره بسیار کوتاه بود و پس از آن، بیشتر قسمت­ های ماوراءالنهر تحت تسلط دولت ­های کوچک و بزرگ ترک قرار گرفت. این وضع ادامه داشت تا اینکه نفوذ روسیۀ تزاری در این منطقه جدی ­شد و به تدریج پیش رفت تا جایی که قبل از فروپاشی روسیۀ تزاری از مسلمانان حاکم بر ماوراءالنهر چیزی جز دولت پوشالی آخرین امیر منطقه یعنی عالم ­خان در بخارا، باقی نمانده بود که آن را هم بولشویک ­ها محو می کنند و ماوراءالنهر کاملاً وارد جهان اتحاد جماهیر شوروی می­ شود. الحاق این منطقه به اتحاد جماهیر شوروی تا سال ۱۹۹۲م ادامه داشت.

در سال ۱۹۹۲ ماوراءالنهر تحت عنوان کشورهای تازه استقلال یافتۀ تاجیکستان، ازبکستان، قرقیزستان و قزاقستان از شوروی جدا شد. تقسیم­ بندی، شکل­ گیری و هویت این کشورها را روس­ها رقم زده بودند. در واقع، در تاریخ جغرافیایی به نام تاجیکستان، ازبکستان، قرقیزستان و قزاقستان وجود نداشت و این کشورسازی ها مشابه همان اتفاقی بود که در غرب جهان اسلام توسط فاتحین جنگ جهانی اول و به ویژه انگلستان رخ داد و به شکل گیری کشورهایی مانند کویت، عراق، سوریه، لبنان و اردن انجامید؛ کشورهایی که ثبات تاریخی نداشتند.

 سلفی گری در آسیای مرکزی

من دربارۀ سلفیه و سلفی گری بسیار صحبت کرده ام اما در اینجا سعی می کنم در حدی سخن بگویم که به موضوع بحث ما یعنی سلفیه در آسیای مرکزی مرتبط باشد. به نظر من، ما هنوز به درک مشترکی از اصطلاحات و عناوین و اسامی مرتبط با سلفیه نرسیده ایم. در ارتباط با سلفیه تقسیم بندی های مختلفی می­ شود انجام داد. در بسیاری از آثار حتی مصلحانی مانند سید جمال­ الدین اسدآبادی همراه رفیق و شاگردش، شیخ محمد عبده که خودش با افتخار نام شاگردی را بر خویش نهاده است وگرنه خود از استادان بزرگ به شمار می آید، در زمرۀ سلفیۀ نخستین تلقی می­ شوند. در آثاری که دربارۀ سلفیه نوشته می ­شود، رشید رضا کاملاً فردی سلفی معرفی می ­شود که شاگرد بی واسطۀ شیخ محمد عبده بوده و المنار او به تعبیری امتداد عروه ­الوثقی به شمار می آید. چند دهه بعد جنبش وهابیت در عربستان و جنبش سنوسیه در شمال آفریقا رخ داد. افراد حاضر در جنبش اخیر سنوسیه، صوفی و در عین حال سلفی بودند و همه جا از آنها با عنوان صوفیان سلفی و جهادی یاد شده است، اما چگونه می شود هم صوفی بود و هم سلفی و هم جهادی؟ گاه مهدی سودانی هم جزء سلفیه خوانده می ­شود و از این بالاتر خود حسن بنا و محمدبن عبدالوهاب و ابوالعلام در پاکستان هم جزء رهبران جنبش های سلفیه خوانده می ­شوند؛ این در حالی است که سلفیه با وهابیت تفاوت دارد. هر وهابی سلفی است اما هر سلفی وهابی نیست. وهابی ­ها خیلی علاقه دارند که سلفی خوانده شوند و اصلاً نام وهابی را برنمی ­تابند و از آن ناراضی اند.

اگر بخواهیم جریان سلفیه را تقسیم بندی کنیم و زیرشاخه هایش را برشمریم، باید به سلفی وهابیت ملکی یا سلفی نفتی که همان وهابیت متعارف امروزی در عربستان سعودی است و سلفی جهادی که حالا نمونۀ قدیمش همان سنوسی­ ها هستند که سال­ها با ایتالیایی ­ها ­جنگیدند یاد کرد. اخوانی ­ها، با اینکه اکنون مرزبندی ­های شان با سلفی متعارف کاملاً مشخص شده است، با بسیاری از اصول اولیۀ سلفی و نه وهابیت، همراه بودند؛ برای مثال آنها مانند سلفی­ ها چهار مذهب را به حاشیه راندند. سید صابر به سفارش مرحوم حسن بنا کتاب فقه السنه را نوشت که جمعی بود از آرای تمامی مذاهب اهل سنت. همچنین یکپارچگی و وحدت اسلامی با رجوع به عصر پیامبر و سلف صالح که شعار سلفی هاست، شعار اخوانی ­ها نیز بود.

در تقسیم بندی دیگری از جریان سلفی باید از سلفی جهادی و سلفی تکفیری یاد کنیم که گاه با هم هم پوشانی­هایی هم دارد یعنی ممکن است سلفی­ های تکفیری، سلفی جهادی هم بشوند اما منظور ما از سلفی جهادی در اینجا آن گروهی از سلفیان است که برای او جهاد با متجاوزان غیرمسلمان به جهان اسلام اولویت دارد؛ برای نمونه در قضیۀ حملۀ ایتالیا به طرابلس، سنوسی ­ها به مبارزه با آنها برخاستند. همان طور که می دانید، مختار یکی از قهرمانان همین مقاومت بود. در مقابل، سلفی تکفیری بر اصلاح داخل تأکید می کند و آن را نسبت به مقابله با بیگانگان در اولویت قرار می دهد و معتقد است تا داخل اصلاح نشود، نمی ­توان از پس خارج برآمد و از همین رو، قدم نخست را پاک و منقح کردن جهان اسلام از فرقه ­های ضاله به زعم خودشان و یکدست و یکپارچگی آن می داند و پس از آن مبارزه با جهان کفر را توصیه و الزام می کند.

 

با توجه به آنچه گفته شد، می توان به این موضوع پی برد که در میان سلفیان، گرایش های مختلفی وجود دارد و گاه در میان خودشان درگیری های بسیاری رخ می­ دهد که نمونه ­های آن را در عرصۀ عمل می توان در سوریه مشاهده کرد. در عرصۀ اندیشه نیز فتواهای علمای مجمع فقهای بزرگ عربستان و نیز مفتی بزرگ عربستان، بن باز، مبنی بر اینکه بن­ لادن مرتد و از اطاعت اولوالامر خارج شده و باید با او مبارزه شود، نشان دهندۀ اختلافات شدید درونی خودشان است که از دید ناآشنایان با این گروه بندی ها پنهان می ماند.

چگونگی رشد سلفی گری در آسیای مرکزی

مردم آسیای مرکزی یا همان ماوراءالنهر، به دلیل حدود هشتاد سال حکومت بولشویک ­ها، گرفتار نوعی تسامح جاهلانه شده اند. این تسامح جاهلانه در ابتدا، تأثیر مخربی نداشت و فقط به شکل تشخیص ندادن شیعیان از سنی ها نمود می یافت. در آن زمان برای مردم این منطقه شیعه و سنی و وهابی و سلفی نامفهوم بود و هر دستار به سر و عبا به دوشی، چه اهل جمهوری اسلامی و چه اهل عربستان سعودی و چه افغانستان باشد، شخصیتی متبرک به شمار می آمد. این گونه، مردم ماوراءالنهر آن دوران غربت و فراق را طی می­ کردند. در بیان این ناآشنایی، خاطره ای را برای شما تعریف می کنم: در آن دوره ها آقایان بی ­آزار، مولوی و اسحاق مدنی از دانشگاه مذاهب اسلامی به تاجیکستان آمده بودند و قرار بود برای پذیرش حدود ده دانشجو از دانشکدۀ اسلامی امام اعظم طی دو یا سه روز با چهل، پنجاه نفر دانشجو مصاحبه کنند. هرچند سرانجام تاجیکستان اجازه نداد که آنها برای تحصیل به ایران بیایند. این مصاحبه انجام شد و به فرمایش آقای بی ­آزار بنده مسئول سؤال­ های تاریخ اسلام شدم. به یاد می آورم که از یکی از دانشجویان سال دوم رشتۀ تاریخ ادیان دانشکدۀ امام اعظم دربارۀ موضوع آسانی سؤال کردم و گفتم: چهار مذهب اهل سنت را بگو؟ این دانشجو هیچ مذهبی را جز مذهب ابوحنیفه نمی شناخت. او سال دوم رشتۀ تاریخ ادیان بود اما مذهب شافعی را نمی ­شناخت تا چه رسد به مذهب شیعه و امامیه و متفرعات آن اما متأسفانه، شبکه ­های ماهواره ­ای سنی و شیعی که بیشتر در دست افراطی های وهابی یا شیعیان غالی بودند، این خلأ و دورافتادگی را طی یک دهه و نیم به سرعت پر کردند و این مردم را ابتدا متحیر ساختند یعنی تا مدتی آنها مات و مبهوت بودند و نمی دانستند چه خبر است و چه اتفاقاتی دارد می افتد اما کم کم با تعجب از دیگران پرسیدند که قضایا چیست. پس از آن بود که حافظۀ تاریخی خود را بازیافتند و به یاد آوردند که خبرهایی بوده است و قبلاً خودشان هم در این خبرها سهیم بوده اند. آنها مانند افرادی بودند که بر اثر ضربه برای مدتی حافظه شان را از دست داده بودند اما دوران بی­ حافظ­گی شان به سرعت تجدید و ترمیم شد. به دلیل آنکه این ترمیم حافظه به خوبی انجام نشد، تمام اختلافات مذهبی به یکباره بر آسیای مرکزی منطبق شد. حال باید دید که آیا سلفیه در آسیای مرکزی جایگاهی دارد یا می ­تواند پیدا کند؟

زمینه­ هایی در آسیای مرکزی وجود دارد که رشد سلفیه در ماوراءالنهر را ممکن می سازد. من این زمینه ها را به دو دستۀ زمینه های مناسب و منفی یا بستر نامناسب برای رشد سلفیه تقسیم می کنم. در بیان زمینه های مناسب باید عرض ­کنم که می­ دانید یک جابه­ جایی قدرت واقعی در این منطقه اتفاق نیافتاده است یعنی نه انقلاب شده است و نه تغییر سلسله، نه کودتا شده است و نه حتی رفرم یا اصلاحات. هیچ یک از حکومت های این منطقه نمی ­خواست سرزمینش از شوروی جدا شود. در واقع، شوروی بود که اینها را از خود جدا کرد. حاکمیت­ های آسیای مرکزی، برخلاف جمهوری­ های مسیحی یا غربی مثل لیتوانی و استونی و …، به دامن برادر بزرگ پنجه انداخته بودند و نمی ­خواستند آن را رها کنند. این گونه بود که هیئت حاکمه رنگش را تغییر داد اما جابه ­جایی قدرت اتفاق نیفتاد. این عامل در شناسایی وضع آسیای مرکزی به ما کمک بسیاری خواهد کرد. به همین دلیل است که در هیچ شهری از شهرهای ماوراءالنهر نشانه­ ­ای از مقاومت­ مردم در برابر هجمۀ روسیۀ سفید دیده نمی شود یعنی در این منطقه، مانند نقاط دیگر تحت حاکمیت روس ها، مقاومتی در مقابل روسیۀ تزاری انجام نشد و از هزاران شهید و کشته ­ای که مناطق دیگر در راه مقاومت علیه تسلط روس­ ها دادند و عمق فاجعه ­ای که در بحث فرهنگ و دین و زبان و الفبای آنها رخ داد، خبری نبود. دلیل آن هم این است که حاکمان کنونی همان افرادی هستند که پیش از این حاکم بوده اند البته، متأسفانه، از نوع بدتر آن! یعنی پیش از این، رهبر حزب کمونیست تاجیکستان زمانی که به ریاست جمهوری می رسید، چند کتاب خوانده و دوره دیده بود اما رؤسای جمهور کنونی، کارمندان دون­ پایۀ حزب کمونیست هستند. در واقع، آنها تمام محاسن اتحاد جماهیر شوروی را از دست دادند و همۀ معایبش را حفظ کردند؛ برای مثال اگر نوعی از عدالت اجتماعی با تمام نواقصش در حاکمان گذشتۀ اتحاد جماهیر شوروی بود، در این دوره از بین رفت و بازار آزاد و سرمایه ­داری به سرعت جای آن را گرفت اما استبداد پرولتاریا به شکل جدیدش و بدون نام پرولتاریا برقرار ماند یعنی همان استبداد دوره شوروی ماند و حتی بعضی از آزادی ­ها در حوزۀ مذهب که در دوران اتحاد شوروی در آسیای مرکزی وجود داشت، اکنون از بین رفته است. یکی از این نمونه مسائل حجاب، نماز، اذان و نمادهای اسلامی بود که شوروی­ ها تا جایی که با برنامه ­های اقتصادی و سیاسی و احیاناً ایدئولوژیک ­شان اصطکاک پیدا نمی ­کرد، با آن مشکل چندانی نداشتند و بدان ورود پیدا نمی­ کردند اما در زمان حاضر، مداخلۀ حکومت در این مسائل مشاهده می ­شود. بنابراین، حکومت ­ها، حکومت ­های غیراسلامی و حتی اسلام ستیز هستند و کوچک ­ترین فضاهای آزاد برای انجام دادن عبادت ­های شخصی را نیز به کنترل خود در می ­آورند البته، همۀ جمهوری­ ها در این قضیه کاملاً مشابه هم نیستند.

به عاملی که در بالا به آن اشاره شد، باید فقر شدید، فساد و استبداد حکومتی را افزود. اینها همگی عواملی هستند که باعث می ­شوند حرکت­ های اعتراض ­آمیز شکل گیرند.

تودۀ مردم در این منطقه تمایلی به کمونیست شدن و مبارزۀ کمونیستی نداشتند. همچنین با انگاره­ های غربی و اندیشه ­های اروپایی احساس هم جنسی نمی ­کردند. بنابراین، در چنین شرایطی خود به خود فضای مناسبی برای رشد افراط ­گرایی اسلامی فراهم شد. حال ممکن است سؤال شود که چرا افراط گرایی اسلامی؟ اگر رفاه و آزادی دینی وجود داشته باشد، معمولاً افراط گرایی زمینۀ رشد پیدا نمی ­کند. این مسئله وقتی جای رشد پیدا می­ کند که دین، آزادی، و نان شب فرد در معرض تهدید باشد. این افراط اگر بسترش اسلامی باشد، افراط ­گریی اسلامی می ­شود و اگر بسترش مکاتب دیگر هم باشد، افراط گرایی در همان زمینه رشد پیدا می کند.

آسیای مرکزی سابقۀ اسلام سیاسی و اسلام جهادی داشته است. قیام سادات و علمای آسیای مرکزی در درۀ فرغانه علیه روس­ های سفید و سلسله قیام ­هایی با عنوان «قیام باس ماچی ­ها» در این منطقه علیه روس­ های سرخ (بولشویک ها) از جملۀ این حرکت هاست. دربارۀ قیام ­های باس ماچی­ ها اشاره به شخصیت داماد یکی از خلفای عثمانی، خالی از لطف نیست. وی یکی از پادشاهانی است که سرنوشت امپراتوری را در جنگ جهانی اول به بهترین وجه ممکن رقم زد اما بعد از شکست در عثمانی، به طرف شرق ­آمد و از شمال غربی ایران و قفقاز و درکل شمال دریای خزر خود را به آسیای مرکزی ­رساند و نهایتاً تحت عنوان داماد خلیفۀ عثمانی، رهبری قیام­ ها و مقاومت ­های مردم مسلمان ماوراءالنهر در مقابل کمونیست ­ها را عهده ­دار ­شد و در یکی از این قیام ها در نزدیکی ­های دوشنبه، پایتخت فعلی تاجیکستان، در پی حملۀ بولشویک ها کشته ­شد.

حزب نهضت اسلامی با عنوان مهم ترین تشکل سیاسی- دینی در اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۹۰م در آستاراخان روسیه شکل گرفت. بعدها قرار بر این شد که این حزب در هر کدام از جمهوری­ های آسیای مرکزی دارای شاخه ­ای باشد و برای مثال حزب نهضت اسلامی تاجیکستان، حزب نهضت اسلامی ازبکستان و … تشکیل شود اما به دلایلی این حزب فقط در تاجیکستان آن هم در سال ۱۹۹۱م اعلام موجودیت کرد. حکومت وقت، حزب یادشده را به رسمیت نشناخت اما در سال ۱۹۹۲م ناگزیر شد آن را به رسمیت شناسد. اندک زمانی بعد از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی بر اثر فعل و انفعالاتی، از سال ۱۹۹۲ تا ۱۹۹۷م به مدت پنج سال جنگ بزرگ شهروندی در تاجیکستان رخ داد. در یک طرف این جنگ کمونیست ­های سابق قرار داشتند و در طرف دیگر حزب نهضت اسلامی تاجیکستان بودند البته، گروه­ ها و نیروهای دیگری هم بودند ولی من به قسمت عمده و اساسی آن اشاره کردم. تقریباً، می­ شود گفت که در این مبارزه، تمامی طرفداران و اعضای احزاب نهضت اسلامی دیگر جمهوری ­ها نیز به حزب نهضت اسلامی تاجیکستان پیوستند اما پس از قرارداد صلح سال ۱۹۹۷م، اعضای حزب نهضت اسلامی که از اقوام جمهوری­ های دیگر بودند، راه خودشان را در پیش گرفتند و حتی بعضی از اعضای تاجیکی این حزب نیز از باقی جدا شدند. این عده، گروه ­های افراطی و تندرویی را در ازبکستان شکل دادند که همه بعد از شکل ­گیری القاعده در افغانستان، به آن جذب ­شدند.

وقتی حزب نهضت اسلامی در شوروی سابق شکل گرفت، از اتهامات حاکمیت وقت که حاکمیت غیردینی مارکسیست بود، این بود که اعضای آن سلفی اند و باورهای وهابی دارند. نکتۀ جالب این است که همان ­هایی که چنین اتهاماتی را مطرح می کردند، اکنون به این حزب اتهام شیعی بودن می زنند یعنی این حزب در ابتدای تأسیسش با اتهام وهابیت مواجه بود اما الان با اتهام تشیع روبه روست.

پرسش این است که در آسیای مرکزی کدام سلفی وجود دارد. همان گونه که گفتم، در یک تقسیم بندی می ­توان از سلفی ملکی یا نفتی (وهابی های عربستان)، سلفی اصلاح گر (شخصیت­ هایی مانند رشید رضا، حسن بنا و سید قطب)، سلفی جهادی مانند سنوسی ها، سلفی علمی (که شخصیت بارز آن آلبانی است)، سلفی تکفیری که من نام «نو ازارقه» را بر آن می نهم، جریان ­های نوسلفی و جهادی که به نوعی با هم ارتباطات و روی هم افتادگی ­هایی دارند و… یاد کرد. برای مثال سید قطب که علمای بنام شیعه آثارش را به فارسی برگردانده اند، آثاری دارد که اکنون بی ­تردید، بزرگ­ ترین منبع الهام ­بخش سلفی جهادی به شمار می آیند. بحث جاهلیت جدید که ابوالاعلی مودودی مطرح کرد و سید قطب آن را تعمیم داد، بیش تر تمدن غرب را مدنظر قرار داده بود اما سید قطب آن را به همه جا تعمیم داد. تأثیرات سلفی جهادی از سیدقطب و برعکس، پرهیز وهابیت عربستان از آثار سیدقطب جای تأمل دارد و از همین  روست که من آنها را این چنین تفکیک­ و تقسیم بندی کردم.

چند وقت پیش یکی از وزرای تاجیکستان در مصاحبه ­ای اعلام کرده بود که ده ها تاجیک فقط از تاجیکستان در میان گروه های جهادی سوریه حضور دارند البته، او از ده ­ها چچنی و ازبکی هم یاد کرده بود. اینها نشان می ­دهد که برخلاف ظاهر منطقۀ آسیای مرکزی، در زیر پوست آن آتشی در حال ­جوشیدن است که پنج سال جنگ خانمان ­سوز شهروندی را در تاجیکستان ادامه داده است. در یک دهه پیش، قیامی با چنان قابلیتی در «اندیجان» به پا شد که در آن از صبح تا ظهر یک روز، هفتصد تن کشته داد. امروز، در یکی از شهرهای ازبکستان، درۀ فرغانه، آتشی در بسیاری از مناطق کوهستانی­ آن به پاست و گروه ­های سلفی جهادی در آنجا تسلط دارند.

همسایگی این منطقه با افغانستان که خود همسایۀ پاکستان است و هم زبانی و هم مذهبی­ شان از یک سو و نیز همسایگی آسیای مرکزی با ترکستان شرقی یا سینکیانگ چین و تحولاتی که در آن منطقه در حال رخ دادن است، از عواملی است که زمینۀ رشد چنین جریان هایی را در آسیای مرکزی فراهم کرده است.

چرا هر جایی که مسلمانان دچار مشکلاتی هستند، سلفی ­گری رشد کرده است؟ چرا در چچنستان سلفی­ گری رشد کرده است؟ چون من و شمای شیعه به آنها کمک نکردیم. آنها استقلال می خواستند اما مصالح ­ما ایجاب نمی ­کرد که به آنها کمک کنیم. چرا در سینکیانگ سلفی­ گری رشد کرد؟ مگر مسلمانان چین چیزی از وهابیت می­ دانستند؟ خیر؛ آنها مطالبه ­ای داشتند که عبارت بود از استقلال اما چون به جز نیروهای سلفی از دیگر نیروهای جهان اسلام پاسخی نگرفتند، جذب آنها شدند. بنابراین، مناطقی که اقلیت های مسلمان، تحت فشار حکومت مرکزی هستند و آزادی دینی ندارند، بسترهای مناسبی برای رشد جریان های تندرو به شمار می آیند. در واقع، رشد و گسترش این جریان در مناطق گوناگون از ماهیت خود اندیشۀ سلفی سرچشمه نگرفته است و اگر دوره­ ای دیگر و جریان دیگری بود، مانند تصوف انقلابی، این چنین رشد می کرد. به عبارت دیگر شرایط ایجاب کرده است مسلمان کاشمری، مسلمان بخارایی و مسلمان چچنی برای تحقق مطالبۀ خود به دنبال جریان یا حرکتی باشد که او را حمایت ­و تغذیه، طرفداری و مساعدت کند و چون اکنون جریان سلفی است که خود را حامی او و مطالبه اش نشان می دهد، به آن جذب می­ شود و گرنه آسیای مرکزی به دلیل تعدد اقوام، غنای فرهنگ اسلامی و مهم تر از همه به دلیل نفوذ تصوف، به طور طبیعی و در شرایط عادی جایگاهی برای رشد قرائت جذمی از اسلام و اندیشۀ خشک وهابیت به معنای قرائت محمد بن عبدالوهاب از اسلام نبوده است.

آسیای مرکزی خاستگاه بزرگ ­ترین امام مذاهب اسلامی یعنی ابوحنیفه بوده است. تاجیک ها ابوحنیفه را چه اهل کابل، بلخ یا نساء و چه انبار باشد، امام خودشان می ­دانند و او را همچون شخصیتی ملی احترام می گذارند. بنابراین، دورترین مذهب فقهی به نگاه سلفی ­گری یا مدرسه حدیث که نام علمی آن است، یعنی مذهب ابوحنیفه که به مذهب عقل­ گرا شهرت دارد، مذهب حاکم در آسیای مرکزی بوده است. خاستگاه ماتریدیه که یک جریان فکری و عقلی است، سمرقند بوده و ابومنصور ماتریدی سمرقندی در این منطقه رشد کرده است و اهل سنت معاصر در آسیای مرکزی، اشعری نیستند بلکه ماتریدی هستند. ماتریدی ­ها از اشعری ­ها به معتزله نزدیک ترند. افزون بر این، ماوراءالنهر خاستگاه بزرگ ترین طریقت اسلامی یعنی نقشبندیه است. مثلث حنفی، ماتریدیه و نقشبندیه در اینجا شکل می­ گیرد. مثلثی که هر سه ضلع آن با وهابیت تباین دارد. بنابراین، آسیای مرکزی به طور طبیعی جایگاه مناسبی برای رشد قرائت جذمی وهابی نیست اما چه دلیلی سبب شده است که جریان سلفی جهادی جذابیت پیدا ­کند؟

همان گونه که عرض کردم، حکومت این منطقه مردم را در تنگنا قرار داده و فضایی برای تأمین خواسته های دینی و فرهنگی شان فراهم نکرده است. آنها وقتی که می بینند این مطالبات شان برآورده نمی شود، به افراط ­گری روی می ­آورند و در این حوزه، به سمت جریانی می روند که تغذیۀ فکری شان کند و نیازهای مادی­ شان را پاسخ گوید. به فرض، اگر صوفیان علی اللهی هم همان کاری را انجام دهند که سلفی ­ها اکنون در ارتباط با مردم آسیای مرکزی انجام می­ دهند، چه بسا مردم به سوی آنها می ­رفتند؛ چنان که در جنگ «دالی» افغانستان از عجایب روزگار این بود که حزب نهضت اسلامی تاجیکستان که در آن زمان به وهابیت متهم بود و به هر حال متأثر از اندیشه ­های سلفی اصلاح­ گرا مانند سیدقطب و ابوالاعلی مودودی بود با اسماعیلیان تاجیکستان در یک جبهه علیه سکولارها و کمونیست ­های سابق می­ جنگیدند؛ اتفاقی که در ترکیه نیفتاد. در ترکیه علوی­ ها همواره در جبهۀ سکولارها و در مقابل اسلام­ گراها قرار دارند ولی در تاجیکستان اسماعیلی ­ها در جبهۀ اسلام ­گراها قرار گرفتند و هم پیمان شدند.

آخرین نکته ­ای که در بحث از دلایل نفوذ اندیشۀ وهابیت ملکی یعنی همین وهابیت متعارف و همچنین سلفی ­ها در آسیای مرکزی باید به آن اشاره کنم، حلقۀ واسط میان حوزه ­های وهابی و سلفی با آسیای مرکزی است. ما ایرانی ­ها همیشه، اشتراکات و حضور خودمان را در جایگاه خوب تصور می ­کنیم اما اصلاً به ذهنمان بعضاً خطور نمی ­کند که اشتراکات و حضور باقی کشورها و گروه ها را هم در نظر بگیریم و همین بی اطلاعی از سابقۀ حضور و نفوذ آنها در منطقه، ما را به اشتباه محاسبه وا می ­دارد و کارهایی انجام می ­دهیم که نتیجۀ معکوس دارد. دلیل این نتایج غیرمنتظره آن است که صورت مسئله از ابتدا نادرست بوده است؛ برای مثال جایگاه ایران در آسیای مرکزی و ماوراءالنهر را به خوبی و خیلی بهتر از آنچه هست، نشان می ­دهیم اما اصلاً به جایگاه چین، هند، ترکیه و روسیه توجهی نمی کنیم. این گونه است که محاسبات ما به نتیجۀ دلخواه منتهی نمی شود. یکی از نکات مغفول مانده در نفوذ وهابیت یا سلفی در آسیای مرکزی، حلقۀ واسط است. حلقه واسط چیست؟

عالم خان در حال فرار از بخارا به طرف دوشنبه آمد و بعد از آنجا به افغانستان رفت. آمارها متفاوت است اما براساس آماری که روس ­ها در آن زمان اعلام کردند، در پی حملۀ روسیه به سمرقند و تشکیل ولایت ترکستان روسیه، بیش از چندصدهزار نفر تاجیک و ازبک مهاجرت یا تبعید می ­شوند و خواسته یا ناخواسته به افغانستان یا ایران رفتند و بعد از این مسیر، بخش قابل ملاحظه ­ای از آنها به خاطر اختلاف زبانی یا مذهبی به عربستان و حاشیۀ جنوبی خلیج فارس مهاجرت کردند. اینها در آنجا طبقه ­ای را تشکیل می ­دهند که ما از آنها با عنوان تاجیک عرب و ازبک عرب یاد می ­کنیم. این تاجیکان و ازبکان عرب همان حلقۀ واسط هستند که اکنون بخشی از آنها عالم وهابی شده اند و بخشی دیگر تاجر و سیاستمدار و در حوزۀ فرهنگی و مذهبی عربستان سعودی و دولت­ های امیرنشین حاشیۀ خلیج فارس برای خود تشکل­ هایی ایجاد کرده اند و ثروت و مکنت اجتماعی دارند. گویا، در دو دهۀ اخیر، دولت­ های این مناطق متوجه اهمیت تاجیک ها و ازبکان عرب شده اند.

اکنون در تاجیکستان کار به جایی رسیده است که در مساجد، بین احناف و وهابیت درگیری هایی رخ می­ دهد و برای نمونه، آن دو گروه بر سر به جای آوردن یا نیاوردن تعقیبات پس از نماز با هم بگو و مگو و کتک­ کاری می کنند. یکی از عواملی که باعث شد این موج با این سرعت در تاجیکستان پدید آید، همین حلقۀ واسط یعنی تاجیکان عرب و ازبکان عرب بودند اما متأسفانه، همان گونه که گفتم، ما ایرانی ها آن گونه که باید و شاید، متوجهِ نقشی که آنها می ­توانستند ایفا کنند، نبودیم.

 

 

 

برای باربرداری صوت فشرده‌شده‌ی این نشست کلیک نمایید.

 


پاسخ دهید