نهضت سیاسی-اجتماعی دئوبندیه

گروه عبرت پژوهی تاریخی موسسه اشراق در تاریخ ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۳ سومین جلسه از سلسله نشست های شناخت سلفی گری را با عنوان دار العلوم دئوبند و مکتب دئوبندیه با سخنرانی آقای سعید طاوسی مسرور و دکتر علی محمد طرفداری برگزار کرد. در این نشست به تشکیل دارالعلوم دئوبند و دستاوردهای آن و تأثیرش در شبه قاره هند و جهان اسلام، مکتب و نهضت دئوبندیه و نسبت های آن با سلفی گری و وجه تمایزاتش با دیگر گروه های سلفی مثل وهابیت پرداخته شده است. آنچه در پی می آید، متن و صوت سخنرانی جناب آقای دکتر طرفداری در بخش دوم این نشست است.

20421541

برای دانلود صوت به صورت فشرده کلیک کنید:
Deoband 2

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 اجازه می­فرمایید؟ من خدمت دوستان هستم با بحثی در مورد دئوبندیه از باب وجوه این جریان به عنوان یک نهضت سیاسی و ضداستعماری و به نوعی به تعبیر امروزی­اش اسلام­گرا. تا این جا تاریخچه دارالعلوم و مباحثی از باب وجوه کلامی این جریان را آقای طاوسی زحمت کشیدند و فرمودند لذا من سعی می­کنم بیش‌تر روی وجوه سیاسی آن تکیه کنم البته، با رعایت سیر تاریخی این جریان و بیش‌تر سعی می­کنم مطالب را به صورت خیلی کلی ولی در قالب خطوط اصلی این جریان بگویم تا یک سیر تاریخی نسبتاً کامل از این جریان به دست داده باشیم. طبیعی است که ذیل هر کدام از این خطوط جزئیات بی­شماری وجود دارد که در حوصله یک گفتار به هر حال یک ساعته نخواهد گنجید. تعریف و شناسایی دئوبندیه به عنوان یک نهضت، پیشینه چندانی ندارد. همین اواخر ما تلاش کردیم دئوبندیه به عنوان یک نهضت را در قالب یک مدخل دانش­نامه‌ای در دانش­نامه جهان اسلام که تقریباً تنهاترین و مهم‌ترین دانش­نامه ایرانی در حوزه جهان اسلام معاصر است، وارد کنیم اما موفق نشدیم. دلیل این امر هم بر می­گردد به همین که اساساً بررسی میراث دئوبندیه به عنوان یک نهضت پیشینه چندانی ندارد یعنی در سطح مطالعات تحولات اسلامی شبه قاره هند و جهان اسلام معاصر، چه در بخش متون دایرهالمعارفی و مرجع و چه در بخش متون غیردایرهالمعارفی، کم‌تر به عنوان نهضت به جریان فکری دئوبندیه اشاره شده است. بیش‌تر، وجوه کلامی مطرح بوده است، آن چنان که در دانشنامه جهان اسلام نیز این وجه کلامی­اش غلبه کرد و مدخل دئوبندی مورد توجه قرار گرفت و مدخل نهضت دئوبندیه حذف شد. در کارهای مشابه دیگر هم تا جایی که من جست­وجو کردم فقط در دایرهالمعارف دین و جنگ است که نهضت دئوبندیه به عنوان یک مدخل مورد توجه قرار گرفته و سیر تاریخی- سیاسی آن مورد بررسی قرار گرفته است؛ به همین دلیل برای پُر کردن این خلاء و در حقیقت، توجه دادن و اهمیت به این وجوه سیاسی است که بنا شد که آقای طاوسی آن مباحث را خدمت دوستان مطرح کنند و وجوه سیاسی­اش را من خدمت دوستان بگویم. در هر حال این جریان را اگر به عنوان یک نهضت سیاسی بخواهیم معرفی کنیم تحت این عنوان از آن یاد می­کنیم که یکی از نهضت­های مهم جهان اسلام معاصر در حوزه جغرافیایی شبه قاره هند در نیمه دوم سده نوزدهم هجری است که دو مشخصه عمده دارد: یکی تأکید بر اجرای شریعت اسلامی در تمام سطوح زندگی، چه در سطح حاکمیت سیاسی و چه در سطح زندگی مردم و دیگر مبارزه با استعمار انگلستان. این تأکید بر به تعبیری اسلام­گرایی در سطوح مختلف زندگی روزمره سیاسی و زندگی مردم عادی و به خصوص اجرای شریعت اسلامی در همان شکل خالصی که از آن از دوره پیامبر (ص) متصور بودند، این جریان را به نوعی به وهابیت همواره نزدیک کرده و می­کند اما واقعاً زدن برچسب وهابی‌گری یا سلفی‌گری به این جریان و نهضت­های مشابه در شبه قاره کار بسیار دشواری است زیرا تقریباً تمام نهضت­های اسلامی که در شبه قاره هند از اواخر سده هجدهم تا به امروز شکل گرفته‌اند، هرچند امروزه کمی وجه القاعده­ای این نهضت‌ها بر سایر وجوه‌شان می­چربد، به نوعی بر اسلام اولیه زمان پیامبر (ص) تأکید داشتند و دارند و از این باب واقعاً شبیه به وهابیت می­شوند. به خصوص که غالب علما یا بانیان این نهضت­ها تحصیل­کرده منطقه حجاز بوده و در شهرهای مقدس مکه و مدینه علوم دینی را فراگرفتند، و نزد علمای اهل سنت شبه جزیره عربستان که عموماً وهابی بودند تحصیل کردند و به همین دلیل این شباهت و نزدیکی به وهابیت در میان این علما پدیده‌ای فراگیر است ولی الزاماً دلیل بر چیزی نیست؛ کما این که هر محققی در مورد این نهضت­ها صحبت کرده، به این تشابه اشاره داشته ولی همه پرهیز داشتند که آن‌ها را به وهابیت به معنای اخص کلمه متصل کنند، حالا به همان معنایی که از وهابیت در ذهن همه ما است و من وارد جزئیات کلامی آن نمی‌شوم. به هر حال نهضت دئوبندیه از این باب به وهابیت شبیه است و از زمان شکل­گیری­اش تا دهه  نخست قرن ۲۱ میلادی نقش بسزایی در شکل­گیری نهضت­های اسلام­گرا در افغانستان و پاکستان و آسیای مرکزی و سراسر مناطق کشورهای جنوب شرقی آسیا داشته است. اسم این نهضت از شهر دئوبند در شمال شرقی دهلی و از شهرهای کهن هندوستان گرفته شده است و شهرت آن هم همان طور که اشاره شد به مدرسه علوم دینی و یا حوزه علمیه آن با نام دارالعلوم بر می­گردد که به نوعی طلایه­دار دیانت اسلام رسمی در شبه قاره تا به امروز بوده است چنان که در پاکستان اساساً ما دو مکتب کلامی و مذهبی بیش‌تر نداریم که یکی از آن­ها همین مکتب دئوبندیه است یعنی همین امروز هم عموم مسلمانان اهل سنت پاکستان یا به این مکتب منتسب هستند یا به مکتب بریلوی. زمان پیدایش این نهضت هم باز به عنوان یک نهضت سیاسی (منهای تأثیری که از باب ایجاد دارالعلوم دئوبند در شبه قاره هند پدید آمده است) به دوره حاکمیت استعمار انگلستان بر هند از نیمه سده نوزدهم و اواخر سده نوزدهم بر می­گردد که از این بابت به عنوان یک ایدئولوژی اصطلاح‌طلب با هدف دمیدن روح تازه­ای در کالبد جامعه مسلمانان هند پدید می­آید و بعدها به عنوان یک نهضت سیاسی به صورت مرکز آزادی­خواهی مسلمانان هند قلمداد می­شود و نقشش را از این باب ایفا می‌کند و دامنه تأثیرات آن به تدریج علاوه بر شبه قاره هند، مناطق آسیای جنوب شرقی و آسیای مرکزی را هم در بر می­گیرد و البته، یکی از  نهضت­هایی است که حتی در وجوه سیاسی­اش به عنوان یک نهضت ضدشیعی بیش‌تر عمل کرده است یعنی نهضتی بی­تفاوت یا همسو با تشیع به معنای اعم آن نبوده است. زمینه­های تاریخی شکل­گیری این نهضت نیز بر می­گردد به تحولاتی که مجموعه جهان اسلام در سده­های هجدهم و نوزدهم میلادی با آن مواجه بود که ایران خودمان را هم در بر می­گرفت و نیز حوزه خاورمیانه عربی و ترکیه و قفقاز، آفریقای مرکزی، آسیای مرکزی و تقریباً هیچ جای جهان اسلام را نمی­توانیم رصد کنیم که از این تحولات به دور مانده باشد. این تحولات عمدتاً دو وجه بیش‌تر ندارد که این دو وجه هم هر دو در مواجهه با جریان استعمار پدید می­آید یعنی علما و متفکرین مجموعه کشورهای اسلامی تقریباً به یکباره با کشورهای استعماری غرب در فرم استعماری‌اش مواجه می­شوند و از این مواجهه دو رویکرد عمده شکل می­گیرد. یک: جریانی که غرب را ستایش می­کند و آن را سمبل پیشرفت و تعالی و رشد در سطوح مختلف قلمداد می­کند. نگاهش به غرب کاملاً مثبت است و سمت و سوی ذهنی­اش به الگوبرداری از غرب معطوف می­شود و جریان دیگری که عمدتاً در سطح علمای دینی نمود پیدا می­کند، بر وجوه استعماری تمدن غرب تکیه کرده و غرب را بنا به عملکرد آن تهاجمی از کشورهای غیراسلامی به جهان اسلام تعبیر و تفسیر می­کند و ادبیات دارالاسلام و دارالکفر به معنای جدیدش از همین دوران شکل می­گیرد و حتی ما نهضت اسلامی داریم با همین عنوان دارالاسلام، نهضتی که در اندونزی در اوایل قرن بیستم شکل می­گیرد و تا پایان جنگ جهانی دوم هم در اندونزی فعال است و تقریباً نخستین داعیه­دار ایجاد یک حکومت اسلامی در جهان اسلام است و طی چند سال فعالیت موفق می­شود حکومتی اسلامی در منطقه جاوه تأسیس کند و اساساً عنوان این نهضت دارالاسلام است و استعمار هلند را دارالکفری می‌داند که به دارالاسلام حمله کرده است و لذا درصدد است تا استعمار هلند را به عنوان کشوری استعمارگر و غیراسلامی مورد تهاجم قرار بدهد و دوره مجد و عظمت اسلام را از طریق مبارزه مسلحانه ایجاد کند.

به هر حال این دوره یعنی سده­های ۱۸ و ۱۹ میلادی دوران مواجهه کشورهای اسلامی با جهان اروپایی و غرب در شکل استعماری­اش است و ما شاهد دو واکنش عمده در مجموعه کشورهای اسلامی که شبه قاره هند هم از آن مستثنی نیست، هستیم که بدان‌ها اشاره شد یعنی جریانی که ستایشگر و ستاینده جهان غرب است و خواهان الگوبرداری از آن و جریانی که کلاً نگاه منفی دارد. شاید بشود یک وجه سومی هم به این دو مجموعه اضافه کرد که حالت بینابین دارد و این البته، با اغماض باید صورت بگیرد زیرا آن وجه سوم هم از زاویه دید این دو جریان به یکی از این دو حالت بیش‌تر منتسب نیست. منتهی آن چه که می‌تواند باعث شود آن را به عنوان یک وجه سوم قلمداد کرد این است که افراد این وجه سوم یک گرایش­ها و دغدغه­ها و وجوه دینی هم دارند و صرفاً روشنفکر سکولار و بی­تفاوت نسبت به دین و یا حتی دشمن دین نیستند. مثلاً سید احمدخان در شبه قاره هند سمبل جریان به نوعی سوم و در اصل اول محسوب می­شود یعنی فردی که هم نگاه مثبتی به جهان غرب دارد و هم خواهان گرفتن دستاوردهای تمدن غرب است و هم این که چندان تعارضی بین این دو وجه نمی­بیند یعنی تعارضی بین اسلام و تمدن نوین غرب چه در فرم استعماری و چه در شکل غیراستعماری آن نمی­بیند و عموماً این قبیل افراد باور ندارند به این که تمدن غرب یک تمدن استعماری است و این متفکران در عین حال رویکردهای دینی هم دارند چنان که سید احمدخان دانشگاه اسلامی علیگر را تأسیس می‌کند یعنی دانشگاه به مفهوم جدید غربی را از غرب وام می‌گیرد ولی اسم آن را دانشگاه اسلامی می‌گذارد و همین امروز هم این دانشگاهش با همین عنوان و ساختار اسلامی فعال است و بیش‌تر علوم و رشته­هایی که در این دانشگاه تدریس می­شوند علوم دینی هستند به طوری که اگر شما وارد این دانشکده­ها شوید، احساس می‌کنید وارد یک حوزه علمیه شده‌اید زیرا چندان شباهتی به دانشگاه به مفهوم مدرن آن حتی در خود شبه قاره ندارد و از جهاتی درست مانند حوزه‌های علمیه اهل سنت است یعنی افراد با همان پوشش و محاسن و شکل و شمایلی که کاملاً حکایت از تعلیمات و آموزش­های دینی آن‌ها دارد، به تحصیل در این دانشگاه مشغول‌اند.

علی­ ای ­حال مهم‌ترین عامل شکل­گیری دئوبندیه در قالبی که ما آن را به عنوان نهضت سیاسی قلمداد می­کنیم، قیام سال ۱۸۵۷ یا ۱۲۷۴ هجری قمری است که من در آن ایامی که مسئولیتی کوچک در حوزه مسائل اسلامی معاصر شبه قاره هند داشتم، برای این قیام عنوانی از خودم جعل کردم با نام قیام سراسری مسلمانان هند و برای این جعل هم البته، دلایلی موجه دارم و همه جا آن مقدار که دست خودم بوده که نوشته­هایم را مدیریت و کنترل کنم، از این عنوان استفاده کردم. مهم‌ترین دلیل و تکیه من روی این قیام این است که اهمیت فوق العاده‌ای در مبارزه با استعمار و ایجاد تحولی بنیانی در جامعه اسلامی شبه قاره داشته و درست به دلیل همین اهمیت به نوعی به حاشیه رفته و کاملاً ناشناخته مانده است و تا جایی که من سراغ دارم حتی یک کتاب فارسی راجع به این قیام نداریم یعنی بعد از ۱۵۰ سال با این همه سابقه علمی و دانشگاهی هنوز یک محقق ایرانی همت نکرده است که یک اثر تألیفی و تحقیقی به طور مشخص در مورد این قیام تا جایی که من خبر دارم، پدید بیاورد و حتی می‌توانم بگویم حتی یکی از آثار موجود هم ترجمه نشده است و به طور خاص اگر کتاب رهبری که آقای طاوسی به آن اشاره کردند را نادیده بگیریم، یک پله باید برویم جلوتر و بگوییم اصلاً مسائل اسلامی شبه قاره هند هیچ گاه مورد توجه جدی جامعه دانشگاهی و غیردانشگاهی ما در حوزه‌های علمیه نبوده است یعنی ما در این موضوع هم یک فقر فراگیر داریم. 

اما آن چه که باعث شده است این قیام تا این اندازه به حاشیه رانده شود، نوع تاریخ­نگاری است که راجع به این قیام صورت گرفته است. باز این جا جا دارد این گله را هم مطرح کنیم که اساساً حوزه تاریخ­نگاری در مطالعات تاریخی ایران و بین اهل تاریخی ایران هیچ گاه (البته به اعتقاد من و نمی­دانم چه قدر درست باشد یا نه! مسئولیت صحت و سقمش با خودم) آن وزنی را که باید به لحاظ تحلیل محتوا پیدا کند، پیدا نکرده است یعنی شما هر چه کتاب تاریخ­نگاری تا جایی که من دیدم اعم از تألیف و ترجمه ببینید، عمدتاً شامل مطالب توصیفی با رویکردهای کلاسیک و یکنواخت است که شما آن را بخوانید یا نخوانید قرار نیست نگاه تاریخ‌نگارانه شما نسبت به منابع یا رویکردهای مکاتب تغییر کند. حداکثر مجموعه‌ای اطلاعات توصیفی که مورخان امروز آن‌ها را دسته­بندی کرده‌اند، به دست می­دهند. در حالی که اصلی‌ترین وجه تاریخ­نگاری این است که برای ما توضیح دهد چه تصویر تاریخی، چه فکر تاریخی، چه نگاهی نسبت به تاریخ در یک جامعه پدید آمده است و چرا؟ و اگر اساساً تصویر پدیدآمده به چه دلیل و اگر نیامده به چه دلیل؟ این مطلب کاملاً درباره تاریخ­نگاری که راجع به این قیام صورت گرفته است، صدق می­کند، بدین معنا که بیش‌ترین تاریخ­نگاری درین باره را انگلیسی­ها انجام دادند. طبعاً انگلیسی­ها با بزرگ‌ترین انقلاب زمان خودشان مواجه شدند آن هم در سرزمینی که مسلمانان در خطوط عمده در اکثریت بودند. اکثریت نه صرفاً به لحاظ کمی بل به لحاظ تأثیرگذاری یعنی مهم‌ترین حاکمیت سیاسی در اختیار این‌ها بوده و مهم‌ترین رهبری‌های جریان­های سیاسی، اقتصادی و فرهنگی در اختیار جامعه اسلامی بوده است.

بنابراین قیام سراسری مسلمانان هند انقلابی فراگیر و بسیار تکان­دهنده بود که می­توانسته به عمر استعمار خاتمه بدهد. به همین دلیل آن‌ها تا توانستند این قیام را نادیده گرفتند به عمد و این کار را در تاریخ­نگاری خود انجام دادند و چون این تاریخ­نگاری به همه جای دنیا رفته و همه محصولات این تاریخ­نگاری را کپی کردند و این اطلاعات تاریخی به ذهن آن‌ها تزریق شده است. ذهنیت همگان به صورت ناخودآگاه تحت تأثیر تاریخ‌نگاری نوع انگلیسی شکل گرفته است. به عنوان مثال، الان شما بروید پشت کوه قاف هم بگویید گاندی، همه گاندی را می­شناسند، با این که او یک چهره ضداستعماری است و به عمر استعمار انگلستان خاتمه داده است ولی انگلیسی­ها گاندی را مانند ماندلا در حد یک قدیس بالا برده­اند و کسی هیچ وقت نپرسیده که آقایان انگلیسی شما که خودتان بانیان استعمار بودید، چرا این همه دشمنان خود را تقدیس کردید و چرا باید شما این قدر گاندی و ماندلا را خودتان تقدیس کنید؟

البته، من به هیچ عنوان نمی­خواهم سهم این دو را در مبارزه با استعمار نادیده بگیرم بلکه فقط از باب نوع تاریخ­نگاری صورت گرفته می­خواهم توجه بدهم که در این تاریخ­نگاری هیچ گاه پرسیده نشده که چرا این قیام نادیده گرفته شده است ولی مثلاً نهضت عدم خشونت گاندی یا ماندلا یا نظایر این افراد که همه غیرمسلمان هستند، تا این اندازه مورد توجه قرار گرفته، شناخته شده و این قدر بالا برده شده است. آقای خامنه­ای در آن کتاب مورد اشاره تلاش کردند که به درستی به این مطلب تکیه کنند که ریشه تمام حرکت­های گاندی در مبارزه با استعمار انگلستان قبل از او و توسط رهبران مسلمان مبارز شبه قاره اعمال شده است حتی آن تز عدم خشونت یعنی بانی اصلی هیچ کدام از این‌ها شخص گاندی نبوده و قبل از او رهبران مسلمان این را ابداع و اعمال و توصیه کردند و حتی با استفاده از این روش­ها علیه استعمار انگلستان به مبارزه برخاستند اما درست به سبب همین غلبه­ی نوع تاریخ‌نگاری انگلیسی­ها نه آن آدم­ها شناخته شدند نه آن نهضت­ها و نه ابعاد آن انقلاب و درست در نقطه مقابل آن‌ها تمام وجوه غیراسلامی نهضت استعماری است که برجسته شده است و درست به همین دلیل است که گاندی و ماندلا مورد توجه این نوع تاریخ نگاری قرار می‌گیرند و هم بزرگ می­شوند و هم تقدیس می­شوند و هم از طرف دشمنان‌شان ده­ها کتاب درباره آن‌ها نوشته می­شود و لذا در همه جای دنیا شناخته شده‌اند اما در مورد این وجه از نهضت استعماری مسلمانان شبه قاره هند حتی اگر بگوییم بی‌اطلاع‌ترین افراد مسلمانان هستند، فکر نکنم سخن به گزافی گفته باشیم دست‌کم این سخن با قاطعیت در مورد مسلمانان ایران صدق می­کند یعنی مسلمانان ایران جزء بی­اطلاع­ترین مسلمانان دنیا نسبت به رهبران مبارز ضداستعماری شبه قاره بودند و هستند و این بی­اطلاعی فراگیر هنوز هم متأسفانه یک اپیدمی فراگیر است که امیدوارم روزی برطرف شود و دلیل اصلی این امر، همه بر می­گردد به اعتقاد من به نوع تاریخ­نگاری که صورت گرفته و غفلتی که ما همیشه داشتیم از این که چه کسانی با چه هدفی و با چه رویکردی تاریخ را می‌نویسند و ما آن تاریخ را به عنوان محصولات علمی صرف می­پذیریم و کم‌تر پیرامون آن سؤال مطرح می‌کنیم.

به هر حال، همان­طور که گفته شد مهم‌ترین عامل شکل­گیری دئوبندیه در مقام نهضت سیاسی ضداستعماری را باید قیام سراسری مسلمانان هند در سال ۱۸۵۷ میلادی دانست و از آن زمان هست که دئوبندی­ها وزن سیاسی پیدا می­کنند و به ایفای نقش در تحولات شبه قاره می­پردازند. آن‌ها بعدها از نهضت استقلال هند حمایت می‌کنند و به خصوص تلاش­های متعددی انجام می­دهند در راه ممانعت از تجزیه شبه قاره هند و حفظ اتحاد مسلمانان منطقه شبه قاره هند و اعتقادشان این بود که اساساً فکر تجزیه هندوستان یکی از خواسته­های استعماری انگلستان و به زیان مسلمانان بوده و حداکثر غرب­گرایانی (از دیدگاه آن‌ها) نظیر محمدعلی جناح بودند که خواهان تجزیه شبه قاره هند و شکل­گیری پاکستان بودند. البته، بحث تجزیه شبه قاره وجوه بسیار متعددی دارد که ارائه آن‌ها در این جا و در این فرصت کوتاه میسر نیست ولی لازم است اشاره کرد که مسیر تحولات شبه قاره هند در آستانه استقلال عمدتاً از سوی انگلیسی­ها و به صورت بسیار هوشمندانه و پنهان واقعاً به سمت و سویی سوق داده می­شود که بسیاری واقعاً به این نتیجه می­رسند که گویا چاره­ای جز جدایی باقی نمانده است چون این قدر شکاف و به خصوص خونریزی میان مسلمانان و هندوان شدت پیدا می‌کند که در نگاه اکثر رهبران مسلمان چاره‌ای جز تجزیه باقی نمی‌ماند. اگر خاطرات ابوالکلام آزاد را بخوانید، واقعاً مثل دیدن یک فیلم مستند، مو بر تن آدم سیخ می­شود از وسعت خونریزی که در آن منطقه در آستانه استقلال هند در سال­ها و ماه‌های نزدیک به سال ۱۹۴۷ رخ داده و واقعاً به دلیل این شدت خصومت و خونریزی اگر آدم خودش را بگذارد جای آن آدم­ها کاملاً می­تواند درک کند که واقعاً همه، یا اگر نگویم همه، بخش عمده­ای از این رهبران به سمتی سوق داده شدند که واقعاً گویی هیچ راهی جز به اصطلاح تجزیه شبه قاره باقی نمانده است، در عین این که عموم این افراد تا مدتی قبل از تجزیه جزء مخالفین سرسخت تجزیه شبه قاره و شکل‌گیری پاکستان بودند. افزون بر این تحولات سیاسی، دئوبندی­ها به همراه شبکه­ای از علمای مسلمان خودشان در میان مسلمانان شبه قاره هند یک جریان سیاسی ترقی­خواه پدید می­آورند و برخی از رهبران تربیت­ شده این نهضت مثل محمود حسن معروف به شیخ الهند جزء رجال سیاسی شبه­قاره هند در می­آیند درحالی که بسیاری دیگر هیچ گاه وزن سیاسی پیدا نمی­کنند و حداکثر به نام علمای علوم دینی جایگاهی می‌یابند که من از ذکر اسامی تک تک آن‌ها برای صرفه­جویی در وقت می‌گذرم اما از جمله این‌ها مولانا حسین احمد مدنی است که آقای طاوسی هم به وی اشاره کردند و از نمایندگان سازش­ناپذیر مسلمانان هند در مبارزه با استعمار بود.

همان طور که اشاره شد به دلیل همین وجه ضداستعماری این نهضت، علمای دارالعلوم دئوبند از همان ابتدای تأسیس این حوزه علمیه از به رسمیت شناختن حکومت استعماری انگلستان و همکاری با آن خودداری می­کنند و حتی این را تعمیم می­دهند به سایر قدرت­های اروپایی و یکی از نخستین کارهایی که آن‌ها انجام می‌دهند خیلی پیش از گاندی، این بود که برای کسب استقلال اقتصادی خودشان و به معنای اعم استقلال اقتصادی مسلمانان هند، مردم را تشویق و ترغیب می­کنند به استفاده از محصولات محلی و تولیدات بومی و توسعه و راه­اندازی کارگاه­های محلی یعنی همان کاری که طی دهه­های بعد گاندی انجام می­دهد و تشویق می­کنند که مردم لباس ساری بپوشند و پارچه نخی ساری را خودشان تولید کنند و از پارچه­ها و مواد خام انگلیسی در تولید پارچه استفاده نکنند.

اما مهمترین وجه ضداستعماری نهضت دئوبندیه را شاید بتوان از سال ۱۹۲۰ به این سو دانست یعنی زمانی که مولانا عبیدالله سندی از علمای دئوبند و پایه­گذار جمیعت علمای هند علیه انگلیسی­ها به مهاتما گاندی و به کنگره هند و افزون بر این‌ها به جنبش خلافت عثمانی می­پیوند و علمای دئوبند را وا می­دارد تا با صدور فتوا به حمایت از عثمانی بپردازند. مولانا عبیدالله سندی خود بانی یک نهضت ضداستعماری است که با نام نهضت نامه­های ابریشمی شناخته شده و پایگاه در افغانستان امروزی بوده است چون وی از دست انگلیسی­ها فرار می­کند به افغانستان می­رود و مبارزاتش را از خاک افغانستان علیه انگلیسی­ها سازمان می­دهد و از آن جا که نامه­های مخفی رد و بدل شده میان او و یارانش روی پارچه­های ابریشمی نوشته می­شد، این نهضت با عنوان نهضت نامه­های ابریشمی معروف شده است و البته انگلیسی­ها هم خیلی دیر موفق به کشف این نامه‌ها می‌شوند. در هر حال، این مولانا عبیدالله سندی و گروه جمعیت علمای هند هم جزء همان دسته­ای بودند که با تجزیه هندوستان مخالفت می‌کنند و بعدها یعنی طی دو سه دهه بعدش است که گروهی از علمای دئوبندیه با همان دلایلی که بیان شد، از این به اصطلاح گروه جمعیت علمای هند جدا می­شوند و به هواداری از ایجاد کشور پاکستان سوق پیدا می­کنند. این گروه از دئوبندی­ها در سال ۱۹۴۵ جمعیت علمای اسلام را به وجود می‌آورند و به دفاع از تأسیس کشور پاکستان می­پردازند. با تجزیه شبه قاره و تشکیل دو کشور هند و پاکستان در دو قسمت شرقی و غربی که قسمت شرقی آن بعدها در ۱۹۷۴ با نام بنگلادش مستقل می‌شود، گروه جمعیت علمای اسلام به پاکستان نقل مکان می‌کنند و عملاً این تجزیه علمای سیاسی دئوبندیه را به دو گروه تقسیم می­کند. این گروه از علمای دئوبندیه که به پاکستان مهاجرت می­کنند تا به امروز پایه­گذار و پرچم دار اسلام­گرایی در پاکستان هستند به خصوص از زمان حمله ایالات متحده آمریکا به افغانستان، جهاد علیه تجاوز ایالات متحده آمریکا را سر لوحه کار خود قرار می­دهند اما جمعیت علمای هند در همان هند باقی می­ماند و حزب جماعت اسلامی را به وجود می­آورد و این گروه همچنان خود را طلایه­دار اندیشه­های اصیل دئوبندیه می‌داند و وجه سیاسی­اش را نیز حفظ کرده چنان که در مقابل ملی­گرای هندویی که سمبل آن تخریب مسجد بابری در سال ۱۹۹۲ بود، به عنوان مهم‌ترین جریان اسلامی علیه این ملی­گرایی هندویی می­ایستد.

اما در پاکستان طی دهه ۱۹۹۰ جمعیت علمای اسلام یا همان عنوانی که باز مورخین یا محققین غربی برای آن گذاشتند تحت عنوان نئودئوبندیه یک ایدئولوژی مبارز و ضدآمریکایی را شکل می­دهد که دو گروه عمده از درون آن در می­آید: اولی سپاه صحابه است و دومی لشکر جهنگوی. یکی از بانیان سپاه صحابه یعنی مولانا حق نواز جهنگوی از رهبران جمعیت علمای اسلام پاکستان بود و در حقیقت تمام این گروه­های اسلام‌گرای مبارزی که از این زمان به بعد یعنی از دهه ۹۰ به این سو در پاکستان شکل می­گیرند، علیه قدرت­های غربی و بعد به طور خاص علیه ایالات متحده آمریکا و تجاوز ایالات متحده آمریکا به افغانستان، به نوعی جزء رهبران این جریان علمای اسلام پاکستان هستند که خودشان را میراث­دار نهضت دئوبندیه هندوستان بعد از تجزیه شبه قاره هند می‌دانند. هر دو گروه سپاه صحابه و لشکر جهنگوی به دلیل اقدامات بسیار خشونت­آمیزشان علیه شیعیان شهرت ویژه­ای دارند در سطح رسانه­ها به خصوص در اوایل قرن بیستم و دهه نخست۲۰۰۰ که شهرت­شان در اوج بود و البته شیعیان پاکستان هم در مبارزه با سپاه صحابه و لشکر جهنگوی، سپاه محمد را تشکیل می­دهند. پایگاه گروه جمعیت علمای اسلام یا همان علمای نهضت سیاسی دئوبندیه پس از تجزیه شبه قاره هند، به طور سنتی در میان قبال پشتون مناطق مرزی پاکستان و افغانستان قرار داشت و حتی از طریق رأی افراد این قبایل جمعیت علمای اسلام توانست در انتخابات سال ۲۰۰۳ به مجلس پاکستان هم راه پیدا کند. علاوه بر پاکستان این نهضت توانست در میان کشورهای آسیای جنوب شرقی و آسیای مرکزی هم نفوذ مضاعفی پیدا کند، چنان که در اواخر دهه ۷۰ و کل دهه ۸۰ تقریباً مصادف با صدمین سال تأسیس دارالعلوم دئوبند، تعداد مدارس دئوبندیه در منطقه جنوب شرقی آسیا به حدود نه هزار باب مدرسه رسیده بود اما تندروترین گروه مبارزی که از ایدئولوژی نهضت سیاسی دئوبندیه پس از تجزیه شبه قاره هند پدید می­آید، جریان طالبان در پاکستان و سپس در افغانستان است. افغان­ها به طور سنتی از زمان تأسیس دارالعلوم دئوبند جزء نخستین طلبه­های این حوزه علمیه دینی اهل سنت بودند (به یک معنا می­شود گفت شاید بیش‌ترین طلبه­های خارجی البته، خارجی در آن مقطع اولیه خیلی موضوعیت ندارد چون افغانستان به طور سنتی تا حدی جزء شبه قاره هند محسوب می­شد ولی با اغماض) بیش‌ترین تعداد طلبه­های خارجی یا دست‌کم شبه قاره­ای دارالعلوم دئوبند افغان­ها تشکیل می­دادند. خود من چند سال پیش که آن جا بودم از نزدیک این طلبه‌های افغانی را دیدم که فارسی هم حرف می­زدند خیلی هم ما را تحویل گرفتند و مهمان­نوازی کردند و حتی دعوت کردند که ما در حجره آن‌ها در حوزه علمیه دارالعلوم مهمان آن‌ها باشیم یعنی تا به همین امروز نیز در میان طیف وسیع طلبه‌هایی که در این حوزه علمیه درس می­خوانند، تقریباً شمار قابل توجه­شان از اهالی خطه افغانستان هستند البته، با قومیت­هایی که در خود منطقه افغانستان داریم و بسیاری از علمای افغانی که بعدها به کشور خودشان بر می­گردند و مقامات عالی دینی را به دست می­آورند، تحصیلات دینی خود را در همین دارالعلوم دئوبند گذرانده بودند. میزان نفوذ یا حضور گسترده افغان­ها در دارالعلوم دئوبند و بالطبع نهضت دئوبندیه به حدی بوده که در اوایل قرن بیستم حتی حکومت افغانستان در دوره ظاهرشاه تلاش می­کند که مشارکت علمای دئوبند را برای مدرن­سازی افغانستان جلب کند یعنی همان کاری که در دوره پهلوی در ایران اتفاق می­افتد، در افغانستان در دوره ظاهر شاه اتفاق افتاد. در حقیقت، شباهت بسیار نزدیکی است بین تمام اتفاقاتی که در دوره محمدرضا شاه پهلوی در ایران اتفاق افتاد با رویکرد رفتن به سمت تمدن غرب و دروازه­های تمدن و همه آن جزئیات در افغانستان و در زمان ظاهر شاه اتفاق می­افتد. منتهی کاری که ظاهرشاه می­کند این است که می‌کوشد مشارکت علمای دئوبند را برای این کار جلب کند؛ کاری که محمدرضا شاه پهلوی هیچ گاه نکرد یا نتوانست انجام دهد. به دلیل توجه حکومت افغانستان به علمای دئوبند و تلاش این حکومت برای جلب نظر موافق آن‌ها در سال ۱۹۳۳ گروهی از علمای دئوبند به کابل سفر کرده و با ظاهرشاه دیدن می­کنند. نقطه اوج دیگر فعالیت افغان­هایی که در دارالعلوم دئوبند تحصیل کردند، بر می­گردد به دهه ۸۰ و دوران مبارزه و جهاد علیه تجاوز اتحاد جماهیر شوروی که به طور خاص تعالیم نهضت دئوبندیه از سوی جمعی از روحانیون علمای اسلام یعنی همان علمای مکتب دئوبندیه در دوران بعد از تجزیه شبه قاره، در مدارس مناطق پشتونشین پاکستان در میان فراریان از تجاوز شوروی و افغان‌های جهادی آموزش داده می­شد یعنی بچه­های افغانی که در ابتدای تجاوز شوروی به منطقه پاکستان فرار می­کنند و عموماً در مناطق پشتونشین به عنوان پناهجو زندگی می­کنند، بیش‌ترین مخاطبین آموزش‌های علمای نهضت دئوبندی بودند و همین­ها وقتی به سنین نوجوانی و جوانی می­رسند وارد گروه­های جهادی متعدد ریز و درشت در افغانستان می­شوند که مهم‌ترین وظیفه و کارکردشان جهاد علیه تجاوز اتحاد جماهیر شوروی بود و البته، در مواردی تعالیمی که این‌ها می­دیدند به قدری غلیظ و شدید بود که آن‌ها را می­اندازد به دام طالبان با همان تصویر خشن و متحجری که از اسلام ارائه می­دهند و بعضاً موجب آبروریزی و بدنامی مسلمانان در سطح بین­المللی می­شوند چنان که سال­ها پیش در فیلم مستندی که از این طلبه­ها پخش شد (فکر کنم توسط بی بی سی) خانمی که توانسته بود وارد مدارس حوزه­ی علوم دینی دختران افغانی شود که همان اسلام نوع طالبانی را آموزش می­دادند، از یک دختر خردسال ۹ ساله که تازه به سن تکلیف رسیده می‌خواهد روبندش را کنار بزند و این دختر با این که مخاطبش یک زن است به هیچ عنوان حاضر نمی­شود روبندش را که کل صورتش را به طور کامل پوشانده، کنار بزند و این خانم (تقریباً جملاتش را اگر درست به ذهنم مانده باشد و درست ترجمه کنم) از او می­پرسد اگر ملا محمد عمر به تو بگوید برو در این صندوق و در را ببند و تا من نگفتم بیرون نیا می­گوید: حاضری؟ می­گوید: آری و این دختر ملا محمد عمر را تا این حد به عنوان رهبر دینی قبول دارد که می‌گوید: نه فقط روبندم را کنار نمی­زنم بلکه می‌گوید حاضرم در صندوقی رفته و بدون اذن ملا محمد عمر اگر هزار سال هم طول بکشد، از این صندوق بیرون نمی­آیم. کل آن کلاس چنین فضایی را داشت یعنی خروجی آن قرائت افراطی و غلیظ علمای جمعیت علمای اسلامی که از دئوبندیه می­آیند و از دل آن‌ها طالبان در می­آید، تعالیم­شان چنین سبک و سیاقی داشته و دارد و آن‌ها عمدتاً هم روی کودکان تمرکز داشتند یعنی تمام طالبانی که شما دیدید و می­بینید عمدتاً دوران کودکی­شان در چنین مدارسی سپری شده و با چنین تربیت دینی آموزش دیدند و طبیعی است که وقتی به سن مثلاً نوجوانی و جوانی می­رسند رفتارهایی جز آن چه که الان انجام می‌دهند را انجام ندهند.

به هر حال، از موضوع مواجهه این جریان با تجاوز اتحاد شوروی که بگذریم، باز یکی از وجوه اساسی و نقاط عطف فعالیت میراث این نهضت که از دهه ۸۰ به این طرف اتفاق می­افتد و نمونه­های متعدد و مستندی از آن قابل رجوع و ذکر است، این است که این مدارس مورد حمایت عربستان سعودی و مبلغین وهابیت قرار می‌گیرند و از این زمان است که می­شود رفتار وهابیت را در تفکرات نئودئوبندیه پیدا کرد، هرچند که قبل از آن نیز شباهت­های میان وهابیت با نهضت­های اسلامی آن خطه و حتی سایر نقاط جهان اسلام فراگیر است ولی واقعاً همان طور که اشاره شد، این شباهت­ها را دلیل بر چیزی نمی‌توان گرفت و حتی تأکید صرف آن‌ها بر قرآن و حدیث که مورد توجه و رجوع علمای وهابیت بوده را نیز نمی­توان دلیلی بر همخوانی این تفکرات گرفت لیکن نفوذ وهابیت از طریق این مدارس و با پول حمایت عربستان سعودی نقطه آغاز پیوند تفکر نئوبندیه با وهابیت است که باز نقطه‌ی اوج آن را در همین گروه­های طالبان و سپاه صحابه و لشگر جهنگوی و امثال این‌ها می­توان دید.

در زمان قدرت رسیدن طالبان در سال ۱۹۹۶ میزان نفوذ علمای میراث­دار مکتب دئوبندیه به حدی بود که آن‌ها اداره بسیاری از تشکیلات­ آموزشی خودشان را به جمعیت علمای اسلام واگذار می­کنند و این‌ها هم به نوبه خودشان به تربیت افراد مبارز از میان افغان­ها و پاکستانی و اعراب و مسلمانان مناطق آسیای مرکزی و جنوب شرقی آسیا پرداختند. با بمب­گذاری که در جزیره بالی اندونزی صورت گرفت، برای نخستین بار عملاً دیده شد که دامنه‌ی نفوذ این اسلام جهادی مبارز با همان فرم طالبانی و فرم القاعده­ای به جنوب شرقی آسیا نیز رسیده است. آن بمب­گذاری حادثه خونینی بود که در منطقه توریستی بالی اتفاق افتاد و موجب کشته شدن تعدادی از مردم بومی و توریست­های اروپایی شد. حیات ایدئولوژی نهضت دئوبندیه بعد از حمله آمریکا به افغانستان و سقوط طالبان، در پاکستان و مناطق آسیای مرکزی و آسیای جنوب شرقی نیز ادامه پیدا کرد و گروه­های دیگری در اواخر دهه‌ی نود اوایل دهه ۲۰۰۰ مثل حرکت مجاهدین، حرکت انصار، جیش محمد، لشکر طیبه و حزب المجاهدین و گروه البدر و حرکت جهاد اسلامی همه با الهام از این ایدئولوژی در پاکستان پدید آمدند. طی دهه ۲۰۰۰ جهاد علیه ایالات متحده و شیعیان به خصوص توسط این گروه­ها مدیریت شد. در سال ۲۰۰۲ حکومت پاکستان به طور کامل گروه جمعیت علمای اسلام را به دلیل حملات خونین و متعددی که علیه شیعیان داشتند، ممنوع و فعالیت آن‌ها را غیرقانونی اعلام کرد. بسیاری از رهبران آن دستگیر شدند و تشکیلاتشان توسط پلیس و ارتش قبضه شد، با این هدف که تضادهایی فرقه­ای در پاکستان کاهش پیدا کند ولیکن نفوذ مخفی جمعیت علمای اسلام حتی در انتخابات مجلس پاکستان هم همچنان ادامه پیدا کرد چنان که از سال ۱۹۹۸ مولانا فضل الرحمان رهبر جمعیت علمای اسلام به طور رسمی علیه ایالات متحده در افغانستان اعلام جهاد کرد و موجب نوعی تجدید حیات قوای نهضت نئوبندیه در سطح مناطق شبه قاره هند و خاورمیانه و به طور کلی در سطح جهانی و مبارزه جهانی علیه ایالات متحده آمریکا شد.

نکته­ای در پایان لازم به ذکر است. به رغم این که طالبانیسم و شاخه­های متعدد آن از دل جریان میراث­دار نهضت دئوبندیه پدید آمدند ولی غالب علمای دئوبند همواره با رفتارهای افراطی و ضداسلامی طالبان و گروه‌های جهادی پاکستانی نظیر آن‌ها و به خصوص با کشتار شیعیان مخالفت کردند و این مخالفت تا به امروز هم پابرجا است. در حقیقت، این جریان توانسته با این مخالفت­هایش وجوه اسلامی اصیل خود را حفظ کند. در ایران بیش‌ترین نفوذ این جریان در منطقه سیستان و بلوچستان است و بعد از گذشت دهه­ها نهایتاً علمای اهل سنت منطقه توانستند در شهر زاهدان یک دارالعلوم تأسیس کنند. چند سال پیش که من آن جا بودند در حال تکمیل ساختمان‌های این دارالعلوم بودند و خود طلبه­ها مانند کارگر و بنّا آن جا کار می­کردند و مشغول ساختن مدرسه بودند. احتمالاً، تا الان باید ساختمان‌های این دارالعلوم کامل شده باشد ولی همین که این‌ها توانستند در درون خاک ایران و در دوران جمهوری اسلامی ایران یک حوزه علمیه دینی با همین عنوان دارالعلوم تأسیس کنند، خود این نشان می­دهد که این‌ها توانستند دست‌کم نزد دستگاه­های مسئول در جمهوری اسلامی این را به اثبات برسانند که واقعاً دنباله­روی جریان نئودئوبندیه و وهابی‌گری و طالبانیسم نیستند و جریان کلاسیک حوزه علمیه دینی دئوبند را که به صورت اصیل در شبه قاره هند بود، دنبال می­کنند، هرچند که با محدویت­هایی هم مواجه هستند زیرا این حوزه علوم دینی اهل سنت به هر حال طعمه خوبی برای جریان­های وهابی و نفوذی‌هایی که مبلغ وهابیت‌اند و کتاب­های وهابی را تبلیغ می­کنند، است لذا محدودیت­هایی برای این دارالعلوم دئوبند به خصوص از نظر کتاب­ها و منابع وجود دارد چنان که چند سال پیش ناشری در شهر زاهدان به من گفت که ما حتی مجاز نیستیم از پاکستان قرآن وارد کنیم. او این حرف را با حالت اعتراض می­گفت، بدین معنی که قرآن کتاب خداست و قرار نیست نوع طالبانی آن با نوع جمهوری اسلامی­اش فرق کند. قرآن، قرآن است و این یعنی میزان حساسیت نسبت به رواج و تبلیغ وهابیت به حدی است که طبق قول آن ناشر کتابفروشی‌های کتاب‌های علوم دینی اهل سنت حتی مجاز به آوردن و وارد کردن قرآن از پاکستان هم نبودند و حتی ما هم که کتاب­های به نوعی مجاز این کتاب­فروشی­ها را برای یک کتابخانه تخصصی دولتی خریده بودیم و می­خواستیم با خودمان بیاوریم، ناگزیر شدیم برویم از اداره ارشاد مجوز بگیریم. بماند که ارشاد هم مجوز نداد و ناگزیر شدیم دست به دامن آقای دکتر حداد شویم و ایشان به عنوان ریاست آن بنیاد دولتی توانستند برای کتاب‌ها مجوز بگیرند. نهایتاً، می­خواهم بگویم این حوزه علمیه تأسیس شده و با همان رویکرد کلاسیک دارالعلوم هند -چون من هر دو را از نزدیک دیدم و بعضاً با اساتید و طلبه­های هر دو حوزه صحبت‌های مفصل داشتم و از این بابت می­گویم با همان وجوهی که در آن جا هست، توانسته در ایران هم جایی برای خودش باز کند. با توجه به گذشتن از وقت مقرر من مطلب دیگری ندارم اگر سؤالی باشد که در حد بضاعت من باشد در خدمت دوستان هستم. صلواتی ختم بفرمایید.

اَللَّهُمَّ صَلِّ علی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ فَرَجَهُمْ.

 

برای آگاهی از پرسش و پاسخ‌ها بصوت این نشست رجوع نمایید.


پاسخ دهید