استفاده و سوءاستفاده از گفتمان «آریایی‌گرایی» در ایران(۲)

ادعای تعلق به نژاد آریایی، که طبق باور رایج، ریشه در آریاییان عهد باستان دارد، از محور‌های بنیادین گفتمان ناسیونالیستی ایران معاصر به‌شمار می‌آید. این مقاله درصدد است نشان دهد که اصطلاح نژاد آریایی در واقع وارداتی از اروپای قرن بیستم است؛ جایی که هرچند این اصطلاح برای دست زدن به اقدامات استعماری و توجیه جنایات نازی‌ها مورد استفادۀ ابزاری واقع شد، امروزه اعتبار آن در این قاره تقریباً به طور کامل از میان رفته است. بااین‌حال، ایرانیان همچنان با بی‌اعتنایی به این واقعیت، خود را آریایی می‌خوانند و باور به اسطورۀ سرزمین آریایی‌ها، حتی در محافل علمی، با سماجت تمام مطرح است. در بخش دوم و پایانی این مقاله، که ترجمه آن را جناب آقای دکتر علی محمد طرفداری برعهده داشته اند، دلایل گرایش ایرانیان به گفتمان آریایی‌ از دوره قاجار بررسی شده است.

خودشرقی‌سازی و درهم‌ریزی: استفاده و سوءاستفاده از گفتمان «آریایی‌گرایی» در ایران 

(قسمت دوم)

دکتر رضا ضیاابراهیمی

ترجمه دکتر علی‌محمد طرفداری

آریان دوران جدید و آریای باستان 

امروزه کسانی که به خوانش آریایی از تاریخ ایران باور دارند، از درک اینکه باورشان در یک ایدئولوژی حقیر و بی‌اعتبار اروپایی ریشه دارد، عاجزند. در واقع، آنها این باورشان را به روایت نژادی مفروضی پیوند می‌زنند که طبق آن ساکنان فلات ایران از «زمان‌های بسیار کهن» خود را «آریان» می‌خواندند. به نظر می‌رسد نام ایران و تکرار واژه‌ی آریا در تعدادی از منابع پیش از اسلام چنین باوری را تقویت کرده است. با توجه به اینکه اصطلاح آریا در حقیقت یک عنوان قومی بوده و کلمه آریان نسخه‌ی جدید و اروپایی‌شده این اصطلاح باستانی است، این موضوع مورد بحث قرار خواهد گرفت که دو واژه‌ی یادشده بار معنایی کاملاً متفاوتی دارند، و وجود کلمه‌ی آریا در متون باستانی به‌هیچ‌وجه مؤید دعاوی آریایی‌گرایی جدید نیست. درباره‌ی مطابقت یا عدم مطابقت میان اصطلاحات آریا و آریان، در ایران به ندرت ــ اگر نگوییم هرگز ــ تحقیق جدی صورت نگرفته است، و انجام این کار نیز مستلزم تغییر مسیر مطالعات فعلی براساس مکتوبات باستانی است. 

اصطلاح آریا و اشکال گوناگون آن چندین بار در متون باستانی به کار رفته است. نخست، در اوستا به «آریانم وئجه» اشاره شده است؛ یعنی جایی که حوادث اسطوره‌ای و تاریخی کتاب در آنجا رخ می‌دهند و معمولاً به صورت دشت یا قلمرو آریا ترجمه شده است. مکان‌های دیگری با نام آریا نیز در اوستا وجود دارند، که در عین حال قهرمانان اسطوره‌ای متعددی را در ارتباط با حضور آنها در سرزمین آریاها توصیف می‌کنند، مانند «چابک‌ترین کمان‌گیر تمام آریاها» (آرش) یا قهرمان آریاها (کیخسرو)؛ ثانیاً، در سنگ‌نوشته‌های نقش رستم، اسلاف داریوش و خشایارشا به صورت هخامنشیه؛ پارسا، پارسایا، پوچا؛ آریا، آریاچیچا و «یک هخامنشی، یک پارسی، فرزند یک پارسی، آریا، از تبار آریا» ذکر شده‌اند؛ ثالثاً، در نسخه عیلامی کتیبه‌ی بیستون، اهورامزدا، خدای مزداییان و زرتشتیان، به عنوان «خدایان آریاییان» معرفی شده‌اند، درحالی‌که در جای دیگر، از آریا به عنوان یک زبان نام برده شده است. 

تعبیر دیگری از کلمه‌ی آریا، شبیه به همان معنای اوستا، در کتاب ریگ ودا به کار رفته است، و نویسندگان کتاب‌های ودایی نیز خود را آریایی خوانده‌اند. پیوندهای فرهنگی میان نویسندگان دو کتاب اوستا و ریگ ودا احتمالاً به اندازه شباهت‌های زبانی دو کتاب، به‌ویژه در مورد بخش‌های کهن‌تر، قابل ملاحظه است. مقایسه‌ی چشم‌انداز کلی دو کتاب نباید در اینجا ما را از جست‌وجوی معنای آریا باز بدارد؛ زیرا بحث‌های مربوط به معنای آریا در زبان سانسکریت و پیوند آن با نسخه‌ی ایرانی‌اش همچنان در جریان است. سرانجام و به گونه‌ای محدودتر، هرودوت مادها را «آریوی» خطاب می‌کند، درحالی‌که پیش از او هیلانیکوس، آریا را تنها نامی دیگر برای پرشیا می‌دانست. 

روشن است که آریا در منابع ایرانی به گروهی از مردم گفته می‌شد که از میراث فرهنگی و زبانی مشترکی برخوردار بودند و خود را در مقابل غیرآریاییان، آریایی می‌خواندند. آریایی‌ها شامل پارس‌ها، مادها، آلان‌ها، سکاها و اقوام دیگری می‌شدند که به کلی درهم‌ تنیده بودند. از نظر ریشه‌شناسی، به طور معمول معنای «اصیل» برای آریا پذیرفته شده است؛ معنایی که بر نجابت و سروری دلالت می‌کرد و به طور خاص به صورت عنوانی مناسب برای یک قوم به کار می‌رفت. 

در چهارچوب همین نگرش، باور عام این است که لفظ ایران نیز از کلمه‌ی آریا مشتق شده است. تا زمان ساسانیان ایران معنای «سرزمین آریاییان»، و در کل معنای «سرزمین ایرانیان» را یافت، و در همان حال «ایران‌شهر» (یا به شکل پرکاربردتر پارتی آن «آریان‌شهر») عنوان رسمی امپراتوری ساسانی بود. گفته می‌شود که این عناوین از ساخته‌های ساسانیان به عنوان نوعی تمهید سیاسی برای تقویت مشروعیت امپراتوری جدید از طریق اشاره به اسامی گذشته بودند. به‌هرحال چه ساسانیان مبدع آن عناوین بوده باشند و چه نباشند، اصطلاح جدید «ایران» از ایران و ایران‌شهر آمده و یک بار دیگر معنای «سرزمین (یا قلمرو) آریاییان» را یافته است. به نظر می‌رسد تمامی این اجزا قرائت آریایی از تاریخ ایران را تأیید، و تصدیق می‌کنند که ایرانی‌ها «آریایی» بودند و از موهبت آگاهی نژادی کافی نسبت به تفاوت با «دیگران»، یعنی «غیرآریاییان»، برخوردار بودند. 

چنین استنباطی تنها در صورتی که تقسیم انسان‌ها به انواع زیستی از اختراعات شبه‌علمی جدید نمی‌بود، و اصطلاحات آریا و آریان نیز به همان معنای واقعی به کار می‌رفتند، می‌توانست منطقی باشد. سردرگمی و به‌هم‌ریختگی میان اصطلاحات آریا و آریان از موارد خاص و حاد نابه‌هنگامی و حاصل کاربرد نابجای مفاهیم تاریخی از سوی کسانی است که منابع باستانی را ورای مفاهیم واقعی‌شان تحریف کردند و آنها را در جهت اعتبار بخشیدن به اسطوره آریان در ایران و جاهای دیگر مورد سوءاستفاده قرار دادند. آریا، ‌همان طور که دیدیم، عنوان قومی و خاص گروه نسبتاً محدودی از مردم عهد باستان بود که فرهنگ و زبان مشترکی داشتند و تنها در مناطق میان شمال هند تا فلات ایران می‌زیستند، و این خطاب به‌ویژه هیچ بخشی از مردمان اروپایی یا غربی را دربرنمی‌گرفت. از سوی دیگر، اصطلاح جدید آریان، اگرچه حسب ظاهر از کلمه‌ی آریا مشتق شده، اساساً یک دسته‌بندی نژادی و محصول سده‌ی نوزدهم است، و حاصل مفهوم‌سازی‌های عمیقی که به واسطه‌ی پیشرفت‌های علوم جدید (خصوصاً زبان‌شناسی و داروینسیم) میسر شدند. این اصطلاح جدید (به جای توجه صرف به پارسیان، مادها،‌ سکاها و…) هندی‌ها، ایرانی‌ها و اروپاییان را تحت لوای یک گروه نژادی وسیع یکپارچه کرده، و بدان‌ها خصوصیات زیستی و روان‌شناسانه‌ی ویژه‌ای بخشیده است. اما این تمام ماجرا نیست، و چنین تعبیر نابجایی مانع از آشکار شدن و بیان این واقعیت شده است که اصطلاح موجود آریا به سود تبیین تفکر جدید آریان مورد بهره‌برداری قرار گرفته است.  

برخی از محققان پیش از این به درهم‌ریزی‌هایی ناشی از به‌کارگیری اصطلاح آریان، پی برده بودند. در همان اوایل سال ۱۹۴۱م و زمانی که حزب نازی در آلمان قدرت را دست داشت و افراد غیرآریایی رهسپار مرگ می‌شدند، یک دانشمند آلمانی به نام هانس سیگرت اظهار کرد که استفاده از اصطلاح آریان باید به کلی کنار گذاشته شود؛ زیرا زبان آلمانی لغات لازم برای خطاب ایرانی، هندوایرانی، هندواروپایی و ژرمن‌تبار را در اختیار دارد و بنابراین نیازی به وارد کردن واژه‌ای «مبهم و فاقد هر نوع … وضوح علمی» چون آریان بدین زبان نیست. متناسب با دغدغه ما و دقیقاً ‌در چهارچوب منابع ایرانی، جین کلنز به تازگی این بحث را مطرح کرده که تنها در متون ایرانی است که آریا یک لفظ قومی به‌شمار می‌آید (برخلاف متون ودایی که به گفته او چنین نیست). بدین ترتیب، این اصطلاح نباید «بدان شکل بازتولید شده و یا وارد یکی از زبان‌های امروزین شود»، بلکه باید ترجمه شده و تنها ترجمه‌ی معتبر آن عبارت ساده‌ی «ایرانی» است: «بیایید با اصطلاح «آریان» خداحافظی کنیم. هیچ دلیلی برای تأسف و پشیمانی وجود ندارد؛ زیرا استفاده از آن هزینه‌ی زیادی دربرداشت.» آن‌گاه ما می‌توانیم با اطمینان خاطر بگوییم که داریوش‌شاه تنها تبار خود را بیان کرده است: «من هخامنشی [سلسله‌ی حاکم] هستم؛ پارسی فرزند پارسی [پیشینه‌ی جغرافیایی و محلی وی]، ایرانی از تبار ایرانی [قومیت یا میراث فرهنگی وی]». 

با در نظر گرفتن این واقعیت، ایران را می‌توان با اطمینان به معنای «سرزمین ایرانیان» خواند، نه چیزی بیشتر و نه چیزی کمتر. اگر فرض کنیم که ایران در واقع امر به معنای «سرزمین آریان‌ها» است، این بدان معنا خواهد بود که ایران به معنای سرزمین ایرانیان، هندیان و تمام اروپاییان نیز است، که موضوعی کاملاً نادرست و برگرفته از آریانیسم اروپایی است. این تعریف اخیر توسط ماکس مولر رواج عام یافت، کسی که در سال ۱۸۶۱م مدعی شد وجود اصطلاح آریا در زند اوستا هم به معنای مردم و هم به معنای سرزمین است، و آیریانم وئجه در واقع به معنای «تبار آریانی»، و همان طور که بوده، نشان دهنده‌ی خاستگاه آریان‌هاست. از آن زمان، و تا به امروز، ایران هم در سطح عموم مردم و هم در سطح نوشته‌های علمی به وفور و به اشتباه به معنای «سرزمین آریان‌ها» به‌کار رفته است؛ موضوعی که موجب ابهام مطلق درباره اینکه آریان‌ها به واقع چه کسانی بودند، شده است. بدین سان، معنای ایران به عنوان «قلمرو (یا سرزمین) آریاییان یا ایرانیان» با گذر از آریانیسم جدید به سرزمین و سکونتگاه ساکنان یک نژاد خاص، یعنی آریان‌ها و همان اقوامی که اروپا را نیز مسکون کرده بودند، بدل شد، و با این تعریف، غیرآریاییان کنار گذاشته شدند. نگارنده در اینجا کاربران معنای «سرزمین آریان‌ها» برای ایران را به سوءنیت یا همراهی مغرضانه متهم نمی‌کند، اما با توجه به تاریخ به‌وجود آمدن اصطلاحات آریا و آریان، تردیدهایی شکل می‌گیرند که براساس این تردیدها می‌توان گفت پیشگامان خوانش آریایی‌گرایانه از تاریخ ایران از به‌کارگیری و پیشبرد دعاوی پیش‌پا‌افتاده‌شان در خصوص خویشاوندی نژادی با اروپا بسیار مشعوف بودند. 

البته ابهام در مورد کاربرد عبارت «سرزمین آریان‌ها» از آنچه بدان اشاره شد، افزون‌تر است. از نظر مفهومی، عبارت «سرزمین آریان‌ها» محصول دوره‌ای است که در آن باور و دفاع از همگونی جمعیت‌های ساکن در درون مرزهای ملی، یا به بیان دیگر همسانی ملت و قلمرو، حاکمیت داشت. عبارت «سرزمین آریان‌ها» در نوشته‌های ملی‌گرایانه و کتاب‌های درسی مدارس عصر پهلوی موجب بسط اندیشه‌های جدیدی چون «انسجام ملی» آریان‌های ایران، و متمایز کردن نژادی آنها از همسایگانشان شد، درحالی‌که واقعیت به کلی متفاوت است؛ زیرا ایران براساس تمام منابع مکتوب و شواهد مادی و از زمان قدیمی‌ترین سکونتگاه‌های مکشوفه‌ی باستانی تا زمانه‌ی حاضر هرگز میهن یک جمعیت همگون نبوده است. تاریخ بشر مشحون از سلسله‌ای از مهاجرت‌ها، اختلاط‌ها و درهم‌آمیزی‌های مردم گوناگون از طریق جنگ‌ها و مناسبات و ارتباطات میان آنهاست. این موضوع به طور خاص در مورد فلات ایران، که از نظر جغرافیایی در مسیر مهاجرت‌های متعدد و راه‌های تجاری میان آسیای مرکزی، خاورمیانه و شبه‌قاره هند قرار گرفته است، صدق می‌کند. «اقوام امپراتوری هخامنشی در قرن ششم قبل از میلاد، در نتیجه‌ی درهم‌آمیزی عناصر جمعیتی مختلف تا حد زیادی ترکیبی از مردمان گوناگون، که ما امروزه آنها را تحت عنوان آریایی و غیرآریایی مشخص می‌کنیم، بودند»، تا اینکه محصول عصری اولیه از خلوص نژادی باشند، آن گونه که دانشمندان شرق‌شناس و ایرانیان آریایی‌گرا هر دو به یک اندازه مایل‌اند ما باور کنیم. تنوع جمعیتی ایران برای نمونه در عنوان شاهی شاپور به صورت شاهنشاه ایران و انیران، یعنی پادشاه آریاییان و غیرآریاییان، به رسمیت شناخته شده است. 

در حقیقت، شایسته است به یاد آوریم که از مجموع سی‌هزار لوح مکشوفه در حفاری‌های تخت جمشید، هیچ کدام از آن‌ها به فارسی نوشته نشدند، بلکه بیشتر آنها به عیلامی و تعداد اندکی به آرامی، یعنی زبان مردمی که در گفتار آریایی‌گرایان سامی محسوب می‌شدند، هستند. تأثیر و نفوذ مردمانی از این دست (اکدی، آشوری، مصری، و…) در ویرانی‌های آثار معماری هخامنشیان و ساسانیان به چشم می‌خورد. افزون بر این، سالنامه‌های آشوری حتی به وجود اعراب در فلات ایران در سده هشتم قبل از میلاد اشاره می‌کنند؛ موضوعی که با افسانه خلوص نژادی، منحصر بودن فلات ایران به آریان‌ها و منازعات همیشگی میان آریان‌ها و سامی‌ها در تضاد قرار می‌گیرد. به این ترتیب، این نشانه‌ها از وجود یک معجون پیچیده حکایت می‌کنند. این دیدگاه که باور دارد تاریخ براساس مبارزات نژادی آگاهانه مردم شکل گرفته است، یک واقعیت تاریخی ساده اما تعیین‌کننده را که روابط میان ایرانیان و «همسایگان سامی»شان با امواج مهاجرتی و مناسبات طولانی و پیچیده، آمیزش‌ها و دادوستدهای فرهنگی، زبانی و معنوی مشخص شده است، نادیده می‌گیرد. چنان‌که حتی قسمت غربی امپراتوری ساسانی، یعنی عراق که جمعیتی غیرآریایی داشت، «دل ایران‌شهر» خوانده می‌شد؛ عنوانی که برای آریایی‌گرایان چندان چنگی به دل نمی‌زند. 

ورای واقعیاتی که در فوق بدان‌ها اشاره شد، بازسازی حتی تصویری نقریبی از دورنمای قومی، زبانی و فرهنگی ــ چه رسد به نژادی ــ ایران پیش از هخامنشیان، اگر نه ناممکن، بسیار دشوار است. ما شواهد مادی اندکی در اختیار داریم، و هنگامی هم که این شواهد در دسترس باشند، معمولاً عرصه‌ی تعبیر و تفسیرهای چندگانه باز است، و طیفی از متخصصان (زبان‌شناسان، باستان‌شناسان و مورخان) با زبان و روش‌هایی که برای دیگران غیرقابل فهم‌اند، بر روی آنها کار می‌کنند. یگانه امر مسلمی که در اختیار ماست، تعلق زبان فارسی به خانواده‌ی زبان‌های هندواروپایی است، اما استفاده از این موضوع برای نتیجه‌گیری در خصوص قومیت‌ها، مهاجرت‌ها، علامت‌گذاری روی نقشه‌های بزرگ یا ادعای اینکه ایرانی‌ها به گونه‌ای باورنکردنی بیش از مثلاً عراقی‌ها یا ترکان به ژرمن‌ها شبیه‌اند، مطلقاً مهمل و چرند است. نتایج تجزیه و تحلیل‌های تطبیقی واژگان، مطالعه‌ی دست‌ساخته‌های ناشناخته و تلاش برای استفاده از این اجزای اندک در جهت طرح روایتی کلان از مهاجرت و خویشاوندی، موضوعی مورد سؤال و بحث است. 

با مطرح کردن اصطلاح آریان (و بعدتر آریایی) از سوی کسانی چون کرمانی، رضازاده شفق و پیرنیا، معنای اصلی آریا به عنوان ایرانی به انحراف گرایید و از میان رخت بربست. بیان این حرف منطقی است که آریایی در ایران جدید نه یادآور ایران یا ایرانی، و نه اشاره‌ای به یک خانواده‌ی زبانی و فرهنگی بوده، بلکه منحصراً به عنوان نشانه‌ای از پیوند به اصطلاح نژادی ایرانیان با اروپاییان، یا دستِ کم تقابل با اعراب/ سامی‌ها عمل کرده است. تمامی منابع مورد اشاره در فوق از تمامی جهات وامدار این دیدگاه اروپایی قرن نوزدهمی هستند. از طریق پیوند دادن عنوان باستانی آریا با آریان جدید، یک راهبرد نوین برای مرزبندی هم‌زمان نژادی با اعراب و ترکان، و وابستگی نژادی با موفقیت‌ها و دستاوردهای اروپاییان ــ چیزی که در این مقاله «درهم‌ریزی» خوانده شده است ــ از طریق استناد به منابع عهد باستان به گونه‌ای موجه و مشروع به‌وجود آمد.  

هدف امروزین از به‌کارگیری اصطلاح آریا در مشروعیت‌بخشی به آریایی‌گرایی ایران، هدفی صرفاً سیاسی بوده است. درک این موضوع که چرا آریایی‌گرایی از چنین استقبال پرشوری در ایران برخوردار شد، نیازمند نگاهی دقیق‌تر به نوع ناسیونالیسمی است که در نیمه‌ی دوم سده‌ی نوزدهم در میان نویسندگان و منورالفکرهای تجددگرا شکل گرفت و سپس به ایدئولوژی رسمی دوره‌ی پهلوی تبدیل شد. 

ملی‌گرایی و پذیرش آریانیسم 

در نیمه‌ی نخست سده‌ی نوزدهم، دولتمردان آسوده‌خاطر قاجاری با قدرت نظامی بی‌رحم اروپاییان مواجه شدند. شکست خردکننده‌ی نیروهای ایران موجب تکان ایرانیان آگاه شد و آنها را واداشت تا عمق کاهش قدرت و توان ایران را دریابند. این مواجهه‌ی کوبنده با روسیه و بریتانیا، ‌و اشتیاق این دو کشور به گستراندن نفوذ خود در ایران، روندی دردناک از پرسش ایرانیان درباره‌ی وضعیت خود را به ارمغان آورد که به‌تدریج مسیر نهضت تجددخواهی را مفروش کرد. تجددخواهان به گونه‌ای اساسی تلاش کردند از طریق اصلاح نهادهای دولتی حرکت ایران به سوی تجدد را با هدف دستیابی به پیشرفت‌های اروپاییان، تسریع کنند، اما متأسفانه، ماهیت استبدادی حاکمیت قاجار به اضافه‌ی مقاومت دربار و روحانیان مانع از بروز تغییرات بنیادین در ایران حداقل تا زمان انقلاب مشروطه در سال ۱۹۰۶م و به طور حتم چه بسا بعد از آن شد. از دهه‌ی ۱۸۶۰م بدین سو، گروهی از منورالفکرها به رهبری میرزا فتحعلی آخوندزاده (۱۸۷۸-۱۸۱۲م) در واکنش به این رخوت حاکم، مواضع افراطی روزافزونی را در مباحث و گفتارهای تجددخواهانه اتخاذ کردند. آنها در نوشته‌های خود با روش‌های جدید به گذشته‌ی ایران و ترسیم آینده‌ای پرداختند که باید برای کشور رقم بخورد، و بدین‌سان بنیان‌های ناسیونالسیم ایدئولوژیک ایرانی را پی‌ریزی کردند. 

راه‌حل ملی‌گرایان ایرانی برای درمان نابسامانی‌های ایران، برخلاف همتایان تجددطلبشان و در تقابل با تدوین یک برنامه‌ی اصلاحات زیربنایی، غالباً فاقد انسجام بود. اگرچه آنها نیز از مدرنیزاسیون نظام سیاسی، اجتماعی یا اقتصادی کشور (ولو به گونه‌ای مبهم و با اشکال اتوپیایی) حمایت می‌کردند، گفتمان ملی‌گرایانه آنان عمدتاً باستان‌گرایانه و بر اظهار تأسف نسبت به وضعیت حال دولت ایران و غرق شدن در حسرت گذشته‌ای باشکوه و گشمده استوار بود. آنها به دولت حاکم بر ایران به چشم انحرافی از آنچه آنها آن را برتری ذاتی ایرانیان می‌پنداشتند، نگاه می‌کردند. این ارزیابی بلندپروازانه درباره سرشت ایرانیان، بر پایه مجد و عظمت ایران پیش از اسلام ــ که از سوی دانشمندان شرق‌شناس بیان شده و برای ایران آن عهد به کلی ناشناخته بود ــ قرار داشت. حتی نگاهی گذرا بر تألیفات اروپاییان درباره‌ی ایران در قرن نوزدهم آشکار می‌کند که شرق‌شناسان تا چه اندازه شیفته‌ی دوران پیش از اسلام بوده‌اند. می‌توان گفت که این شیفتگی محصول دو عامل بود: نخست اینکه این دوره از تاریخ ایران دقیقاً به پیش از اسلام مربوط می‌شد؛ تألیفات اروپاییان درباره‌ی شرق مملو از نفرت عمیق و ریشه‌دار از اسلام و هر چیزی بود که رنگ و بوی اسلامی داشت. بنابراین تعجبی ندارد که شرق‌شناسان برای ادوار قبل از اسلام ارزش و اعتبار بالاتری قائل شوند؛ ثانیاً، بسیاری از خاورشناسان با اتکا به منابع یونانی و لاتین، به موضوعات مورد بررسی‌شان از یک منظر و دیدگاه کلاسیست می‌نگریستند. ازاین‌رو، آنها نیز همچون اسلاف کلاسیکشان از اسلام متنفر بودند و آن را پدیده‌ای می‌دیدند که بر دوران طلایی شرق باستان خط پایان کشیده است. همان طور که به صورتی مشابه از مسیحیت هم به عنوان پایان‌دهنده دوران طلایی غرب باستان، بیزار بودند. در مجموع و چه بسا به صورتی ناخودآگاه، شرق‌شناسان تاریخ شرق را از منظر قرائت خودشان از تاریخ اروپا مورد بازخوانی قرار دادند. 

ازآنجاکه علم و دانش اروپاییان نزد ایرانیان از جایگاه والا و مقدسی برخوردار بود، و هنوز هم برخوردار است، دیدگاه‌های مستشرقان اروپایی درباره‌ی ایران پیش از اسلام برای نسل اول ملی‌گرایان ایران اهمیت بسیار داشت. همچنان که پیش از این هم اشاره شد، هنگامی که مورخان ایرانی مانند پیرنیا و فروغی به نگارش تاریخ ایران براساس روش‌های جدید روی آوردند، آثار آنها اغلب به طور کامل بر نتایج مطالعات شرق‌شناسان تکیه داشت. از نظر روش پژوهش، استناد به کارهای اروپاییان تقریباً در حکم ارجاع به منابع دستِ اول محسوب می‌شد. کلیت پیکره‌ی نوشته‌های تجددطلبان و ملی‌گرایان یک مدیحه‌سرایی طویل از اروپا، علم اروپا، دانشمندان اروپا و کشفیات اروپا، و آرزوی تبدیل یک‌شبه‌ی ایران به اروپا در صورت امکان است. رگه‌هایی از یک عقده‌ی حقارت وجود داشت که در ادامه بدان اشاره خواهد شد. بدین‌سان، آن دسته از محققان اروپایی نظیر سر جان مالکوم، جورج راولینسون و دیگران که تصویر ستایش‌آمیزی از تمدن گذشته‌ی ایران ارائه کرده بودند، به طور حتم ــ و البته شاید ناآگاهانه ــ موجب تشویق منورالفکرهای مورد اشاره به تأکید دستاوردهای این تمدن شدند. آنها کوشیدند برای کاستن از آلام موجود کشور، این تمدن ستایش‌آمیز را مظهر اصلی ایرانیت معرفی کنند. این شیدایی نسبت به دوران پیش از اسلام ــ که در سراسر دوران پهلوی تا به امروز با شور و حرارت به حیات خود ادامه داده است ــ از ستون‌های بنیادین ناسیونالیسم ایدئولوژیک ایرانی به‌شمار می‌آید. ایرانِ پیش از اسلام همچنین به گونه‌ای مناسب دارای تمام آن چیزهایی جلوه می‌کرد که ایرانِ دوران قاجار فاقد آن بود (قدرت و ترقی)، و در همان حال دوره‌ی طولانی‌اش آن را به صورت نقطه‌ی شروع مناسبی برای ارائه‌ی یک روایت تبارشناسانه از جامعه‌ی ایران درآورد؛ زیرا به واقع، تمامی ملت‌ها علاقه دارند پیشینه‌ی آبا و اجدادیشان را تا گذشته‌های دور و دراز تاریخ امتداد دهند. 

به عنوان نمونه تصویر آرمان‌شهری و تخیلی آخوندزاده از ایران باستان بیشتر به باغ عدن مشابهت دارد تا یک جامعه‌ی واقعی بشری. او قلمرویی آرمانی را توصیف می‌کند که در آن مردم تحت «حکومت پادشاهانی نیک‌خواه» و ظاهراً مبرا از هر فسادی زندگی می‌کنند. ایرانیان باستان در پرتو برکات یزدانی، با فقر بیگانه بودند. پادشاهانشان برای آنها مراقبت‌های بهداشتی رایگان، نهادهای کارآمد و حکومت قانون فراهم کرده بودند، و مجازات مرگ تقریباً وجود خارجی نداشت! میراز آقاخان کرمانی (۱۸۹۶-۱۸۵۳م)، مرید وفادار آخوندزاده در زمان ورود به عرصه‌ی تألیفات ملی‌گرایانه، از این هم فراتر رفته و مدعی شد که ایران باستان حتی از اروپای آن زمان هم مترقی‌تر بوده است. شیدایی باستان‌گرایانه‌ی ناسیونالیسم ایرانی به طرز روزافزونی به نسل‌های بعدی تسری یافت، و به‌ویژه در اشعار ابوالقاسم عارف قزوینی، میرزاده عشقی، میرزا محمد فرخی یزدی، و داستان‌های صادق هدایت، بزرگ علوی، و در نمایش‌های نمادین حکومت پهلوی که این نوع خاص از ملی‌گرایی را به مقام ایدئولوژی رسمی دولت ارتقا داد، رسوخ کرد. حتی امروزه نیز ادعایی‌هایی دال بر اینکه در ایران باستان هیچ حاکم مستبدی وجود نداشت و ظلم و ستم پادشاهان که با مهاجمان عرب، مغول و ترک به صورت امری معمول و متداول درآمد، امری «استثنا» بود، گهگاه در کنفرانس‌های «علمی» داخل کشور مطرح می‌شوند. 

این دعاوی آدمی را به این روایت و نتیجه‌ی طبیعی می‌رساند که براساس آن، ایران ذاتاً سرزمینی مترقی و پیشرفته بوده و در زمانه‌ی حاضر گرفتار عقب‌افتادگی و انحطاط شده است. چنین روایتی نیازمند یک بیگانه و «دیگری» است تا به واسطه‌ی سقوط از بهشت به عنوان سپر بلا مورد ملامت قرار گیرد؛ زیرا در غیر این صورت انحطاط کنونی طرح پرسش‌های طولانی و دردناک از خودمان را ضروری می‌کند؛ پرسش‌هایی که طبیعت بشر از آنها رویگردان است. در آن صورت، این اعراب و آیینشان است که باید بار تمام این ملامت‌ها را بر دوش بکشند. نوشته‌های ملی‌گرایانه‌ی اولیه سرشار از ناسزاهای نژادپرستانه‌ی خشن ضد اعراب هستند. کرمانی آنها را با عنوان «پابرهنه، وحشی، گرسنه و بی‌خانمان» توصیف می‌کند و در ادامه می‌نویسد: «تفو بر رویشان… راهزنان پابرهنه، بی‌خانمان‌های موش‌خوار… پست‌ترین انسان‌ها، وحشی‌ترین حیوانات… دزدان شترسواران، آدم‌های سیاه و زرد لاغرمردنی، مانند حیوانات و حتی بدتر از حیوانات». «سه مکتوب» (۱۸۹۰م) او یک سخنرانی شدیداللحن مهمل و طولانی علیه اعراب است که طی آن، او اعراب را به واسطه‌ی تمامی شکست‌ها و ناکامی‌های ایرانیان، مورد شماتت قرار می‌دهد. صفحات کتاب‌های صادق هدایت (۱۹۵۱-۱۹۰۳م) نیز، که بی‌تردید بزرگ‌ترین و تأثیرگذارترین داستان‌نویس ایرانی است، مملو از اشاراتی همچون «پابرهنه‌ها و سوسمارخواران وحشی» درباره‌ی اعراب است. 

این دوره شاهد آغاز سلسله تلاش‌هایی در جهت ریشه‌کن کردن هر آنچه در نظر این منورالفکرها منشأ عربی داشت، و بنابراین «بیگانه» محسوب می‌شد، بود. برای نمونه جلال‌الدین میرزا قاجار (۱۸۷۰-۱۸۲۶) از منورالفکران ماقبل ملی‌گرایی، جریان سره‌نویسی فارسی را با عنوان پارسی‌نگری به راه انداخت که مبتنی بر پرهیز از به‌کارگیری تمامی لغات عربی موجود در زبان فارسی بود؛ شیوه‌ای که تا به امروز نیز از مشخصات ملی‌گرایی ادبی به‌شمار می‌آید. آخوندزاده برای تلاش جلال‌الدین‌میرزا احترام و ستایش بسیار قائل بود و خود با اقدام به دعوت برای «نجات ملتمان از شرِ الفبای عربی» به حمایت از آن برخاست. بدون هیچ تعجبی، این احساسات ضدعربی بر پایه‌ی دانش و آگاهی دقیق و واقعی نسبت به اعراب قرار نداشت (هرچند به عنوان مثال آخوندزاده قادر به خواندن عربی بود). نفرت این منورالفکران صرفاً یک رویکرد روشنفکرانه برای توجیه علت عقب‌ماندگی ایران، بدون پرداختن به تجزیه و تحلیل عمیق علل واقعی ضعف‌ها و نارسایی‌های حکومت و جامعه‌ی ایران بود. با اینکه نهادهای وقت همچون سلسله‌ی قاجار یا روحانیان نیز هدف حملات این منورالفکران قرار می‌گرفتند، لیکن علت اصلی ضعف‌ها با اشاره به یک عامل «بیگانه»، به طور معمول اسلام، توضیح داده می‌شد، عاملی که گمان می‌رفت موجب تباهی حکومت و جامعه‌ی ایران شده است. به همین ترتیب، پیشگامان ملی‌گرایی ایران از به خدمت گرفتن شور و هیجان مردم‌شناسی نژادی، تا آنجا که می‌توانست برای تحقیر اعراب به کار آید، بسیار خوشحال و خوشنود بودند. 

این نگاه کلی و گذرا بر چگونگی ظهور احساسات ضدعربی در میان نسل اول روشنفکران ملی‌گرای ایران، حق مطلب درباره‌ی پیچیدگی‌های این دوران و بحث‌های حاد پیرامون آنها را ادا نمی‌کند، بل تنها سرنخی به‌دست می‌دهد از این پرسش که چرا ناسیونالیست‌های ایرانی تا آن اندازه پذیرای آریایی‌گرایی شدند. ملی‌گرایان ایرانی به شکل گسترده مسئولیت انحطاط ایران را متوجه اعراب و اسلام می‌دانستند و این دو را ملامت می‌کردند، اما آریانیسم نژاد سامی را نژادی «پست، آزمند، و دارای ماهیتی متملق» قلمداد می‌کرد و آن را از «درک زیبایی‌های مابعدالطبیعی» عاجز می‌دانست. منورالفکرهای ایران از جلال‌الدین میرزا تا محمدعلی فروغی (ذکاءالملک) زندگی خود را وقف «پاک‌سازی» زبان فارسی از لغات عربی، ‌و آخوندزاده و ملکم‌خان صرف کنار گذاشتن الفبای عربی کردند، در‌حالی‌که آریانیسم آمیزش نژادها را محکوم می‌کرد و کسانی چون گوبینو ــ و بعدها نازی‌ها ــ اختلاط نژادی را عامل اصلی انحطاط تمدنی به‌حساب می‌آوردند. 

نگاه ذات‌گرایانه‌ی حک شده در ذهنیت آریانیستی به نژادهای سامی (هرچند که یهودیان را بیشتر از اعراب هدف قرار می‌داد)، و تضاد میان دو نژاد آریان و سامی که در جایگاه والای یک اصل علمی قرار گرفته بود، تماماً و به طور کامل با نسخه‌ی ضدعربی ایدئولوژی ناسیونالبسم ایرانی و گرایش آن به خلاصی ایرانیان از پذیرش مسئولیت در قبال افول کشورشان، تناسب و همخوانی یافت. به همین منوال، عقده‌ی حقارت ملی‌گرایی ایرانی نسبت به اروپا باعث شد زمینه‌ی شکل‌گیری یک بستر روشنفکری که در آن ایرانیان از نظر نژادی هم‌سنخ اروپاییان تعریف شوند، فراهم شود؛ خصوصاً آنکه بستر یادشده خود محصول اندیشه‌ی اروپایی بود. در بازنگری این روند، مشاهده‌ی میزان سازگاری و تناسب ایدئولوژی در حال ظهور ناسیونالیسم ایرانی با آریانیسم موجب شگفتی است. زمانی که اندیشمندان ملی‌گرا برای خروج از تنگنای انحطاط تاریخی ایران تنها یک راه‌حل ساده را مطرح می‌کنند، تعجبی ندارد که آریانیسم نیز به عاملی مرکزی در ارائه‌ی تعریف ملی‌گرایانه از هویت ایرانی تبدیل شود. این باور بی‌آنکه اساساً باوری باشد، راحت و بی‌دردسر بود؛ زیرا در جایگاه یک نظریه‌ی علمی قرار داشت؛ به علاوه نه فقط علمی، بل ظهور و تکوین یافته در اروپا بود، و چگونه امکان داشت اروپاییان در اشتباه باشند؟ 

خودشرقی‌سازی و درهم‌ریزی 

توجه به همزیستی میان ایدئولوژی احیاشده‌ی ناسیونالیسم و آریانیسم برای تبیین چرایی پذیرش سریع گفتمان آریایی‌گرایی در ایران بسیار راهگشاست. هرچند، انعطاف‌پذیری فوق‌العاده‌ی این گفتمان در برابر یک میراث تاریخی ناخوشایند و منفی و وجود شواهد علمی مغایر، نشان می‌دهد که گفتمان یادشده باید چیزی بیشتر از یک باور مطلوب، راحت و امیدبخش بوده باشد. به باور نگارنده آریانیسم از طریق دو پدیده‌ی به‌هم‌پیوسته که من آنها را خودشرقی‌سازی و در‌هم‌ریزی می‌نامم، یک نقش محوری در سیاست‌های هویتی ایران بازی می‌کند. البته مفهوم خودشرقی‌سازی به معنای همخوانی آن با کار دوران‌ساز ادوارد سعید درباره‌ی شرق‌شناسی نیست. قبول اینکه نوشته‌های اروپاییان درباره‌ی «شرق» (شرق در واقع به معنای هر چیز غیراروپایی) در سده‌ی نوزدهم، اگر نه به تمام و کمال نژادپرستانه، اما ذات‌گرایانه و مغرضانه بوده، برای متن حاضر گزاره‌ای کافی است؛ حقیقتی که حتی پیش از کتاب سعید نیز بدان اشاره شده و همچنان بدون معارض است. 

خودشرقی‌سازی تا اندازه‌ای از علاقه و دلبستگی منورالفکرهای ایران نسبت به اروپا ریشه می‌گیرد (همان طور که دیدیم، آنها کاملاً شیفته‌ی اروپا بودند). ناسیونالیسم ایرانی، در مقایسه با سرزمین‌هایی که به طور رسمی مستعمره شده بودند، چندان کوششی برای رهایی ایرانیان از سیطره‌ی حکومت‌های استعماری به عمل نیاورد، بلکه تلاش می‌کرد کشور به سطح پیشرفت‌های نظامی، اقتصادی و سیاسی کشورهای اروپایی برسد. بنابراین، اشتیاق چندانی برای رهایی یا استقلال از سیطره‌ی اروپا به چشم نمی‌خورد، بل ملی‌گرایان ایرانی بیشتر تمایل داشتند تا از طریق تکرار مداوم و بی‌امان دستاوردهای پیش از اسلام ثابت کنند که ایرانیان مردم بی‌اهمیتی نیستند، یا با تقلید از سبک زندگی اروپایی نشان دهند که ایرنیان نیز می‌توانند مانند اروپاییان عمل کنند. علاقه نداشتن به جدایی از اروپا همراه عقده‌ی حقارتی که ذکر شد، موجب درونی‌سازی پیش‌داوری‌ها و قضاوت‌های متعصبانه‌ی جریان شرق‌شناسی نسبت به اسلام و «شرق» گردید. 

نظریه‌پردازان ملی‌گرایی از ابراز بیزاری جریان شرق‌شناسی نسبت به اسلام با تمام وجود استقبال کردند، و انتقادات تند آنها علیه اسلام و روحانیان مسلمان، و نیز علیه «شرقی‌ها» و خصوصاً اعراب، حتی از نوع اروپایی آن افراطی‌تر و متعصبانه‌تر بود. برخی از آنها همچون کرمانی، حتی پیش‌دواری‌ها و قضاوت‌های متعصبانه‌ی شرق‌شناسان علیه ایرانیان را تکرار می‌کردند. خودشرقی‌سازی در حقیقت به معنای حمایت بی‌قیدوشرط از قضاوت‌های متعصبانه و پیش‌داوری‌های خاورشناسان، و خودداری از ورود به مباحثه با شرق‌شناسان در جهت تدارک پاسخی علیه دعاوی بنیادی آنهاست؛ و نیز به معنای امتناع از ورود به استدلال و گفت‌وگو برضد دیدگاه‌های نژادپرستانه‌ای که حتی خود آنها را هم از جهات متعدد مورد هدف قرار می‌داد. در مقابل، آنها پیش‌دواری‌ها و قضاوت‌های متعصبانه‌ی شرق‌شناسان را به زبان خود درمی‌آوردند و تلاش می‌کردند این گونه استدلال کنند که این پیش‌داوری‌ها و قضاوت‌ها به واسطه‌ی دستاوردهای دوران پیش از اسلام ایران، به واقع درباره‌ی ایرانیان صدق نمی‌کند. آریایی‌گرایی با وارد کردن عنصر «نژاد برتر» به پارادایم ناسیونالیسم ایرانی، این باور و ذهنیت را تشدید کرد. هرچند که تحت فضای مملو از غرور ملی و وطن‌پرستی تعریف‌شده توسط ایدئولوژی ناسیونالیسم ایرانی، نفس خودشرقی‌سازی چیزی فراتر از ابراز نفرت از خود در لباسی مبدل، اشتیاقی تقریباً بیهوده به چیزی غیر از «شرقی» بودن صرف، و عضوی از یک ملت مفلوک «آسیایی» بودن، لیکن از مردمان آریان ره‌گم‌کرده‌ی آن در خاورمیانه، نیست. به این ترتیب، استراتژی خودشرقی‌سازی بر حمایت از ایرانیان در مقابل تصورات پیش‌ساخته‌ی اروپاییان از شرق، اما نه از طریق مواجهه با آنها، بل از طریق پذیرش قاطعانه‌ی دیدگاه‌های آنان و معرفی خود به عنوان یک استثنا از نظر برابری کلی با اروپاییان، مبتنی بود. 

هیچ چیزی به اندازه‌ی آریایی‌گرایی موجب تقویت ناسیونالیسم ایدئولوژیک ایران، ماهیت بی‌انسجام آن و نژادپرستی ذاتی‌اش نشده است. آریانیسم موجبات تحکیم تئوریک و عمیق ملی‌گرایی ایران را فراهم کرد. آریایی‌گرایی به بخش محوری بنای فکری تبدیل شد که می‌کوشید انحطاط ایران را با ساده‌ترین شیوه‌ی ممکن توضیح دهد: ایران باستان به واسطه‌ی وجود اقوام آریان دارای شکوه و عظمت بود، تا اینکه با ورود اعراب این شکوه و عظمت رو به ضعف گذارد، و در آینده ایران ناگزیر است از طریق غربی کردن کورکورانه‌ی خود، هویت آریانی‌اش را مجدداً بازیابد. این برنامه‌ی سیاسی به کلی فاقد انسجام، و این طرح کلی برای آینده همراه نگاهی به گذشته، ویژگی دیگری را برای ناسیونالیسم ایرانی رقم زد: سیاست درهم‌ریزی، یا تلاش از طریق گفتمان نژادپرستانه‌ی آریایی‌گرایی برای حذف کامل واقعیت اسلامی و شرقی آن و تبدیل ایران به یک کشور غربی به صورت مصنوعی و ساختگی. 

تفکر درهم‌ریزی نتیجه‌ی طبیعی و مستقیم آریایی‌گرایی بود، اما خودشرقی‌سازی پیش از آریایی‌گرایی نیز وجود داشت و تنها به واسطه‌ی پیوند با آریانیسم و رایحه‌ی علمی‌اش توسعه یافت. از سوی دیگر، درهم‌ریزی برای ممکن کردن پذیرش ذهنی خود به عنصر خویشاوندی نژادی با اروپاییان نیاز داشت. درهم‌ریزی در مقام یک راهبرد، عقده‌ی حقارت آشکار ناسیونالیسم ایدئولوژیک ایران نسبت به اروپا را مورد توجه قرار داد. این عقده‌ی حقارت در سطور پیشین هم مورد اشاره قرار گرفته است؛ دغدغه‌ی آن از مجرای حسرت باستان‌گرایانه نسبت به گذشته، اثبات این نکته بود که ایران گذشته از هر چیز آن گونه عقب‌افتاده نبوده است. البته این دغدغه در بسیاری از نوشته‌های منورالفکری، حتی ورای محافل تجددطلبان و ملی‌گرایان، آشکار و مشهود است. برای نمونه، عبدالبهاء عباس (۱۹۲۱-۱۸۴۴م)، رهبر فرقه‌ی بهائیت و فرزند عبدالبهاء بنیان‌گذار این فرقه، با اشاره به شکوه و عظمت ایران پیش از اسلام، گفته بود: «نباید تصور کرد که مردم ایران ذاتاً کم‌هوش‌اند، یا اینکه… از دیگران پست‌ترند». شیوه‌ی دیگری که برای نشان دادن و اثبات دون‌پایه نبودن ایرانیان به‌کار گرفته شد، تقلید سطحی و ظاهری از سبک زندگی اروپاییان بود. در سال ۱۹۳۵م، رضاشاه پهلوی، که خود از پیروان سرسخت ناسیونالیسم ایدئولوژیک به‌شمار می‌آمد، بر سر گذاشتن کلاه شاپو را برای تمام مردان ایران اجباری اعلام کرد و برای توجیه این تصمیم خود در جلسه‌ای خصوصی چنین گفت: «تمام تلاش من این است که ما مانند اروپاییان شویم تا آنها بر ما نخندند». این جمله به طور کامل معرف تفکر «درهم‌ریزی» است. 

درهم‌ریزی در همنوایی با نگرش کلی ناسیونالیسم ایدئولوژیک ایرانی، صرفاً طرح بی‌انسجامی را فراهم کرد که ملی‌گرایان ایرانی با استفاده از آن ادعای برابری با اروپاییان را مطرح کردند و عقده‌ی حقارتشان را تسکین بخشیدند. تفکر در‌هم‌ریزی، که در آن مقطع در ذهن روشنفکران عصر پهلوی عمیقاً ریشه دوانده بود، در سال ۱۹۳۴م به تغییر نام رسمی پرشیا به ایران انجامید. همان طور که بحث شد، بدون کوچک‌ترین تردیدی نام ایران از نظر تاریخی عنوانی صحیح و بجا بود، لیکن استدلال حکومت پهلوی برای این بازگشت به اصل، به «سندروم در‌هم‌ریزی» آلوده شد. در متن فرمان حکومت درباره‌ی این تغییر نام آمده است: «ایران زادگاه و خاستگاه آریان‌هاست، و لذا طبیعی است که ما بخواهیم از این نام استفاده کنیم، به‌ویژه در این ایام که همهمه‌ای در میان ملت‌های بزرگ جهان در خصوص نژاد آریان به راه افتاده است؛ همهمه‌ای که نشان‌دهنده‌ی عظمت نژاد و تمدن ایران باستان است». گفته شد که اندیشه‌ی اولیه‌ی این تغییر نام از طرف مقامات آلمان مطرح و به دیپلمات‌های ایرانی در برلین پیشنهاد شد. 

سخن محمدرضاشاه پهلوی که قرار گرفتن ایران در خاورمیانه را تنها «یک تصادف جغرافیایی» خوانده بود، از علائم متأخرتر تفکر درهم‌ریزی در ناسیونالیسم ایرانی است. تفکر درهم‌ریزی با رویکرد تند ایدئولوژیک خود به سادگی تاریخ ایران و تجربه‌های واقعی آن را به بهای یک ایران آریایی تخیلی نادیده می‌انگارد؛ ایرانی که به گفته‌ی حتی خود اروپاییان از ماکس مولر تا آدولف هیتلر، به نوعی یک ایران اروپایی است. ارتباط آریایی‌گرایی یا خودشرقی‌سازی و درهم‌ریزی، از نشانه‌های یکپارچگی دائمی قسمت‌های مختلف ملی‌گرایی ایرانی است. این ارتباط سهم بسزایی در آشکار کردن محبوبیت، استحکام، و فقدان بازاندیشی در گفتمان آریایی‌گرایی در ایران دارد، و علاوه بر آن تا اندازه‌ای نشان می‌دهد که چرا شیوه‌ی ملی‌گرایان ایرانی در مدیریت روند نوگرایی به صورت اساسی بی‌انسجام و مستلزم تقلید کورکورانه از سبک زندگی اروپایی است. 

نتیجه‌گیری 

در ۱۲ اکتبر سال ۲۰۰۱م، تیم ملی فوتبال عراق با نتیجه‌ی دو بر یک بازی را به تیم میزبان خود، یعنی ایران، واگذار کرد، «اما این پیروزی نتوانست جلوی تماشاچیان ایرانی را از پرتاب سنگ و بطری‌های پلاستیکی به طرف بازیکنان عراقی که در حال ترک زمین بازی بودند، بگیرد. پلیس بازیکنان عراقی را تا اتاق رختکن همراهی و محافظت کرد». در رویدادی دیگر، تیم ملی فوتبال ایرلند در یک بازی مقدماتی جام جهانی در نوامبر سال ۲۰۰۱م با تجربه‌ی سخت‌تری مواجه شد و بازیکنان آن با پرتاب نارنجک‌های کوچک روبه‌رو شدند. دروازه‌بان تیم ایرلند به خبرنگاران گفت که بازیکنان این تیم انتظار «شرایط سخت» را داشتند، اما چیزی که در پایان بازی اتفاق افتاد، «از آنچه پیش‌بینی می‌کردم به مراتب بدتر بود … آنها ما را به باد ناسزا گرفتند، و مقادیر فراوانی میوه‌ی گندیده و بطری‌های پلاستیکی به طرف ما پرتاب کردند، ازاین‌رو کنار آمدن با آن شرایط توانایی شخصیتی بالایی را می‌طلبید. حتی در مسیر بازگشت ما به فرودگاه، در سطح خیابان شیشه‌های شکسته ریخته بودند تا مانع رسیدن ما به فرودگاه شوند». متأسفانه، همان گونه که این قبیل رخدادها و موارد دیگر نشان می‌دهند، رفتارهای اوباشانه طی سال‌های اخیر در فوتبال ایران رو به تزاید گذاشته است. 

بااین‌حال، زمانی که تیم ملی فوتبال آلمان در ۷ اکتبر سال ۲۰۰۴م برای یک بازی دوستانه به تهران آمد، استقبال به کلی متفاوتی در انتظار آنها بود. ۱۵۰۰ نفر از ایرانیان با یک «خوشامدگویی ظفرمندانه» و سر دادن شعار «آلمانی، آلمانی» و «خوش‌ آمدی به ایران» در فرودگاه به استقبال آنها شتافتند. مدیر تیم ملی فوتبال آلمان اظهار کرد: «چنین استقبالی از یک تیم میهمان باورنکردنی است.» و یکی از بازیکنان افزود: «من هرگز چنین چیزی ندیده بودم.» مسابقه در ورزشگاه آزادی تهران و در حضور صدهزار تماشاچی برگزار شد. روزنامه‌ی «زوددویچه سایتونگ» در گزارش خود از این مسابقه، آن را «محبوبیت نامعقول تیم ملی فوتبال آلمان در ایران» خواند، و در همان حال مدیر این تیم فضای ورزشگاه را با عبارات «ابراز احساسات باورنکردنی … و هواداری‌های متعصبانه‌ی مثبت» توصیف کرد. 

در آغاز مسابقه، تماشاچیان ایرانی با پخش سرود ملی آلمان به ابراز علاقه و هیجان پرداختند. درست از همان آغاز پخش سرود، شمار زیادی از تماشاگران به پا خاستند و به طور دسته‌جمعی به میهمانان آلمانی خود به رسم نازی‌ها سلام دادند، و در همان حال گروه دیگری از تماشاچیان تصاویر نیچه را بر سر دست گرفته بودند، و تمام اینها در برابر دیدگان حیرت‌زده‌ی آلمانی‌های حاضر در ورزشگاه انجام می‌شد. گزارشگر شبکه‌ی تلویزیونی «زد دی اف» این وضعیت را چنین گزارش کرد: «خوشبختانه ما تنها به اجمال شاهد قضایا هستیم، برخی در اثر هیجان جمعیت سکندری می‌خورند؛ برخی و حتی باید گفت بسیاری از تماشاگران ایستادند و به میهمانان آلمانی‌شان سلام هیتلری دادند». 

بی‌تردید، این انبوه تماشاگران ایرانی درصدد حمایت از نازیسم یا جنایات نازی‌ها نبودند. ایرانیان با این دوره از تاریخ اروپا به اندازه‌ای که بیشتر غربیان با آن آشنایی دارند، آشنا نیستند. استقبال غیرمعمولی که از تیم ملی آلمان در فرودگاه به عمل آمد، بیشتر نشان دهنده آن است که ایرانی‌ها ــ اگرچه به شیوه‌ای ناخوشایند ــ می‌کوشیدند همدلی خود را به آلمانی‌ها ابراز کنند. چنین همدلی و علاقه‌ای که در وقایع فوتبال ایران تنها نسبت به آلمانی‌ها ابراز شده است نشان می‌دهد که پیام به اصطلاح برادری آریایی که دهه‌ها قبل توسط دستگاه تبلیغاتی آلمان پخش شده هنوز در ایران طنین‌انداز است. این باور «مبتذل آریایی‌گرایی» در وجوه مختلف زندگی روزانه در ایران جاری و ساری است، و در فرهنگ عامه، ادبیات، و نمایش‌های نمادین به وفور به چشم می‌خورد. در حقیقت، گفتمان آریایی‌گرایی به جزئی مستحکم در هویت ایرانی و درک ایرانیان از خود تبدیل شده و بی‌هیچ قید و شرطی تجسم عینی آن به‌شمار می‌آید. 

گفتمان آریایی‌گرایی در اروپا نخست به عنوان یک دستاورد زبان‌شناسی و سپس در جایگاه انسان‌شناسی نژادی، تاریخ پرهیاهویی را پشت سر گذاشته است. صرف نظر از ردای علمی آن، این گفتمان بیشتر به عنوان یک ابزار سیاسی در جهت منکوب کردن دیگران به کار رفته است. گفتمان آریایی‌گرایی در نهایت با حماقت‌های مرگبار آلمان نازی به اوج خود رسید. این گفتمان در ابتدا طی نیمه‌ی اول سده‌ی بیستم و زمانی که یک گفتمان ملی‌گرایانه‌ی افراطی در تلاش برای هدایت مواجهه‌ی ایران با اروپا و جریان تجددخواهی بود، در ایران پدیدار شد. پاسخ این حرکت به چالش‌های آن زمان به طور بنیادین فاقد انسجام بود: جنبش یادشده تصویری آرمانی و بربادرفته از ایران پیش از اسلام را ترسیم کرد که نشان می‌داد ایرانیان ذاتاً ملت بزرگی بودند و مقدر بود تا کارهای بزرگی را به سرانجام برسانند، اما اعراب و اسلام راه آنها به سوی شکوه و عظمت را مسدود کردند. عرب‌ها به سپر بلاهای راحت و بی‌دردسری تبدیل شدند که می‌‌بایست از هر نظر برای تمامی ضعف‌ها و کاستی‌های ایران ملامت شوند. 

در این چهارچوب، گفتمان آریایی‌گرایی همچون مائده‌ای آسمانی مورد استقبال قرار گرفت. ایجاد دوقطبی و تضاد میان نژادهای «آریان» و «سامی» با گسترش عرب‌ستیزی نژادپرستانه همخوانی داشت، و امکان قرائتی ساده‌انگارانه از تاریخ را بر مبنای خطوط نژادی فراهم کرد و از همه مهم‌تر این باور را به ملی‌گرایان ایرانی بخشید که آنها از نظر نژادی با اروپاییان برابرند، و تمامی اینها مهر تأیید علوم اروپایی را بر پیشانی خود داشتند. عقده‌ی حقارت ناسیونالیست‌های ایرانی و فقدان ذهنیت رهایی از سلطه‌ی استعمار امکان درونی‌سازی پیش‌داوری‌ها و قضاوت‌های متعصبانه‌ی اروپاییان علیه اسلام و «شرق» را که به پدیده‌ی خودشرقی‌سازی انجامید، میسر ساخت. و سرانجام، بسته‌ی مفهومی آریانیسم زمینه‌ی شکل‌گیری موانعی تودرتو در مقابل پرسش از دلایل ضعف و نابسمانی‌های ایران را نیز به‌وجود آورد. این همان تفکر درهم‌ریزی یا توهمی بود که در چهارچوب آن ایران در واقع عضوی از خانواده‌ی اروپاییان محسوب می‌شد و تنها از روی تصادف به قعر خاورمیانه پرتاب شده بود. 

در مجموع، گفتمان آریایی‌گرایی از یک تفکر بی‌اعتبار و بدنام اروپایی نشأت گرفته است؛ تفکری که شکل افراطی آن در اردوگاه‌های مرگ آلمان نازی نمود و ظهور یافت. اما از یک چشم‌انداز و منظر داخلی، این گفتمان از عقده‌ی حقارت، بازنگاری تاریخ بر مبنای خطوط نژادی، و تمایلات نژادپرستانه‌ی شرم‌آور منبعث شده است. این گفتمان به عنوان راهی میان‌بر به سوی تجدد، هرگز برای چالش‌های حاصل از اصلاحات و جریان تجددخواهی و پیشرفت پاسخی فراهم نیاورد، بل بیشتر، حامیان و مبلغان خود را در چهارچوب دیدگاه و قرائتی بسیار مشکل‌ساز و تحریف‌شده از جهان محبوس ساخت. همچنین گفتمان یادشده در حال حاضر گفتمانی منسوخ‌شده و حاصل مواجهه‌ای تلخ با اروپاست که دو قرن از زمان آن سپری شده است. اکنون زمان آن فرا رسیده است تا این قرائت معیوب از گفتمان هویتی خود را مورد تغییر، و اگر نمی‌توانیم، مورد بازنگری قرار دهیم. 

(پایان قسمت دوم و آخر) 

(در اینجا مایلم قدردانی خود را از هما کاتوزیان به دلیل راهنمایی‌ها و حمایت‌های بسیار ارزنده‌اش، از نیکی کدی و استفان آرویدسون برای نظرهای ارزشمندشان در مورد نسخه‌ی پیش‌نویس این مقاله، و از تورج دریایی برای راهنمایی‌های مفیدش در خصوص تاریخ ایران باستان، ابراز کنم.)  

برای مطالعه بخش اول مقاله بر لینک زیر کلیک کنید:

استفاده و سوءاستفاده از گفتمان «آریایی‌گرایی» در ایران

برای مطالعۀ اصل مقاله به زبان انگلیسی بر لینک زیر کلیک کنید:

self-orientalization and dislocation-the uses and abuses of the Aryan Discourse in Iran

مشخصات مقاله اصلی:

Reza Zia-Ebrahimi, Self-Orientalization and Dislocation: The Uses and Abuses of the “Aryan” Discourse in Iran, Iranian Studies, Volume 44, No. 4, 2011 

کتاب‌نامه 

حسن تقی‌زاده، خطابه آقای سید حسن تقی‌زاده در موضوع اخذ تمدن خارجی و آزادی وطن، ملت و تساهل، تهران، ۱۳۳۹ 

تقی‌زاده (؟)، خیالات گوناگون، کاوه، شماره ۳ اکتبر ۱۹۲۱  

میرزا آقاخان کرمانی، سه مکتوب، به کوشش بهرام چوبینه، فرانکفورت، ۲۰۰۵ 

میرزا آقاخان کرمانی، صد خطابه، به کوشش هارون وهومن، لوس‌آنجلس، ۱۳۸۶/۲۰۰۷ 

فتح‌علی آخوندزاده، مکتوبات: نامه‌های کمال الدوله به شاهزاده جلال الدوله، به کوشش بهرام چوبینه، فرانکفورت، ۲۰۰۶ 

مرتضی ثاقب‌فر، «ایران باستان و هویت ایرانی»، در ایران: هویت،‌ملیت، قومیت، به کوشش حمید احمدی، تهران، ۱۳۸۳ 

حسن تقی‌زاده، نوروز جمشید، کاوه، شماره ۱۸ آوریل ۱۹۱۶ 

عیسی صدیق، تاریخ فرهنگ ایران، تهران، ۱۳۳۶ 

صادق رضازاده شفق، تاریخ ادبیات ایران برای دبیرستان‌ها، تهران، ۱۳۴۲ 

حسن پیرنیا، تاریخ ایران قدیم: از آغاز تا انقراض ساسانیان، ‍[تهران؟، ۱۹۲۸؟] 

وزارت فرهنگ، کتاب چهارم ابتدایی، تهران، ۱۳۱۰ 

وزارت فرهنگ، جغرافیای پنج قطعه برای تدریس در سال ششم، چاپ ششم، تهران، ۱۳۱۶ 

هما کاتوزیان در: احمد کسروی، قیام شیخ محمد خیابانی، به کوشش هما کاتوزیان، تهران، ۱۳۷۶ 

«ما چرا برتریم؟»، نامه ایران باستان، شماره ۱۴ اکتبر ۱۹۳۳ 

«چگونه در آلمان جشن‌ها و آداب آریایی و ایرانی از نو زنده می‌شود»، نامه ایران باستان، شماره ۳ نوامبر ۱۹۳۳ 

«تحقیقات علمی و تاریخی به خامه یک از سیاسیون بزرگ دنیا راجع به ایران کهن»، نامه ایران باستان، شماره ۱۴ آوریل ۱۹۳۴ 

Homa Katouzian, “Problems of Political Development in Iran: Democracy, Dictatorship or Arbitrary Government,” British Journal of Middle Eastern Studies, 22, no. 1-2, 1995 

Homa Katouzian, State and Society in Iran: the Eclipse of the Qajars and the Emergence of the Pahlavis, London, 2006 

Homa Katouzian, the Persians: Ancient, Medieval, and Modern Iran, New Haven, CT, 2009 

Mangol Bayat-Philipp, “A Phoenix Too Frequent: Historical Continuity in Modern Iranian Thought”, Asian and African Studies, 12, 1978  

Idem, “Mirza Aqa Khan Kirmani: a Nineteenth Century Persian Nationalist,” Middle Eastern Studies, 10, no. 1, 1974  

Private discussion between Anthony Parsons and Homa Katouzian, 1987, conveyed to the author by Homa Katouzian, 18 August 2009 

Bruce Lincoln, “Rewriting the German War God: Georges Dumézil, Politics and Scholarship in the Late 1930s, History of Religions, 37, no. 3, 1998 

Gérard Fussman, “Entre Fantasmes, Science et Politique: L’entrée des Aryas en Inde’ Annales. Histoire”, Sciences Sociales, 58, no. 4, 2003 

Thomas R. Trautmann, Aryans and British India, Berkeley, CA. 1997  

Stefan Arvidsson, Aryan Idols: Indo-European Mythology as Ideology and Science, Chicago, 2006 

Léon Poliakov, Le Mythe Aryen: Essai sur les Sources du Racisme et des Nationalismes, Brussels, 1987    

Arthur Comte de Gobineau, Trois Ans en Asie; de 1855   à ۱۸۵۸, Paris, 1923 

Konrad Koerner, “Observations on the Sources, Transmission, and Meaning of ‘Indo-European’ and Related Terms in the Development of Linguistics”, in Papers from the 3rd International Conference on Historical Linguistics, Amsterdam studies in the theory and history of linguistic science, IV: Current issues in linguistic theory, 13, Amsterdam, 1982   

Hans Siegert, “Zur Geschichte der Begriffe ‘Arier’ und ‘arisch,'” Wörter und Sachen, 4, 1941-1942 

George Rawlinson, the Origin of Nations, New York, 1881 

Kai Friese, “The Aryan Handshake,” Transition, no. 83, 2000 

Arthur Comte de Gobineau, Essai sur l’Inégalité des Races Humaines, Paris, 1853 

“American Anthropological Association Statement on ‘Race’, May 17, 1998,” http://www.aaanet.org/stmts/racepp.htm 

“American Anthropological Association Statement on ‘Race’ May 17, 1998

Michael Banton, the Idea of Race, London, 1977 

Idem, Racial and Ethnic Competition, Comparative ethnic and race relations series, Cambridge, 1983 

Merritt Ruhlen, On the Origin of Languages: Studies in Linguistic Taxonomy, Stanford, CA, 1994 

Joseph Greenberg, Indo-European and its Closest Relatives: the Eurasiatic Language Family, 2 vols, Stanford, CA, 2000 and 2002

Percy M. Sykes, a History of Persia, 3rd ed., London, 1951 

Vasant Kaiwar, “the Aryan Model of History and the Oriental Renaissance: The Politics of Identity in an Age of Revolutions, Colonialism and Nationalism,” in Antinomies of Modernity: Essays on Race, Orient, Nation, ed. Vasant Kaiwar and Sucheta Mazumdar, Durham, NC and London, 2003 

Surendranath Banerjea, “the Study of Indian History,” in Nationalism in Asia and Africa, ed. Elie Kedourie, London, 1970  

Tekin Alp, “The Restoration of Turkish History,” in Nationalism in Asia and Africa, ed. Elie Kedourie, New York, 1970 

Oskar Mann, “Kàveh va Derafsh-e Kàviyàni” [Kaveh and his Standard], Kàveh, 24 January 1916 

Afshin Marashi, Nationalizing Iran: Culture, Power, and the State, 1870–۱۹۴۰, ۱st ed., Seattle, 2008 

George Lenczowski, Russia and the West in Iran, 1918–۱۹۴۸: a Study in Big-Power Rivalry, New York, 1949 

Hossein Shahidi, “The BBC Persian Service, 1940-1953, and the Nationalization of Iranian Oil,” Journal of Iranian Research and Analysis, 17, no. 1, 2001 

Miron Rezun, the Soviet Union and Iran: Soviet policy in Iran from the Beginnings of the Pahlavi Dynasty until the Soviet Invasion in 1941, Alphen aan den Rijn and Genève, 1981 

Abbas Milani, the Persian Sphinx: Amir Abbas Hoveyda and the Riddle of the Iranian Revolution: a Biography, London, 2000

Massoud Kazemzadeh, “The Day Democracy Died,” Khaneh, 3, no. 34, 2003 

H. W. Bailey, “Iranian Arya- and Daha-,” Transactions of the Philological Society 58, no. 1, 1959 

H. W. Bailey, “Arya,” in Encyclopædia Iranica, ed. Ehsan Yarshater, New York, 1987 

Emile Benveniste, “L’Eran-vez et l’Origine Légendaire des Iraniens,” Bulletin of the School of Oriental Studies, University of London, 7, no. 2, 1934 

Jean Kellens, “Les Airiia- ne Sont Plus des Aryas: Ce Sont Déjà des Iraniens,” in Aryas, Aryens et Iraniens en Asie Centrale, ed. Gérard Fussman et al., Paris, 2005 

Rüdiger Schmitt, “Aryans,” in Encyclopædia Iranica, ed. Ehsan Yarshater, New York, 1987 

Gérard Fussman et al., Aryas, Aryens et Iraniens en Asie centrale, Publications de l’Institut de civilisation indienne, Paris, 2005 

Friedrich Max Müller, Lectures on the Science of Language: Delivered at the Royal Institution of Great Britain in April, May and June 1861, 5th rev. ed., London, 1866 

Edward Granville Browne, A Literary History of Persia: From the Earliest Times until Firdawsí, London and Leipsic, 1909 

Mostafa Vaziri, Iran as Imagined Nation: the Construction of National Identity, New York, 1993 

Gherardo Gnoli, the Idea of Iran: an Essay on its Origin, Serie orientale Roma, Roma, 1989 

D. N. McKenzie, “Eran, Eranšahr,” in Encyclopædia Iranica, ed. Ehsan Yarshater, New York, 1998 

Monica M. Ringer, Education, Religion, and the Discourse of Cultural Reform in Qajar Iran, Bibliotheca Iranica, Intellectual traditions series no. 5, Costa Mesa, CA, 2001, esp. chap. 1 and 2 

Edward W. Said, Orientalism, Harmondsworth, 1995, esp. chap. 1 heading 2 

Bernard Lewis, the Muslim Discovery of Europe, 1st ed., New York, 1982 

Albert Hourani, Islam in European thought, Cambridge, 1991 

Fereydoun Adamiyat and Thomas M. Ricks, “Problems in Iranian Historiography,” Iranian Studies, 4, no. 4, 1971; and Hamid Enayat, “The Politics of Iranology,” Iranian Studies, 6, no. 1, 1973 

Hamid Mohammadzadeh and Hamid Arasli, eds., Mirzà Fath’ali Àkhundof: Alefbà-ye Jadid va Maktubàt [Mirza Fathali Akhundov: the New Alphabet and the Maktubàt], Baku, 1963 

Partha Chatterjee, Nationalist Thought and the Colonial World: a Derivative Discourse?, Minneapolis, 1993 

Juan R. I. Cole, “Marking Boundaries, Marking Time: the Iranian Past and the Construction of the Self by Qajar Thinkers”, Iranian Studies, 29, no. 1-2, 1996 

Firoozeh Kashani-Sabet, Frontier Fictions: Shaping the Iranian Nation, 1804–۱۹۴۶, Princeton, NJ, 1999 

Associated Press Newswires, 16 October 2001 

“Football-Given’s blast ordeal-Interview-The Republic’s World Cup hero talks of grenades and glory …,” The Observer, 25 November 2001 

“Football-Accueil Triomphal pour les Allemands en Iran,” Reuters-Les actualités en français, 7 October 2004


4 پاسخ به “استفاده و سوءاستفاده از گفتمان «آریایی‌گرایی» در ایران(۲)”

  1. سوسن گفت:

    نژاد آریایی یک نژاد مقدس و برتر است و نقد و بررسی آن مانند زیر سئوال بردن یک امر مقدس مزموم و ناشایست می باشد. مولف این مقاله باید از ورود به این قبیل حوزه ها جدا بپرهیزد زیرا خودش هم از نژاد برتر آریایی می باشد.

  2. اردوش گفت:

    بسیار جالب ، مفید و تامل آور بود.

  3. اردوش گفت:

    بر فرض وجود نژاد موهوم آریایی، تقدس و برتری نژاد آریایی چه منشایی دارد.شعارهای تهدید آمیز خانم سوسن، خواننده را به یاد گوبلز وزیر تبلیغات هیتلر می اندازد!

  4. سوسن گفت:

    منشا تقدس و برتری نژاد آریایی خود این نژاد می باشد که چنین تاریخ درخشانی دارد و اصلا هم تبلیغاتی نیست. فقط کسانی منکر این تقدس و برتری هستند که از نژاد آریایی نمی باشند والا آریایی نژادان به هیچ عنوان تقدس و برتری شان را انکار نمی نمایند

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *