پایان گفت‌وگوی تمدن‌ها: سراب یا واقعیت؟

در سال ۱۳۸۲ به بهانۀ تعطیلی مرکز بین‌المللی گفت‌وگوی تمدن‌ها، گفت‌وگویی با دکتر صادق زیباکلام از سوی دکتر علی‌محمد طرفداری در مورد ارزیابی این پیشنهاد آقای خاتمی و نیز ارزیابی عملکرد مرکز گفت‌وگوی تمدن‌ها انجام شد که متن کامل آن هیچ‌گاه مجال انتشار نیافت. پایگاه پیشینه به بهانۀ سالگرد تعطیلی مرکز گفت‌وگوی تمدن‌ها در دی‌ماه سال ۱۳۸۴، اقدام به انتشار متن کامل این گفت‌وگو که همچنان نکات قابل تأملی را در خود دارد، می‌کند. از جمله نکات قابل تأمل یادشده، گسترش روزافزون نواختن در شیپور جنگ و ترور از همان سالی است که با پیشنهاد رئیس‌جمهوری وقت ایران و اجماع کشورهای عضو سازمان ملل متحد، سال گفت‌وگوی تمدن‌ها نام گرفت و اندکی بعد از آن، با وقوع حادثۀ ۱۱ سپتامبر، جهان وارد مسیری کاملاً مخالف با آن نام‌گذاری و اجماع بین‌المللی شد.

شما چه تعریفی از گفت‌وگوی تمدن‌ها دارید و منظور از «تمدن‌ها» در این عبارت چیست؟ به علا‌وه آیا چنین گفت‌وگویی اساساً امکان بیرونی دارد؟

با نام و یاد حضرت حق. ببینید این نوع موضوعات در‌واقع در زمرۀ مقولا‌تی هستند که واقعاً نمی‌توان تعریف مشخصی از آنها بیان کرد. اولاً‌ برای خود تمدن مطرح کردن تعریفی که مورد قبول همگان باشد، میسر نیست، چه رسد به برداشت‌های بعدی از تمدن، مانند برخورد تمدن‌ها، گفت‌وگوی تمدن‌ها و… . به‌اجمال می‌توان گفت آنچه به نام گفت‌وگوی تمدن‌ها مطرح شد، در حقیقت بیشتر در واکنش به بحثی بود که با عنوان برخورد تمدن‌ها از سوی ساموئل هانتینگتون در سال ۱۳۷۲ به میان آمد. به عبارت دیگر طرح گفت‌وگوی تمدن‌ها ــ صرف‌نظر از هدف آقای خاتمی یا دیگرانی که این نظریه را مطرح کردند ــ در حقیقت آنتی‌تزی بود در مقابل تز برخورد تمدن‌ها. منتها من معتقدم که اساساً به لحاظ عملی چندان نمی‌توان این مسئله را دنبال کرد؛ زیرا نمی‌توان مشخص‌ کرد که در گفت‌وگوی بین تمدن‌ها چه کسی یا کسانی ‌باید با هم صحبت کنند. فرض بگیریم که تمدن اسلا‌می می‌خواهد با تمدن دیگری، با یک تمدن غیراسلا‌می وارد صحبت شود. خوب در این حالت چه کسانی ‌باید نمایندگان تمدن اسلا‌می باشند؟ حکومت‌ها، مردم یا علما و فقها؟ فرض بگیریم که همۀ کشورهای اسلا‌می و تمام این یک‌میلیارد مسلمان طی یک رفراندومی تحت نظر سازمان ‌ملل به جمهوری اسلا‌می وکالت دادند تا به عنوان نمایندۀ تمدن اسلا‌م با تمدن‌های دیگر گفت‌وگو کند. خب، در این حالت کدام مرجع، نهاد یا شخصیت باید به نام نمایندۀ مسلمانان وارد صحبت با نمایندگان تمدن‌های دیگر شود؟ مقام رهبری، رئیس‌جمهوری، علمای قم، اصلا‌ح‌طلبان، دانشگاهیان، جریان‌های سیاسی یا مذهبی، هنرمندان یا شعرا و نویسندگان؟ بدین ترتیب متوجه می‌شویم که درواقع عملا‌ً هم این کار میسر و شدنی نیست.

حتی می‌توانیم یک فرض دیگر بگیریم و آن این است که همۀ مردم ایران در یک رفراندم کاملاً‌ آزاد شرکت کرده و مثلا‌ً این پنج نفر، یعنی آقای سید محمد خاتمی، عطاءالله مهاجرانی، غلا‌محسین کرباسچی، عبدالله نوری و حبیب‌الله عسگراولا‌دی را به عنوان نمایندگان هفتادمیلیون مسلمانی که خود، نمایندۀ آن یک‌میلیارد مسلمان هستند، برای گفت‌وگو با سایر تمدن‌ها انتخاب کردند و باز فرض می‌گیریم که این پنج نفر نیز در بین خودشان توافق کردند تا در مورد یک سلسله مقولا‌ت مشخص و مورد تأیید همه صحبت کنند. خب، آن‌گاه به وضعیت طرف مقابل می‌رسیم؛ چون این مشکلا‌ت در سوی دیگر هم وجود دارد. نمایندۀ مثلا‌ً تمدن غرب را چه کسی باید بدانیم؟ امریکا، اروپا، ژاپن، روسیه، واتیکان یا حکومت امریکا و جورج بوش؟ همان فرض را در اینجا نیز می‌توان تکرار کرد و می‌توانیم تصور کنیم که مردم مغرب‌زمین آمریکا را به عنوان وکیل خود در گفت‌وگو با تمدن اسلا‌می برگزیدند. اما همچنان مشکل اصلی پابرجا باقی می‌ماند؛ زیرا خود این ۲۶۰میلیون امریکایی هم درست مثل ما ایرانی‌ها به طور کامل با هم توافق ندارند. ما چه کسی را به عنوان نمایندۀ آمریکا که خود نمایندۀ غرب است، می‌خواهیم بپذیریم؟ ‌

بیل کلینتون، رمزی کلا‌رک، نوام چامسکی یا جورج بوش پسر؟ چون هر کدام از این افراد دیدگاه‌های خاص خودشان را دارند. جیمی کارتر، رئیس‌جمهور اسبق امریکا، همۀ زندگی خودش را وقف حقوق بشر و صلح کرده است و به همین دلیل در سال ۱۳۸۱ جایزۀ صلح نوبل را برد. ما او را می‌خواهیم به عنوان نمایندۀ غرب قبول کنیم یا جورج بوش پسر را که نمایندۀ عقاب‌ها و محافظه‌کارترین جریان‌های سیاسی امریکاست، نمایندۀ غرب بشناسیم؟ بنابراین من فکر می‌کنم که اصل بحث گفت‌وگوی تمدن‌ها چیزی بیش از یک شعار نبود که درواقع چندان نتوانست دربرگیرندۀ واقعیتی باشد. در عمل هم دیدیم که طی سال‌های گذشته تنها اتفاقی که افتاد این بود که در کشورهایی مانند یونان، قبرس، ایتالیا و ایران نمایندگان فرضاً کلیسای کاتولیک با یهودیان و مسلمانان به صحبت نشستند و ضمن تعارفات قشنگ، سخنان زیبایی در باب تسامح و تساهل رد و بدل کردند و بعد هم با یک خداحافظی دوستانه از یکدیگر جدا شدند، منتها تصمیم‌گیرندۀ اصلی در این حوزه‌ها آن صحبت‌های قشنگ نیست، بلکه تصمیم‌گیری از سوی کسانی همچون اسامه بن لا‌دن، گروه القاعده، کسانی که یازده سپتامبر را به‌وجود آوردند و کسانی که بمب به خودشان می‌بندند و رستورانی را در تل‌آویو منفجر می‌کنند، صورت می‌گیرد.

اینها هستند که تعیین تکلیف می‌کنند و نه حرف‌های دوستانه و قشنگی که نمایندگان فرضاً حوزۀ علمیه قم و نمایندگان وایتکان به یکدیگر می‌گویند. بدین لحاظ من درواقع معتقدم که چندان بها و ارزش زیادی برای بحث گفت‌وگوی تمدن‌ها به عنوان یک فکر و ایدۀ جدی نمی‌توان قائل شد و چنین چیزی اساساً موضوعیت چندانی ندارد.

اگر این امر امکان‌پذیر نیست، به چه دلیل چنین راهکاری ــ ضمن اذعان به شعاری بودن این موضوع ــ مطرح شد؟ ‌ 

ببینید، به تعبیری می‌توان گفت که گفت‌وگوی تمدن‌ها یک نوع اتوپیاست؛ ایما و اشاره است، لب لعل و خال ابروست؛ جزء چیزهایی است که وجود ندارند، اما بشر همواره به دنبال آنها بوده است. گفت‌وگوی تمدن‌ها از یک منظر علا‌قۀ بشر به یک جهان خیالی و آرمانی، جهانی را که خالی از خشونت مذهبی، سیاسی و ایدئولوژیک باشد، نشان می‌دهد؛ جهانی که در آن سفرۀ تساهل و تسامح پهن باشد و نه سفرۀ جنگ‌های عقیدتی و ایدئولوژیک؛ بنابراین جدا از واکنش آقای خاتمی در سطح کشور و در سطح بین‌المللی به ساموئل هانتینگتون، بعد دیگری که می‌شود در نظر گرفت همین جایگاهی است که اتوپیا همواره در ذهن انسان‌ها داشته است و اینکه دست‌نیافتنی بودن چیزی مانع از اندیشیدن ما بدان نیست. انسان همیشه به بسیاری از امور غیرقابل دسترس فکر می‌کند. مرحوم مارتین لوترکینگ ــ رهبر مبارزان سیاه‌پوست امریکا ــ در دهه های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰م، در نطق معروف و تاریخی خود  [به‌نام‌I had a dream ] می‌گوید: بسیاری از چیزهای خوب را من در رویا می‌بینم، که مقصودش جامعه‌ای است که در آن سیاه و سفید به صورت برادر و برابر در کنار هم زندگی می‌کنند. بدین لحاظ نمی‌توان به چنین ایده‌ای به دلیل اتوپیایی و دست‌نیافتنی بودن ایراد گرفت؛ زیرا این ایدئال‌ها برای بشر دائم وجود داشته و مطرح شده است و «شهر خدا» درواقع بخشی از گفتمان فلسفی انسان را می‌سازد. و در نهایت دلیل سومی که به نظر من موجب طرح گفت‌وگوی تمدن‌ها از سوی آقای خاتمی شد، رویارویی با جریان‌های محافظه‌کار، افراطی، تندرو و اصول‌گرای داخلی بود. در حقیقت آقای خاتمی می‌خواست به این بهانه نوعی تساهل و تسامح‌گرایی را در جامعه رواج دهد و تا حدی از خشونت فضای داخل کشور بکاهد تا تحت تأثیر فضایی که گفت‌وگوی تمدن‌ها و صحبت با دیگران در سطح بین‌المللی به‌وجود می‌آورد، در داخل کشور نیز جریان‌های سیاسی ناگزیر شوند به عنوان کشور و ملت منادی گفت‌و‌گو، خود به مدارا و دیالوگ تن دهند. ضمن اینکه آقای خاتمی تلا‌ش می‌کرد در اذهان بین‌المللی و در مقابل تز برخورد تمدن‌های هانتینگتون، به عنوان یک مسلمان و صدای اسلا‌م، یک جور اعتبار و ارزش برای اسلا‌م فراهم کند، به‌خصوص صدایی که از جمهوری اسلا‌می ایران بلند می‌شود؛ یعنی جایی که همواره و طی دو دهۀ گذشته برای دنیا سمبل رادیکالیسم اسلا‌می و خشونت بوده است. بنابراین ایشان تعمد داشت تا بگوید آنچه دنیا تاکنون از جمهوری اسلا‌می دیده است، همه اسلا‌می نیست، بلکه اسلا‌م اهل تسامح، گفت‌وگو و مداراست و به تعبیری بحث گفت‌وگوی تمدن‌ها در عرصۀ بین‌المللی از سوی آقای خاتمی یک جور واکنش به مجموعۀ اصول‌گرایی و رادیکالیسمی بود که طی دو دهه از ایران نشان داده شده بود.

بدین ترتیب در صورتی که شرایط داخلی و جهانی موجب و موجد طرح این راهکار شد، چرا آنچه عملا‌ً طی چند سال گذشته روی داده، کاملا‌ً خلا‌ف ضرورت «گفت‌وگو» بوده است؟ ‌

برای اینکه برخلا‌ف آنچه آقای خاتمی تصور می‌کرد، زمینه‌های گفت‌وگو و تسامح و تساهل چیزی نیست که از طریق پندواندرز و موعظه به‌وجود آید. چنین زمینه‌هایی درواقع به مناسبات سیاسی، اجتماعی و اقتصادی جوامع باز می‌گردد و عملا‌ً تا این مناسبات سروسامان پیدا نکنند، صرفاً با کلمات خوب و طرح اتوپیاهای زیبا، گفت‌وگوی تمدن‌ها پدید نمی‌آید. آقای خاتمی جامعۀ مدنی را هم مطرح کرد که چند صباحی مورد بحث واقع شد، ولی سر آخر به جایی نرسید؛ زیرا جامعۀ مدنی با کلا‌م به‌وجود نمی‌آید و احتیاج به بسترهای خاص خود دارد که باید ساخته و پرداخته شده باشند تا جامعۀ مدنی ایجاد شود؛ بنابراین صرفاً با طرح بحث گفت‌وگوی تمدن‌ها در راستای سوق دادن جامعه به مدارا و تسامح و تلطیف فضای سیاسی، تغییری در درون جامعه پدید نمی‌آید و برای چنین چیزی باید زمینه‌های سیاسی و اجتماعی مناسب شکل‌ گرفته باشند.

آیا هیچ دلیلی وجود نداشت تا در داخل یا خارج از کشور به این ندای صلح‌آمیز پاسخ مثبت داده شود؟

چرا؛ به اعتقاد من آقای خاتمی می‌توانستند قدری شجاعانه‌تر مسائل صلح‌آمیز و ضد خشونت را مطرح کنند؛ منتها ایشان هم در نهایت همان حرف‌هایی را زدند که محافظه‌کارها می‌‌زدند، اینکه امریکا بد و زشت است، صهیونیسم پلید و سیاه است، سرمایه‌داری خبیث است و… . آقای خاتمی اگر واقعاً به دنبال طرح گفت‌و‌گوی تمدن‌ها بودند و می‌خواستند تصویر و سیمای دیگری از اسلام ترسیم کنند، می‌توانستند بگویند که آیا بمب‌گذاری انتحاری عمل خشونت‌آمیزی است یا خیر، آیا کشته شدن یهودیانی که تنها جرمشان زندگی در اسرائیل است، از نظر اسلامی درست است یا خیر. آقای خاتمی اصلاً حاضر نشدند در مورد این مسائل سرمایه‌گذاری کنند و هزینه بپردازند. ایشان فقط به صورتی کلی گفتند که امریکاییان جنگ‌افروزند و به دنبال خشونت هستند، ولی ما به دنبال صلح و سفیدی و زیبایی هستیم؛ درحالی‌که جهان از شما انتظار دارد در این راه‌ها گام بردارید. اگر شما می‌گویید که اهل تسامح و تساهل هستید، جهان انتظار دارد که شما به طور جدی و در عمل نشان دهید که به تسامح و مدارا پایبندید، ولی آقای خاتمی هیچ اقدامی در عرصۀ بین‌المللی از خود بروز ندادند که بیانگر عمل کردن ایشان به تساهل و گفت‌وگو باشد، جز بیان حرف‌ها و سخنان قشنگ که چیز تازه‌ای نیست و همه درواقع حرف‌های خوب می‌زنند.

در بیرون از ایران و صرف‌نظر از آقای خاتمی چطور‌؟ با توجه به پیشینۀ بحث گفت‌وگوی فرهنگ و تمدن‌ها که به اوایل دهۀ ۱۳۵۰ باز می‌گردد، به چه دلیل در سایر قسمت‌های جهان نیز هیچ اقدام جدی برای تحقق و نهادینه کردن این ایدۀ زیبا انجام نشد؟ ‌

نمی‌دانم، شاید یک دلیل این امر این باشد که حداقل آنچه طی سال‌های گذشته اتفاق افتاده، حداقل در کوتاه‌مدت، بیانگر درستی پیش‌بینی ساموئل هانتینگتون و برخورد تمدن‌هاست تا حرف آقای خاتمی و دیگر کسانی که قائل به گفت‌وگوی تمدن‌ها هستند. آنچه طی چند سال گذشته رخ داده، در حقیقت نشان می‌دهد که اتفاقاً هانتینگتون روند تحولا‌ت را درست دیده بود و اسلا‌م و تمدن غرب به طور روزافزون در جهت تخاصم و تقابل و رویارویی حرکت می‌کنند. به خصوص از ۱۱ سپتامبر سال ۲۰۰۱م به بعد که این مسئله بسیار مشهودتر است. بنابراین پاسخ کوتاه شما این خواهد بود که تحولا‌ت عالم واقعیت بیشتر مبین صحت تز برخورد تمدن‌های هانتینگتون است تا آرمان شهری گفت‌وگوی تمدن‌ها.

به اعتقاد شما گذشته از موضوع گفت‌وگوی تمدن‌ها، در مقابل این خشونت‌گرایی رو به افزایش چه باید کرد؟

این مطلب سؤال بسیار مهم و پیچیده‌ای است و پاسخ دادن به آن سخت و دشوار؛ زیرا بسیاری از صاحب‌نظران و محققان علوم سیاسی و علوم اجتماعی واقعاً به دنبال این هستند که بدانند مشکل از کجاست و ریشه‌های این امواج اصول‌گرایی و رادیکالیسم و اسلا‌م مبارزی که به‌تدریج طی یکی، دو دهۀ گذشته در جهان ظهور و بروز یافته است، در چیست؟ و چه عواملی باعث احیای اسلا‌م و گرایش مسلمانان به رادیکالیسم شده است؟ این موضوع پدیدۀ بسیار پیچیده‌ای است؛ برای مثال ترکیه را ببینیم؛ در بخش عمده‌ای از قرن بیستم ترکیه در پرتو سیاست‌ها و استراتژی لا‌ئیک کمال آتاتورک و در واقع کمالیسم اداره می‌شد؛ یعنی یک سکولا‌ریسم بسیار سفت و سخت در یک جامعۀ اسلا‌می. شما امروز وقتی به استانبول یا آنکارا می‌روید، می‌بینید که حسب ظاهر ترکیه تفاوتی با اتریش و فرانسه و بلژیک ندارد. تنها مردم اندکی فقیرترند و شهرها کمتر مدرن هستند، ولی همۀ جنبه‌های زندگی غربی و اروپایی در ترکیۀ امروز به‌وجود آمده است. ببینید، در جامعه‌ای که بیش از نیم قرن زیر چکمۀ ‌سکولا‌ریسم شدید بوده، امروزه وقتی حق انتخاب به ملت داده می‌شود، بخش عمده‌ای از مردم اسلا‌م را برمی‌گزینند و احزاب اسلا‌م‌گرای جدی مثل حزب رفاه به رهبری نجم‌الدین اربکان و حزب توسعه و عدالت به رهبری رجب طیب اردوغان و قس علی هذا برسرکار می‌آیند. خب، در این حالت این سؤال مطرح می‌شود که چگونه در جامعه‌ای که کسی به نفع اسلا‌م تبلیغ نمی‌کرد و رادیو، تلویزیون، دانشگاه‌ها، نظام بوروکراسی،‌ ارتش و خلا‌صه همه چیز در جهت نفی ارزش‌های اسلا‌می و دینی و سکولا‌ریسم بود، مردم تا این اندازه به دین اسلا‌م گرایش پیدا کردند؟ این موضوعی نیست که بتوان آن را با اتهاماتی نظیر خرید رأی و تقلب توجیه کرد. در استانبول یعنی جایی که از اروپا چیز زیادی کم ندارد، ‌نمایندگانی که انتخاب می‌شوند، چه برای شوراهای شهر و چه برای مجلس، عمدتاً نمایندگان احزاب و تشکل‌های اسلا‌م‌گرا هستند. همین‌طور می‌توانیم به فلسطین نگاه کنیم؛ در فلسطین طی پنجاه سال گذشته همواره نیروهای مبارز و پیش‌تاز و پیش‌رو فلسطینی یا از طرفداران ناصر و ناسیونالیست‌ها بودند یا از مارکسیست‌ها، اما اکنون که به فلسطین نگاه می‌کنیم، می‌بینیم بیش از یک دهه است که نه از مارکسیست‌ها خبری هست و نه از ناسیونالیست‌ها و هواداران ناصر، بلکه یک لرزش و زلزلۀ جدید به‌وجود آ‌مده به اسم حماس، جهاد اسلا‌می، انتفاضه و عملیات شهادت‌طلبانه. خب چه شد که در فلسطین بعد از پنجاه سال حضور اندیشه‌های غیردینی، نیروها و جریان‌های اسلا‌می حرف اول را می‌زنند؟ شیخ احمد یاسین،‌ یک پیرمرد نابینا و فلج و نشسته بر روی صندلی چرخ‌دار، به رهبر مبارزات یک ملت تبدیل می‌شود. همین تحول در مالزی و اندونزی و افغانستان و پاکستان هم مشهود است. در الجزایر که به کمک سرنیزه و ارتش به مقابله با اسلا‌‌م‌گراها می‌روند. حتی در عربستان که همواره نوعی محافظه‌کاری سنتی بیداد می‌کرد، امروزه یکی از انقلا‌بی‌ترین جریان‌های اسلا‌می پدید آمده است. ما ایرانی‌ها دوست داریم خودمان برای خودمان دسته‌گل بفرستیم و بگوییم تمام این تحولا‌ت در نتیجۀ انقلا‌ب اسلا‌می ایران حادث شده است، درحالی‌که این مسائل پدیده‌های جدیدی هستند که طی چند سال گذشته به‌وجود آمدند. اگر این تحولا‌ت بیست سال پیش رخ داده بودند، می‌توانستیم بگوییم که تحت تأثیر انقلا‌ب اسلا‌می بروز یافتند. به علا‌وه می‌توان به این نکته اشاره کرد که وقوع خود انقلا‌ب اسلا‌می در ایران نیز پدیدۀ شگرفی بود. در ایران هم مانند ترکیه و فلسطین، مبارزات سیاسی علیه رژیم محمدرضاشاه پهلوی همواره از سوی حزب توده، جبهه ملی و جریان‌های غیردینی و مذهبی سازمان می‌یافت، اما بعدها و طی یکی دو دهۀ آخر عمر رژیم شاه جریان‌های اسلا‌م‌گرا آن چنان قوی می‌شوند که عملا‌ً رهبری نهضت را به‌دست می‌گیرند. امام خمینی(ره) یک رهبر دینی فاقد حزب و تشکیلا‌ت سیاسی ساکن در نجف به طور کاملا‌ً طبیعی در مقام رهبری انقلا‌ب قرار گرفت، ‌همان طور که مسلمانان در ترکیه و فلسطین و الجزایر رهبری مبارزات را در دست گرفتند. خب ببینید، سؤال اساسی این است که این پدیده چرا و چگونه به‌وجود آمده است؟ از اینها تعجب‌آورتر این است که شما می‌ببینید بچه‌ای که پدر و مادرش مثلا‌ً سی سال پیش، از پاکستان به انگلستان مهاجرت کردند و در انگلستان متولد شده و کاملا‌ً تحت تأثیر فضای غیراسلا‌می جامعۀ بریتانیا رشد یافته و تحصیل کرده است، امروز در میان مسلمانان مبارز القاعده در پاکستان و افغانستان و عراق حضور دارد. بدین لحاظ است که می‌گویم پاسخ سؤال شما بسیار پیچیده است. علل پیدایش این تحولی که در جهان اسلا‌م پدید آمده و چرایی ظهور این اسلا‌م مبارز و رادیکال و احیای اسلا‌م موضوع جدیدی است که در ایران به دلیل عقب‌ماندگی علوم انسانی مورد مطالعه قرار نگرفته است، درحالی‌که اروپاییان و امریکاییان به طور وسیع در حال تحقیق بر روی این موضوع و علل ظهور این اسلا‌م‌گرایی فراگیر هستند.

البته بنیاد‌گرایی در حال حاضر در خارج از جهان اسلام هم رو به توسعه است.

بله؛ ما در مسیحیت و یهودیت نیز همواره جریان‌های بنیادگرا داشتیم. به تعبیری می‌‌شود گفت که اکنون شاهد خیزش یک جریان بنیادگرا در میان هندوها هم هستیم. ولی آنچه در مورد مسلمانان در حال رخ دادن است، بسیار غیرعادی است. اولاً چنین حالتی در میان مسیحیان کنونی دیده نمی‌شود و در ثانی بنیادگرایی یهودی هم که در واقع همان صهیونیست‌های ارتدوکس هستند و معتقدند تمامی سرزمین فلسطین ارض موعود آنهاست، همواره وجود داشته است. بنیادگرایی مسیحی که اکنون ده‌ها سال است وجود ندارد. تنها یک سلسله حرکت‌هایی در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم و بیشتر در امریکا تحت عنوان بنیادگراهای مسیحی وجود داشته است. بنیادگرایی هندوئیسم هم عمدتاً واکنشی است در برابر بنیادگرایی مسلمین. بنابراین پرسش اصلی به نظر من این است که ریشه‌های به‌وجود آمدن این بنیادگرایی اسلامی در چیست؟ چه عوامل سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و ایدئولوژیک باعث به‌وجود آمدن این امواج اسلام‌گرایی شده است؟ آنچه ما می‌توانیم بگوییم این است که این پدیده یک کلاف در حال باز شدن است و آیندۀ آن قابل پیش‌بینی نیست. شاید در آینده اتفاقی که در ایران افتاده یعنی یک جور فاصله گرفتن از اصول‌گرایی، در ترکیه و فلسطین و عراق و… هم بیفتد. چون نکتۀ جالب در این است که اصول‌گرایان تنها در ایران به قدرت رسیدند، اما در حال حاضر شما وقتی به جامعۀ ایران نگاه می‌کنید، می‌بینید که حداقل نسل جوان دیگر چندان به دنبال اصول‌گرایی و آرمان‌گرایی دینی نیست، ولی نسل جوان در ترکیه و فلسطین و عراق و افغانستان و سایر کشورهای اسلامی این حالت را دارد. شاید اگر در ترکیه هم اصول‌گرایان به قدرت برسند، اتفاقی که در ایران افتاده تکرار شود و مذهب مجدداً به جایگاهی که همواره داشته است، بازگردد. انسان‌ها مسلمان هستند، متدین هستند، نماز می‌خوانند، احکام دین را رعایت می‌کنند، ولی مذهب برای‌شان یک حوزۀ شخصی است. اما در کشورهای اسلامی امروزی مذهب در یک حوزۀ شخصی ندارد و همچون دوران اوایل انقلاب به یک موج تبدیل شده است. لیکن چیزی که می‌توان گفت این است که در ایران این موج زودتر از جاهای دیگر شروع شد و در سال ۱۳۵۷ نیز به پیروزی رسید. ولی این موج ظرف دو دهۀ گذشته بخش عمده‌ای از نیروی بالقوه و تحرک خود را از دست داده است. عرق به اسلام و آرمان‌گرایی دینی در میان دانشجویان ما طی ۲۵ سال گذشته شدیداً کاهش پیدا کرده است و آن نگاه رادیکال و انقلابی که نسبت به اسلام در اوایل انقلاب وجود داشت، کاملاً از میان دانشجویان و مردم رخت بربسته و دین به میزان زیادی به یک حوزۀ شخصی بدل شده است و چه بسا چنین روندی در دیگر سرزمین‌های اسلامی نیز تکرار شود.

به عنوان نکتۀ آخر در مورد موضوع اصلی این گفت‌وگو، راجع به پیشینۀ ایدۀ گفت‌وگوی تمدن‌ها در ایران و جهان و فعالیت‌های فرح پهلوی در راستای گفت‌وگوی فرهنگ‌ها در اوایل دهۀ ۱۳۵۰، و همچنین ارزیابی عملکرد مرکز بین‌المللی گفت‌وگوی تمدن‌ها اگر مطلب خاصی دارید، بفرمایید.

 در مورد تز برخورد تمدن‌ها، پیش از هانتینگتون هم مباحثی داریم و کسانی مثل توین‌بی به برخورد تمدن‌ها اشاره کردند، اما موضوع گفت‌وگوی تمدن‌ها به شکلی در رژیم شاه سابقه دارد و فرح پهلوی در مورد گفت‌گوی فرهنگ‌ها اقداماتی انجام می‌داد و در این راستا از هنرمندان کشورهای مختلف برای آمدن به ایران، همچون مراسم جشن هنر شیراز، دعوت می‌کرد. منتها من فکر می‌کنم که بخشی از انگیزه‌های طرح گفت‌وگوی تمدن‌‌ها چه در زمان رژیم سابق و چه در چند سال گذشته، به مسئلۀ خودبزرگ‌بینی ما ایرانی‌ها برمی‌گردد و اینکه ما میل داریم حرف‌هایی بزنیم که جهانی باشد؛ برای مثال وقتی که یک کارخانۀ معمولی در ایران افتتاح می‌شود، آن را به عنوان اولین کارخانه در نوع خود یا بزرگ‌ترین کارخانه در خاورمیانه معرفی می‌کنیم! درحالی‌که مثلاً انگلیسی‌ها عادت ندارند وقتی کاری انجام می‌دهند، آن را به عنوان اولین‌ و بهترین کار جهان نشان دهند. ما وقتی چشم‌انداز بیست‌سالۀ توسعه (تا سال ۱۴۰۴) را ارائه دادیم، مدعی شدیم که می‌خواهیم در خاورمیانه و منطقۀ اول باشیم، در صورتی که بسیاری از کشورهای منطقه هم‌اکنون از ما بسیار جلوتر هستند و طی بیست سال آینده هم به مراتب از ما پیشرفته‌تر خواهند بود؛ لذا این حالت خودبزرگ‌‌بینی ما و روحیۀ ناسیونالیستی و تصوراتی نظیر اینکه ایران جایگاه بزرگی در تمدن جهانی دارد و اگر تمدن ایران نبود، بشر هم اینک در دوران غارنشینی به‌سر می‌برد! یا جهان مدیون ابوعلی‌سینا و فارابی است، هم می‌تواند یکی از دلایل روی آوردن ما به این قبیل موضوعات باشد.

اما در خصوص ارزیابی عملکرد مرکز بین‌المللی گفت‌وگوی تمدن‌ها، آنجا به نظر من بیشتر یک دکان بود که به‌هرحال بودجه‌ای داشت و عده‌ای از دانشگاهیان هم بدون داشتن هیچ برنامه و فکر مشخصی در آنجا جمع شده بودند، ولی معلوم بود که این مرکز بیشتر یک دکور است و درواقع آبی در آنجا گرم نخواهد شد. در مرکز گفت‌وگوی تمدن‌ها عمدتاً گروهی اندیشمند و دانشگاهی و روحانی را از کشورهای مختلف دعوت می‌کردند و آنها هم می‌آمدند به ایران، تشکر می‌کردند، می‌گفتند گفت‌وگوی تمدن‌ها بسیار خوب است و از این قبیل تعارفات. در آخر هم به بازدید اصفهان و شیراز می‌رفتند و بعد از خداحافظی عازم کشورشان می‌شدند. این مرکز به نظر من تنها یک عملکرد مفید داشت و آن اینکه در سال‌های ۱۳۷۸ و ۱۳۷۹ یک بخش آموزش را راه‌اندازی کرد که در این بخش یک دوره کلاس‌های آموزشی رایگان در موضوعاتی نظیر تاریخ، دین‌شناسی، عرفان، ادبیات‌ و… برای افراد علاقه‌مند برگزار می‌شد که طرح بسیار خوبی بود؛ زیرا در کشورهای اروپایی کلاس‌های متعددی برای مردم علاقه‌‌مند در خصوص موضوعات مختلف از سوی دانشگاه‌ها برگزار می‌شود، اما در ایران نه دانشگاه‌های دولتی و نه دانشگاه‌ آزاد چنین فعالیت‌هایی را انجام نمی‌دهند، ازاین‌رو مرکز گفت‌وگوی تمدن‌‌ها این خلأ آموزشی را پر می‌کرد، ولی این تنها عملکرد مثبت هم از سوی دکتر مهاجرانی و در همان ابتدای ریاست ایشان بر مرکز گفت‌وگوی تمدن‌ها و کنار رفتن دکتر فریدزاده به دلایلی نامعلوم برچیده شد. در مجموع مرکز گفت‌وگوی تمدن‌ها طی سال‌های ۱۳۷۷ تا ۱۳۷۹ یک شکوفایی و درخششی داشت، اما با رفتن دکتر فریدزاده و در زمان دکتر مهاجرانی و نیز بعد از ایشان عملاً یک سیر نزولی را طی کرد که نهایتاً به تعطیلی کامل آن انجامید. 


پاسخ دهید